دلتنگیهای از جنس همه...گفتن از دردهای مشترک..

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
اسباب کشی

لطفا آدرس من رو در لینکهاتون تغییر بدید..

www.marmosh.blogfa.com

 

 

 

              همه بریم خونه جدید کفشدوزک!!!!

جمعه 13 اردیبهشت ماه سال 1387
سنگ خارا

شاید این چیزی که میخوام بنویسم برای چند تا از دوستام خوندنش

 

عجیب باشه.چند تایی که بهشون برای اینکه دپرس هستن یا بهتره

 

بگم حال و حوصله ندارن گیر میدم و غر میزنم و دوست دارم با

 

خنده هام با حرفهام سر حالشون بیارم که خب موفق هم نمیشم.

 

شاید چون هنوز اون جوری که باید .............................................

 

و حالا من اعتراف میکنم مدتیه که دلتنگ و غمگینم...خیلی هم

 

شدیده...یعنی دپرسم...حال و حوصله ندارم..دلم گریه میخواد..

 

نمیدونم چرا دلم گریه میخواد و یه اتاق و تنهایی!!! دلم میخواد فقط

 

تنها باشم...خودم باشم و خودم و افکارم...دلم حتی دیگه کاغذ

 

و قلم هم نمیخواد فقط میخوام تنها باشم...خب مطمئنم دوستایی

 

که من و از نزدیک میشناسن الان متعجبن که چی شده مرمر تنهایی

 

میخواد!! اما حقیقتا جوابی ندارم.فقط میدونم دلم میخواد تنها باشم و

 

فقط گاهی با کسانی صحبت کنم که دوستشون دارم...دلم میخواد

 

الان تو کوه بودم...لابلای درختا میرفتم و سکوت، هدیه بهار و اردیبهشت

 

و جنگل بود به من!!! اما حیف که نمیشه...دلم جایی میخواد

 

که هیچکس نباشه....هیچ آدمی نباشه..هیچ غم و غصه ای

 

نباشه..هیچ عشقی نباشه....سکوت باشه و طبیعت!!!

 

خب مثل اینکه لو رفتم چقدر داغونم نه؟ باور کردنیه؟ معلوم بود؟

 

بهم ریخته بهم ریختم...امروز با اینکه مهمان داشتیم اونم کی؟ خاله

 

هام...کسانی که عاشقانه دوستشون دارم اما دلم میخواست زودتر

 

برن، برای صحبت کردن با یکی از دوستام مجبور شدم از دست

 

همشون فرار کنم و برم تو کتابخونه بابا و باهاش حرف بزنم..حالا نگاه-

 

هاشون به کنار که منتظر توضیح از طرف من بودن...رفتم در اتاق و

 

قفل کردم و نشستم پای کامپیوتر حتی درست و حسابی خداحافظی

 

نکردم!!! یه دیقه میخواستم تنها باشم نمیذاشتن که...از هیاهو بیزار

 

شدم....از سرو صدا ...ده بارتا حالا برنامه ریختم واسه مهمانی

 

گرفتن و بهم زدم...آخرش هم گفتم حسش نیست.....این حس چی

 

شد یهو؟ چرا رفت؟ خدا رو شکر عاشق هم نشدم یعنی اصلا کسی

 

رو ندارم که ازش احساس بگیرم یا بهش احساس بدم پس نمیتونه

 

این حالتها از عشق باشه...حتی دلم برای رضا هم تنگ نشده..حتی

 

واسه مارمولک هم تنگ نشده...

 

دلم برای ..............................

 

امروز بعد رفتن مهمانها یه ریز شعر سنگ خارای مرضیه رو واسه دل 

 

خودم زمزمه کردم..شعری که از بچگی عاشقش بودم چون مامان با

 

صدایی که هنوز به واسطه فشارهای عصبی و سیگار خراب نشده

 

بود با سوز خاصی میخوند و من از همون بچگی با این شعر گریه میکردم.

 

امروزم گریه داشتم اما نمیومد....فقط میخوندم...

 

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم

 

سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم

 

مو به مو دارم سخنها،نکته ها از انجمنها

 

بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران

 

با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

 

شمع پر سوزی چو من، در میان انجمن

 

گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد

 

یک چنن آتش به جان، مصلحت باشد همان

 

با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

 

من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم

 

عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم

 

گر به سویش رهسپارم ، سر ز مستی برندارم

 

من پریشانحال دلِ خوش با همین دنیای خویشم

 

چقدر شعرش آرومم میکرد..یادمه رفته بودم اصفهان در بچگی

 

دوستمون یه سنگ تو یکی از مسجداش نشونم دادو گفت این سنگ

 

خاراست...همه رازشون رو بهش میگن.....و من امروز حس کردم

 

چقدر من سنگ خارا هستم....همیشه رازهای خودم رو به همه میگفتم

 

در واقع همیشه من گوینده بودم و دوستان شنونده...دیگه نمیشد

 

بهشون کفت راز....اما الان مدت چند ماهه شدم سنگ صبور...

 

خوشحالم که این لیاقت رو دارم..خوشحالم که برای دوستای صمیمیم

 

میتونم کمک حال بشم ،خوشحالم که بلاخره من هم یاد گرفتم

 

شنونده هم باشم و نه فقط گوینده!!! اما وقتی مشاوره میخوان و

 

من با دل و جون بهشون راهنمایی میکنم و بعد میبینم آخر سر کار

 

خودشون رو میکنن و بازم اشتباه میشه و میان میگن حالا چی

 

کنم؟ حرص میخورم آخه من که نمیتونم جای اونها تصمیم بگیرم...از

 

دختر و پسر از دوستام این مدت به من اعتماد کردن و درد دل کردن و

 

من با اشک همشون تو تنهاییم اشک ریختم مخصوصا یکی دو نفر

 

که خیلی خاص و عزیزن برام...نمیتونم نمیتونم دردشون رو ببینم....

 

آخ تازه میفهمم چقدر سخته، سخته سنگ خارا بودن...چی میکشه

 

اون سنگ خارا!!! نه من سنگ خارا نیستم من ذره ای از ذراتش هم

 

هنوز نیستم...اما شدیدا به یه سنگ خارا نیاز دارم.....شاید هم به یه

 

چاه...یه جاهی که برم سرم و بندازم توش و داد بزنم...داد ....داد.....

 

آخ چقدر دلم یه شب کنار دریا میخواد سکوت باشه و خلوتی و تنهایی

 

و من داد بزنم...

 

با همه اینها اینکه دوستام من و لایق میدونن خوشحال کننده است...

 

این که میتونم با گوش دادن به حرفهاشون ذره ای آرومشون کنم برای

 

من سعادتیه...و از خدا میخوام این بنیه رو به من بده که شنوای بهتری

 

بشم، راز دار خوبی با شم و بتونم آرامش رو به دوستام بدم و بعد خدا

 

به من هم آرامش بده و ................

 

ببخشید داغون بودم این پست هم ............................................

 

امیدوارم سریعا خوب شم...به همین سرعتی که الان بعد از شنیدن

 

چند شعر ناب با صدای جادویی مرضیه، میخوام برم آهنگهای جفنگ

 

بذارم و برقصم..

 

Can u believe that?

 

آره تنها فرق من با دوستهای داغون الاحوالم!!!! اینه که من اینجوری به

 

خودم انرزی مثبت میدم که بعد بتونم به همه آنرزی مثبت بدم...

 

فقط ای کاش...........................

 

راستی این قسمت شعر سنگ خارا رو تقدیم میکنم به یکی که خودش

 

میدونه کیه؟!!

 

من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم

 

عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم

 

گر به سویش رهسپارم سر ز مستی برندارم

 

من پریشانحال دلِ خوش با همین دنیای خویشم

 

یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
سنت ۱ اردیبهشت

سلام دوستای گلم....اولین روز از اردیبهشت زیبا، و دومین ماه سال آغاز شد و در حال

اتمامه...امیدوارم فروردین خوبی رو پشت سر گذاشته باشید...

امروز از تهران برگشتم...۷ صبح سوار اتوبوس شدم و اومدم لاهیجان چون باید یه جایی

میبودم

-چون سر کار باید میرفتم؟

-نه!

-چون کلاس زبان داشتم؟

-نه!

-چون دیگه بس بود تهران موندنم؟

-نه ابدا!!!!!

د یه کم دندون رو چیگر بذارید الان میگم...........................................

چون امروز یک اردیبهشت بود!!! خوب چه ربطی داره؟ آهان ربطش همینه دیگه!!!

ما یه سنتی داریم تو خونه( اصلا هم نمیخوایم این یه سنت و مدرنش کنیما باید سنت

بمونه) اونم اینه که ما هر سال یک اردیبهشت خانوادگی ناهار میریم بیرون!!!!!

چیه فکر کردید ما بدبخت بیچاره ایم سالی یه بار ناهار میریم بیرون؟ (اون که هستیم

اگه قبلا هر هفته میرفتیم الان از بس تورم زیاد و درآمد کمه هر از گاهی میریم )

اما نه جان دل خواهر !!! این فرق فوکوله!!! ها حسابی دلتون رفت؟ الان میگم:

۱ اردیبهشت روزیه که مادرم بعد از ازدواج به خونه همسرش یعنی پدر بنده رفت!

و بنا به این روز تاریخی که انگار زیباترین و مهمترین روز زندگی بابایه منه( حتی از روز

ازدواجش هم این رو بیشتر دوست داره)بابا هر سال رسم کرد که اون رو زمامان حق

نداره آشپزی، خانه داری و هرچیزی دیگه ای که از زن خونه به غلط یا درست انتظار دارن

انجام بده!!!و ناهار رو بیرون صرف میکنیم شام هم بابایی درست میکنه!!!!

خلاصه این سنت کماکان پا برجاست و من که تهران بودم مامانم زنگ زد که یادت نرفته

که ۱ اردیبشهت باید بیای؟!!! و من مجبور شدم طوری حرکت کنم که ساعت ۱ رستوران

باشم تازه اونم رستورانی که مامانم دوست داره(البته ما دوست نداریم)...خلاصه ۱

اردیبهشت روز مامان خانومیه!!!

بابا هم معلومه صبح به خواهرم ماموریت داده که براش گل بخره...و بعد وقتی وارد خونه

شد گل میخک قرمز رو به سمت مامانم گرفت و گفت: هلیسا خانوم تبریک با عشق!!!!

(مامانم عاشق میخکه و روز عروسیشونم بابا میخک سفید به مدعوین خانوم و مامان

میخک قرمز به مدعوین آقا داد که انتهای عروسی همه مهمانها اون میخکها رو روی سن

رقص به سمت عروس و داماد پرت کردن-به نظرم باید صحنه جالبی بوده باشه ای کاش من

اونموقع بودما!!!!)

انقده این عقشولانه بازیهای بابامو دوست دارممممممممممممممممممم که نگو!!!

تازه میخوام آبروبری کنم: مامانم که رفت بابای عقشولانه رو ببوسه باباییم سرختر شده

بود! نه که خجالتی بچم!!! جلو ما خجالت مکشه خانومش ببوستش! حالا اونم روبوسیه ها!!!!!

اما خب دیگه بابامون مال نسل قدیمه و ...........

مامانم هم انقده ذوق کرده بود..وقتی بابا اول از گل و وارد کرد بعد خودش اومد تو یه برقی

تو چشم مامان دیدم...این دختر ۱۶ ساله ها دیدیدن دوست پسرشون میگه :«دوست دارم»

کلی قند تو دلشون آإ میشه مامان این شکلی شده بودبگذریم کلی باحال بید جاتون

خالی!

من این ۱ اردیبهشت رو دوست دارم....نمیدونم یه جوری عشق توش میبینم!

خلاصه امروز ۳۵ سالگرد ورود مادرم به خونه خودش بود...خودش و شوهرش که کم کم

سه تا دیگه هم اضافه شدن و هی اضافه شد و کم شد..امسال اولین سالی بود که

همبرگر هم باهامون بود...پیش بابابزرگ مامان بزرگش نشسته بود..تازه یه گل رز هم به

مامان بزرگش داد

(چرا هیچکی به من گل نمیده خوش به حال مامان)

این از داستان ۱ اردیبهشت...امیدوارم همه زوجها پیرو جوون انقدر برای روزهاشون ارزش

قائل بشن و همه خوشبختی رو تجربه کنن..سعی کنن با خوبیها و بدیهای هم کنار بیان

و مکمل هم باشن...سعی کنن تحمل داشته باشن و تقی به توقی خورد قهر نکنن برن

خونه بابا مامانشون!!!

امیدوارم همه زوجها درک درستی از زندگی مشترک داشته باشن.

****************

دیروز ۳۱ فروردین بود از قبل براش یه چیزی میخواستم تو وبلاگ بذارم نشد...

آخرین مقاله بابام و میخواستم در مورد کاشف السلطنه، بنیانگذار چای در ایران که ۳۱

فروردین مصادف با سالمرگش میشه بذارم.حالا میذارم واسه یه وقت دیگه...

بیچاره کاشف السلطنه !اگه میدونست چه جور مسئولین با ندانم کارهاشون این صنعت

رو به باد دادن .....................................................................

***********************۸۸۸

راستی سعیده ازم خواست زیاد بنویسم از تهران و دیروز و ...........................

اما نشد دیگه ببخشید...خلاصه میگم..دیروز: شهر کتاب نیاوران...سه تا کتاب خریدم

واسه بابا که امروز یکیشو میبره با یه کتاب دیگه عوض کنه!!!! بعد هم جمشیدیه...بعد

هم خونه گلناز..بعد هم من و گلناز و آرش و حمید(فکر بد نکنید فامیل بیدن) دور هم جمع

شدیم و گپی زدیم و ورقی زدیم....سر به سرم گذاشتن و کلی خندیدن و ..................

منم دیگه شب یه خرده گریه کردم واسه خودم و.......... بعد هم یه کم غر زدم واسه گلنار

جونم و  بعد هم لالا ...همین !

*****************************************۸۸۸

یه اتفاق گشنگه دیگه هم امروز افتاد بعدا مینویسم

***************************************
به خدا دوست دارم کوتاه بنویسم اما نمیشه!!!!! ببخشید من و دیگه تحمل کنید..

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>