دلتنگیهای از جنس همه...گفتن از دردهای مشترک..

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387
من از شب شاکیم ای یار

 

 

سکوت نیمه شب مرا به فکر کردن وا میدارد.بی خوابی و نیاز به شنیدن

 

صدایت،اما افسوس که نمیتوانم صدای شیرین و دلنوازت را بشنوم.

 

چقدر سکوت شب بد است.از تاریکی بیزارم. و از تنهایی هم.ای کاش «تو»

 

در کنارم بودی،چه آرزوی محالی!

 

دلم میخواهد وقتی چشمانم را میبندم،فقط خواب «تو» را ببینم. آرزوی

 

همیشگی من! اما «تو»آنقدر نامهربانی که حتی در خواب هم به سراغم

 

نمی آیی!

 

من از شب شاکیم ای یار...

 

                                                                     تابستان ۸۲

سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387
آغوش امن

دستهایت را بگشا

 

بگذار حس هم آغوشی را با تو تجربه کنم

 

بگذار گرمای تنت، یخهای وجودم را آب کند

 

بگذار یکی شویم

 

عطشم را تو سیراب کن

 

دستهایت را بگشا

 

و بگذار

 

 در آغوش امنت آرام بگیرم

 

                                                                                     ۸۶/۸/۳۰

 

پی نوشت:

 

دوستان عزیز ممکنه چند روزی به دلیل مشغله شدید کاری نرسم اینجا رو آپ کنم و ممکنه

 

حتی نرسم به شما سر بزنم..امیدوارم من و ببخشید.البته تا جایی که بتونم میام

 

اما اگه نشه بذارید به حساب درگیریهای کاری و کم آوردن وقت..

 

 

جمعه 16 فروردین ماه سال 1387
عزیزم جشن میلادت مبارک

پیش نوشت: این یک نامه از سر دلتنگی بسیار طولانی است...اگه از حوصله

خارجه ببخشید....باید مینوشتم!

 

 

برای روز میلاد تن خود

من آشفته رو تنها نذاری

برای دیدن باغ نگاهت

میون پیکر شبها نذاری

همه تنهایی ها با من رفیقن

من و در حسرت عشقت نذاری

برای روز میلاد تن خود

من و دور از دل و دیدن نذاری

دلم دلتنگه و مهر تو میخواد

دلم رو در پی غمها نذاری

میام تنها توی قلبت میشینم

من و قلبت رو جایی جا نذاری

عزیزیم جشن میلادت مبارک

من و اون سوی جشن دل نذاری

 

باز ۱۶ فروریدن آمد و من بیتاب «تو» ام....فکر نمیکردم بیتابت بشم چون روزی که گفتی

خداحافظ و صدایت لرزید، همه چیز را تمام شده میدیدم...اما چند روزی بیتاب بودم و تازه

فهمیدم دلیلش باز «تو»یی.... ۳۲ بهار از زندگی پر بارت را پشت سر گذاشتی که ۱۰ بهارش

با تو بودم ، با تو و عشقت...چند باری در این همراهی شریک داشتم ، یکبار سال ۸۳ و

یکبار سال ۸۶!! اما ۸۷....همراهت نیستم ، همراه اصلی با توست !

یادش بخیر روزی که برای اولین بار صدای دلنشینت را شنیدم..همین روز مقدس ۱۶

فروردین بود...گفتی تولدت هست و من در روز تولدت در همان لحظه اول با شنیدن صدات

دلم لرزید....یادش بخیر سال طلایی زندگی ما! سال ۷۸....در اردیبهشتی عاشقانه

بدون اینکه از حال قلب هم خبر داشته باشیم در یک روز و یکساعت هر دو با نامه ای

اعتراف به عشق به هم کردیم ، چقدر متعجب شدیم ، تو با شعری از حافظ و من با

دفتری از خاظرات مشترک!! چقدر دوستش داشتی...و من شعر حافظت را هنوز دارم

تنها چیزی که از تو به یادگار مانده...ای کاش نامه ها را ازت گرفته بودم قبل اینکه پاره

کنی...وقتی اس ام اس دادی که:« ای کاش زودتر گفته بودی متاسفانه دوروز پیش

(چند روزی بعد از بعله برونت) پارشون کردم»!!! احساس کردم که هر کدوم رو وقتی

پاره کردی یاد اشکهایی افتادی که من به پای اون نامه ها ریختم وقتی که میخواندمشون...

یادته تو خط به خط نامه های من رو حفظ بودی...همشون رو!!! وقتی چند سال پیش

از تو خواستم نامه های همدیگر رو پس بدیم و من نامه هایی که تو برایم نوشته بودی

رو به خودت دادم و تو نامه هایم رو به خودم برگردوندی...و ازم خواستی «دفتر قرمز نه»!!!

اما من پافشاری کردم..تو به من پسش دادی اما سه سال و نیم پیش اعترف کردی

قبل از پس دادن از همشون کپی گرفته بودی!!!...شنیدنش لبخندی بر روی لبم آورد

چون مطمئن بودم هنوز با این همه بدی  و خیانت دوستم داری....

۳۲ سال از بهار زندگیت رفت و تو بزرگتر شدی . به آرزوم رسیدم که دیگه در این سال

بهت نمیگم امسال باید داماد بشی!! یادته هر سال این و میگفتم و تو میخندیدی و

میگفتی یه گیلیک: تی غلط بکن(یعنی غلط میکنی این حرف رو میزنی!!)!!! 

یادته هروقت میخواستی یه دختری رو انتخاب کنی اول از من میخواستی پرس و جو کنم

و اگه خوب بود بری ...و من هم خالصانه تحقیق میکردم و تعریفی ها رو تعریف....یکی

رو خیلی دوست داشتم که بری خواستگاری اما نرفتی!!! نمیدونم چرا؟ خودمونیم چقدر

عشقمون زیبا بود..تو برای خوشبختی من و من برای خوشبختی تو تلاش میکردیم...

چقدر سر به سرم میذاشتی هر بار! یهو میگفتی: «میدونی هفته پیش اومدم لاهیجان

عقد کردم» ومن سکوت میکردم و بعد میگفتم: «خوشبخت بشی؟» و بعد میگفتم:

« خداحافظ » و اون خنده دلنشینت که بلند بلند صداش از پشت تلفن میومد که:«اخه

دختر تو چقدر ساده ای من هر چی بگم باور میکنی»...و چندین بار این کار رو تکرار

کردی و من هر بار باور کردم و با شلیک خنده تو از دست من مواجه شدم...و شاید

حرص میخوردی که چقدر من رو راحت میشه گیر آورد و شاید نگرانم میشدی که

همینجوریست که دیگران با احساساتم بازی میکنند و تو تاب دیدن این بازی هار و

نداشتی...

چقدر برای من سر جریان نیما حرص خوردی و من اشک ریختم از بازی که خورده بودم..

چقدر وقتی یه خواستگار جدی پیش اومد خوشحال بودی و منی که منتظر بودم به نه

تو ،بگم نه مجبور کردی برم و صحبت کنم و وقتی فهمیدی نه گفتم ادعا کردی دلیل من

برای نه گفتن بهانه بیخودی بوده!!!!

یادت میاد  روزی که از دردهایی که کشیده بودم از همه  باز به تو پناه آورده بودم و

باز تو با اون بخشندگی بی نظیر عشقت رو خالصانه به من بخشیدی و من از اینهمه

عشق و محبت و بخشندگی از شرمساری سر روی شانه های مردانه ات گذاشتم و

تا میتونستم گریه کردم و اهّنگ پخش میشد: «خونه اونجاست که صداته پر عطر

نفسهاته/ جایی که رو در و دیوار همه جا نقش اون چشاته» و من باز بلندتر گریه میکردم

و تو فقط سیگار میشکید ی و میگفتی:« مرمر میدونی گریه کردنت رو نمیتونم ببینم بس

کن»!!!

یا هر بار پشت تلفن از تغییر صدام میفهمیدی دارم گریه میکنم میگفتی «اتو چی کنی؟

(یعنی باز چرا اینظوری میکنی)...

آخ که من چقدر برای تو خالصانه و بی دغدغه اشک ریختم...و حتی الان هم از اشک

دکمه های کیبورد رو هم نمیبینم.....چقدر اشک ریختم برات ! و تو ...فقط یکبار به وضوح

صدای گریه ات روشنیدم روز آخر شهریور ۷۸...میدونستم ارتباط ما سودی ندارد و جز

اینکه وابسته تر بشیم چیزی ندارد ،ازت خواستم دست از عشقم بکشی ، ازت خواستم

من رو فراموش کنی ، گفتم الان سه ساله زودتر فراموش میکنی اما جواب تو یه چیز بود نه ...

و هنوز صدات تو گوشمه که گفتی :«چه سه سال چه ۱۰ سال فرق نداره»..اما یعد درست

در ۱۰ سالگی عشق گفتی :«راست میگفتی فرق داشت»!!! اون روز وقتی از تو جدا

شدم دوباره بهت زنگ زدم و فهمیدم داری گریه میکنی...و اون گریه من رو شکست و من

ادامه دادم تا ۱۰ سال که بچشیم درد رو....

در تولدت باید از شادی بگم..از اینکه خیلی خوشحالم که امسال تنها نیستی...باید از

عشق بگم و برات آرزوی خوشبختی کنم اما نمیدونم چرا تمام این ۱۰ سال داره جلو

چشمم رژه میره...

نمیدونم همش عشق تو و احساس پاکت یادم میاد...ای کاش بد بودی...یادته چقدر

میخوندم:

چی صدا کنم تورو تو که از گل بهتری

کاش که بد بودی عزیزم تا که از یادم بری

کاشکی دلسنگ بودی تا که دلتنگ نبودم

کاشکی بد بودی عزیز اینهمه دلتنگ نبودم...

تو به عاشقونه خوندن من و عادت دادی

 تو با خوبیهات آخه من و خجالت دادی

چی بگم هر چی یگم از خوبیهات کم گفتم

با تو از شادی و بی تو همش از غم گفتم

بگو چه فایده داره که تو خوبی و ولی

من به سرزمین دلتنگی تو تبعیدم

تو چه کار کردی که من از همه دنیا بریدم

.......

چقدر دوست داشتم وقتی برام اعتراف کردی... همیشه اعترافاتت رو دوست داشتم...

اولین بار که اعتراف کردی چقدر دوستم داری در اون نامه دلنشین که من رو مرمر خاتون!!!

خطاب کرده بودی و من نمیدونم چرا انقدر این لفظ به دلم نشسته بود..از اینکه در کلاس

درسی اما من جلوی چشمتم. برای من جای تعجب بود چون همیشه از خودم میپرسیدم

اصلا رضا به من فکر میکنه؟!! و من با خوندن اون نامه فهمیدم هر لحظه تو به من فکر میکنی

وقتی اعتراف کردی که نامه هام رو در مسیر لاهیجان تا چالوس میخونی و شبها قبل خواب!!!

وقتی اعتراف کردی بعد از یکبار بهم زدن، زنگ میزدی ولی حرف نزده قطع میکردی...و بعدش

که من دست از پا درازتر برگشتم و سر خم کردم و طلب بخشش کردم سرم رو در سینه

ستبرت جا دادی و گفتی: «میدونستم برمیگردی چون تو جات اینجاست و قلبت رو نشون

دادی..گفتی تو متعلق به منی»!! و این تعلق برای من زیباترین اعتراف بود...تو خودت

رو مالک من میدونستی و من هرگز نه تنها ناراضی نبودم به نوعی اولین بار بود از این

مالکیت راضی بودم و دیگه تکرار نشد!!!

اعتراف بعدی در یک ساعت رویایی بود که حرف زدی و زدی و زدی و من چشم دوختم به

«تو» و گفتم:« بگو» گفتی:« چی»؟ گفتم: «همونی که هیچوقت به زبون نمیاری اما

چشات میگه» و سرت رو انداختی پایین و گفتی:« میدونی که» گفتم:« میخوام بشنوم»

و چشماتو بستی، سرت همونطور پایین بود ، پکی به سیگار زدی و گفتی : «خیلی

دوست دارم»...و من اشک از چشمام در اومد از این همه شرم، چون صورتت قرمز شده

بود در سن ۲۹ سالگی..۸ سال بعد ازشروع عشق! هنوز  مثل اول بودی تازه و عاشق!

و باز یک اعتراف دیگر..دوستش نداشتم اما اینکه فقط من رو لایق دونستنش کرده بودی

دوست داشتم...روزی بعد از چند ماه بهت زنگ زدم و تا گفتم: الو، گفتی: وای چقدر

خوب شد زنگ زدی چقدر بهت احتیاج داشتم.... و بعد تعریف کردی از چیزی که در طول

سه ماه اخیرش برات پیش اومده بود و درگیر شده بودی...و من چقدر حرص خوردم..برای

اولین بار به حق سرت داد زدم و تو این داد رو پذیرفتی...قول دادی حرفهام رو گوش کنی

 و هر چی میگم انجام بدی. شده بودی یه بچه برای من ،که باید راهنماییت میکردم

کاری که همیشه تو میکردی ! من حرف گوش کن نبودم اما تو تا حدی گوش کردی...

گاهی اوقات به تو حسودیم میشد ، تو از من عاشقتر بودی ، خیلی عاشقتر، این رو

همه میگفتن و من آرزو میکردم جای تو باشم اما هرگز نبودم...راستی چطور من و

تو تونستیم این همه منظق در برابر عشقمون به کار ببریم؟ بپذیریم یکی دیگر رو شریک

عشقمون کنیم؟

اردیبهشت سال پیش بود. اردیبهشتی که برای من یاد آور عشق بود! گفتی داری

ازدواج میکنی! اینبار خواستم باور نکنم بنا به عادت شوخیهای گذشته ، اما درست

همین یکبار که خواستم ساده و زودباور نباشم فهمیدم جدی است!! و شوخی در کار

نیست...بنا به عهد قدیم قرار شد همدیگر رو برای بار اخر ببینیم و تو کامل بران تعریف

کنی از چگونگی آشنایی و این تصمیم...قراربرای  آخرین شام دو نفره که به سبک خودت

پذیرایی میکردی!. یه شب زنگ زدی که الان میتونی بیای سر قرار همیشگی اما

نمیتونستم و فرداش که زنگ زدم احساس کردم در صدات چیزیه که نمیتونی پنهانش

کنی و گفتم: «دو دلی برای دیدن من؟» سکوت کردی و بعد حرف عوض شد و خداحافظ..

پشت سرش اس ام اس دادی که:« من و ببخش من نمیخوام به سحر خیانت کنم!

درسته هنوز هیچی نشده و هنو زحتی خودشم نمیدونه که من انتخابش کردم اما من تو

رو ببینم شاید....»و بعد گفت :«میدونی که»

من فقط نوشتم: «ما قرار داشتیم و تو زیرش زدی...»

همین و بس!

و این آخرین اعتراف رو نشنیدم...تا روزی که خبر نامزدیت از کسی دیگری به گوشم رسید

اینم جزو قرارمون نبود...اس ام اس دادم و زنگ زدی...صدات همون صدا بود و با همون

شادی...تبریکم رو گفتم و یاد آوری کردم آخرین قراری که داشتیم: «عروسیت دعوتم کنیا»...

و سکوت تو من رو متوجه کرد که باز معذوریتی هست.گفتی:« دوست دارم اما سحر

حساسه»...گفتم:« اون من و نمیشناسه» و تو گفتی:« مردم که میدونن»!!!! و بعد

خداحافظ....با صدایی که لرزید...چون میدونستی پشت این خداحافظ هیچ سلامی

نیست...هیچ به امید دیداری نیست..هیچ دوستت دارمی نیست...من بغضم ترکید...

سعی کردم نفهمی ...نمیدونم بعدش تو هم مثل من گریه کردی یا نه؟ اما دلم میگه

آره...دلم میگه سیگار کشیدی و به یاد همون خاظرات قشنک افتادی دفتر قرمز و برای

خودت از حفظ گفتی خط به خطش رو...یک روز بعد از اون تمام نامه ها، خاطرات ورقهای

سیاه شده از اسمت رو خوندم و خندیدم حتی گریه نکردم و وقتی مادرم به اتاقم اومد و م

ن رو در تلی از ورق دید گفت: مرمر ایشااله خوشبخت بشه و من با نفرت مادرم رو بیرون

انداختم چون مانع اصلی من و تو بود....البته بعدش ازش عذر خواستم اما دوست نداشتم

در خلوت من اونم فقط برای یه روز، بعد از اینهمه مدت مزاحمت ایجاد کنه...دادی که سرش

زدم خیلی بد بود اما وقتی رفتم عذر خواهی دیدم گریه میکنه، گفت: من چی کار کنم که

شما دو تا از نظر خانوداگی در یه سطح نبودین؟ من چی کار کنم که شما از من زاییده

شدید و بخاظر من باید از عشقهاتون دست بکشید ،چون این منم و خانوادم که دست و

پای شما رو میبندم!

 اما من بوسیدمش...گفتم: نه من و رضا خودمون خواستیم با هم نباشیم..منظقی و

عاقلانه...جدایی عشق ما رو نگه میداره نه وصل....

و این رو باور دارم...این جداییه که من رو هنوز برای تو عاشق نگه داشته...بارها جدا شده

بودیم ولی اینبار دیگه اصل جدایی بود

عزیزم روز تولدته و من باز از دلتنگیهام گفتم...تصمیم رو گرفتم، از ۴ عهدی که داشتیم

سه تاشو تو زیر پا گذاشتی یکیشم من میذارم..من به تو نه اس ام اس میدم نه زنگ

میزنم چون نمیخوام به تو و زندگیت خیانت کنم...میدونم تو والاتر از این حرفهایی ،اما

نمیخوام هیچ حس بدی به همسر نازنینت دست بده...من باید درکش کنم...هزار بار

تو عشق بخشیدی  و یکبار من....عشقم رو میبخشم به کسی که بیشتر از من لایقه،

برای سحر نازنین، سحر، رضا مال تو، خوب ازش نگهداری کن...قدرش رو بدون....

رضای عزیزم، مقدسترین، بهترین ، پاکترین و شریفترین مرد زندگیم....تولدت مبارک...

سالیان سال زنده باشی و شاد وسرخوش و عاشق

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در جواب توحید:

من میخوام ولش کنم این متاهل بیچاره رو...اما دست روزگار این دوروز هر چیزی که برام

یاد ی از اون میاورد سر راهم قرار داد...من بعد از ازدواجش یک بار برای خداحافظیمون چیزی

نوشتم یه بار عید غدیر و یکبار هم واقعا دل تنگش شده بودم که فکر کنم طبیعیه بعد از ۱۰

سال عشق ،دلتنگش بشی گاهی! و اینبار هم تولدش بود و خاطرات...من نسبت به

خیلی ها کمتر یادی ازش میکنم چون نه میخوام به خودم اسیب برسونم نه به زندگیم...

اما این گاهی طبیعیه...نباشه که نباید بگم روزی عاشقش بودم... و اما چیزهای سر راه:

۴ شب پیش خوابش رو دیدم..تا بح تو خوابم بود البته با همسرش اما....

دیشب در سالنی بودم که عروسیش اونجا بود...

امروز تو خونه یهو مامانم صدای تلویزیون رو بلند کرد و من آهنگی رو که مدتها بود نشنیده

بودم بخاظر رضا ، امروز بی اختیار شنیدم:

خونه اونجاست خونه من جایی که هستی تو بامن

خونه خونم دستای تو جای زنده موندن من

خونه اونجاست که صداته پر عطر نفساته

جایی که رو در و دیوار همه جا نقش اون چشاته

خونه عشقه، خونه عشقه ،خونه عشق بهشته

پر رمز پر رازه همه ایثار و نیازه

خونه تو خونه من این حریم پاک و روشن

تکیه گام سنگر من قبله گام باور من

خونه ای که از من و تو تا ابد میمونه باقی

خونه ای از پیچک و یاس گل مریم واقاقی

پر از عشق وسخاوت پر از عطر و طراوت

با حقیقت خو گرفته با محبت کرده عادت

 

شب هم مهمان داشتیم...در مورد کسی صحبت میکردن که همیشه من و رضا در موردش

بحث داشتیم و من ناخودآگاه یاد بحثهامون افتادم...خب میگی من دلتنگش نشم ؟و قتی

درست در روزهای ۱۵ و ۱۶ فروردین همه چیز نشونی از خاطراتش رو داشت؟

فقط میدونم وقتی یاد خاطراتش میافتم احساساتم دو برابر میشه وگرنه مدتهاست

عشق رو فراموش کردم...

   1      2      3      4      5    >>