دلتنگیهای از جنس همه...گفتن از دردهای مشترک..

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 5 بهمن ماه سال 1386
من و باز هم من

پیش نوشت:قبل از اینکه آخرین قسمت من رو بخونید خواهش میکنم اینجا رو بخونید

*******************

به دلیل بیکاری بازگشتم به شهر خودم.شهری که دوستش داشتم..اما این شهر آنی

نبود که میشناختم.شهر من به یمن انقلاب پر شده بود از روستایی..روستایی هایی

که همه شهری شده بودند اما فرهنگ روستایی را به شهرم ارمغان آوردند.آری کسانی

آمدند به شهرو با همان فرهنک روستایی شدند رییس و روسا..و با زدو بندهایی که

داشتند از بی کس بودن شدند آقای شهر..کسی که هنوز انگشت میزد به خاطر نسبت

با آقای فلان، که رییس فلان جا بود شده بود پولدارترین آدم شهر که اعتبار هم داشت.اما

دریغ ار فرهنگ دریغ، از اصالت دریغ از علم..برگشتم به شهری که دیکر احساس میکردم

به آن تعلقی ندارم.آری برای من که از خانواده ای قدیمی و بزرگ بودم و متاسفانه یا

خوشبختانه جد اندر جد خانواده مادریم ارباب بودند.و به نوعی ارباب زاده تلقی میشدم

دیدن این تفاوت فرهنک تحمل ناپذیر بود.به دنبال کار به هر جا رجوع کردم کسانی دیدم

که زمانی هیچ بودند و امروزه از ما بهتران.باید از کسانی تقاضای کار میکردم و منت

میکشیدم که هرکز آنها را قابل این کار ندیدم و هر گز تن به این خواری ندادم که دست

به دامن کسانی بشوم که از پیشینه شان خوب خبر دارم.امروز اگر رییسند و وکیل دیروز

 چه بودند.الحق که انقلاب تنها به یک هدفش رسید زاغه نشین را کاخ نشین کرد.اما به

 او فرهنگ کاخ نشینی را نیاموخت.تنها کاری که کردم زندانی کردن خودم در خانه بود.

در دیرترین ساعت شب به همراه برادرم به خارج از شهر میرفتم برای گردش و هواخوری

تا هیچ کدام از آن آدمها را نبینم.از شهرم هم دور شدم.از شهری که میپرستمش دور

شدم.دیگر دوستش نداشتم نه خود شهر را، که همیشه زادگاهم هست و هنوز خاکش

را میبوسم به خاطر مردمی که فرهنگ ناب شهرمان را به گند کشیدند.به خاطر جسارتها

 و کنجکاویهای بش از حدشان که بچه های خودشان هر کاری میکنند ولی فقط منتظرند

ببیننند کسانی که اسمی و رسمی دارند کجای زندگیشان لغزش است.مردمی که از

دیدن نا ملایمات زندگی دیگران خوشحال میشوند.

یادم میاید روزی به بانک رفته بودم.از بچگی به رعایت صف اعتقاد داشتم که همیشه

هم سرم کلاه میرفت.چه در بانک چه در صف تاکسی(چیزی که در شهرم معنا ندارد)

هر چیزی که نامش قانون بود رعایت میکردم.و ادعایم هم این بود که وقتی دنبال چیزی

هستم به نام اصلاحات باید اول از خودم شروع کنم.تا وقتی مردم ما چیزهای کوچک

قانون را رعایت نمیکنند و یاد نمیگیرند چیزهای بزرگ دست نیافتنی است.مدتی در صف

ماندم و لی شدیدا عجله داشتم.برای اولین بار خواستم از نام پدرم سو استفاده کنم و

کار خود را راه بندازم.رفتم جلو گفتم سلام ببخشید من دختر .... هستم.کارمند نگاهی

به من با غضب انداخت و با لهجه ی که ما میگوییم گالشی! گفت:هر کی هستی باش

برو تو صف..جا خوردم و در عین حال از خودم خجالت کشیدم و اون کارمند رو تحسین

کردم.اما...چند دقیقه بعد دیدم یکی آمد و با او با همان لهجه گیلکی گالشی صحبت کرد

و کارش راه افتاد ..تا به من برسد۳ نفر دیگر خارج از نوبت کارشان راه افتاد! و من فهمیدم

هر که هستی باش مشکل نبود دختر....هستی مشکل است.چندین بار دیگر این حرکات

 را دیدم.چیزی که منشا از عقده آنها بود.فقط برای اینکه میدیدند الان آنها پشت میزند و

باید فرمان بدهند.نه فقط برای من که برای بسیاری از لاهیجانی هایی که اصیل بودند

این مسائل پیش آمده.اما هستند کسانی که هنوز شناخت دارند و هنوز میدانند شاید

اگر به جای رسیدند از همان بزرگان قدیم لاهیجان بوده.!

ماندن در خانه،فرار از اجتماع ،من رو به مرحله ای رسوند که احساس می کردم افسرده

شدم.

آری من..دختری ۲۶ ساله از ایران...تمام این چیزها را به چشم دیدم و حس کردم.تمام

خفت ها و خواریها..تمام بدبختیها.من دختری ایرانی از نسل سوخته تر از سوخته ،با

تمام توانایی که دارم باید در خانه بمانم.هستند خیلی کسانی که برای خود ایجاد شغل

میکنند خیلی ها کار پیدا میکنند اما باور کنید بیشتر از آن بعضیها، بیکار داریم.نه کاری،

نه تفریحی،نه زندگی مستقلی..آری من باید هنوز نگاهم به جیب پدرم باشد.چیزی که

در کشورهای دیگر خنده دار است ۲۶ سال؟هنوز کلمه پول توجیبی؟و شما فکر کنید چند

نفر دیگر مثل منند...خیلی ها میگویند درس بخوانم و ادامه بدهم ..اما من میگویم که

چه بشود؟که بقیه سالهای عمرم را هم بسوزانم بدون هیچ استفاده مفیدی از جوانیم؟

و بعد باز هم بیایم با مدرکی بالاتر از پدرم تقاضای کشیدن خرجم را کنم.؟

این بود داستان من...دختری که میخواست به بالاترین چیزها برسد که شاید ۱۰ درصد

کم کاری خودش بود و بقیه شرایط جامعه..داستان منی که هرگز جواب هیچ سوالم را

نگرفتم.

 

 

چهارشنبه 3 بهمن ماه سال 1386
من(۳)

پیش نوشت: میدونم که نوشته هام شدیدا طولانیه و اصلا برای وبلاگ مناسب نیست.

اما شرمنده گاهی احساس می کنم اگه بخوام کوتاهترش کنم اون چیزی که میخوام

رو بهش نمیرسم.پس تحمل و صبر  چاره دوستان عزیزمه که تا به حال با طولانی بودن

نوشته هام در هر زمینه کنار اومدن.ازتون واقعا ممنونم.

 

*******************

روزهای دانشجویی من با فرازو نشیبهای زیاد گذشت.دانشگاه من رو از کتاب،از سیاست

از روزنامه و از هر چیز دیگر دور کرد.دانشگاه تنها جایی بود که من به جرات میتوانم بگویم

ازش بیزارم.چون نابودم کرد. چندین بار در جلسات فرهنگی که به همت یکی از فعالترین

دانشجوهای دانشکده آقای سلطانی عزیز برگزار میشد شرکت کردم و خب کمی داشتم

 به گذشته ام بر میگشتم اما کتابخوانی و مسائل معطوف شد به کتابهای شریعتی و

اسلام و.... که من اصلا دوست نداشتم هیچ نظری در این زمینه بدهم.نتیجتا از آن

جلسات هم باز ماندم.از دید من شاید شریعتی مرد بزرگی بود.شاید نوشته هایش در

زمانش بی نظیر بود و هنو ز هم باشد اما گفتن از دین و به قولی تعبیرهای درست کردن

از دین و آن را وارد سیاست کردندو با آن مردم را به راه راست هدایت کردند و هزار و یک

چیز دیگر زمانش سالها پیش گذشته بود..از دید من دین کاملا شخصی بود.تعابیر دینی

و تعالیمش باید فردی میبود نه جمعی.و برای همین اینکه میدیدم هنوز حتی در زمان

اصلاحات به دنبال این هستیم که ببینیم آیا اسلام این تعریفی است که این روزها

میشنویم یا تعریف دیگری درست تر است، برایم آزار دهنده بود.و این مقوله باعث میشد

هنوز دین باسیاست عجین باشد که من مخالف بودم و هستم. یک بار هم در میتینگی

شرکت کردم که آخرین حرکت من بود در عرصه ای که نه میتوان نامش را حرکت فرهنگی

گذاشت نه سیاسی.

در زمانی بود که حکم ا ع د ا م آ ق ا ج ر ی صادر شده بود.پوستری در سراسر دانشکده

نصب بود که از اساتید میخواست روز سه شنبه به احترام قلم و برای همکارشان تحصن

کنند و کلاس ها تعطیل باشد.اما دانشکده ما شاید تعداد محدودی کلاس تعطیل شد و

شاید هم نشد.خیلی از بچه ها به تهران رفتند اما بیشترشان برای این بود که میخواستند

ببینند این جور حرکتها چقدر به اصطلاح خودشان «حال» میدهد. روز بعد آمدند و از خاطرات 

دیروزشان گفتند و خندیدند و من میگشتم ببینم چه چیزی درک کردند از این حرکت اما هیچ

بود.در دانشکده ما هم ساعت ۱۰-۱۲ جلسه آزادی بود.شاید سر جمع ۷۰ نفر نشستند.

خیلی ها باز به جرات میتوانم بگویم الکی آمده بودند این رسم دانشکده بود.از اساتید

فقط یک نفر آمده بود که من نمیشناختم.هر چه گشتم استاد دیگری ندیدم.موافق و مخالف

صحبت کردند و من با تمام ترسی که داشتم و با تمام قولی که به پدر و مادرم داده بودم

که دنبال هیچ حرکت سیاسی نروم، دستم را بلند کردم و خواستم صحبت کنم.وقتی پشت

میکروفون رفتم اولین حقیقت رو گفتم:من آ ق ا ج ر ی را نه میشناسم نه میدانم چه گفته! 

و بعد گفتم برای آنکه حرمت قلم دارد میشکند آمدم.(جمله هایم دقیقا یادم نیست)

اما اجمالی گفته هایم این بود که برای اینکه یک نفر برای ایده اش به اع د ا م محکوم میشود

ناراحتم.و بعد گفتم : انتظارم این بود که در این دانشکده اساتید به خاطر احترام نه به آ ق ا

ج ر ی بلکه به درخواستی که دیگر همکارانشان از اینها داشتند کلاسها را تعطیل میکردند

و در این سالن میبودند اما حیف که هیچ کدام این کار را نکردند.

 همین!! و آمدم پایین.وقتی مجله بسیجی دانشکده که الحمدالله نامش هم یادم نیست

چاپ شد بی اختیار برای اولین بار بازش کردم و از قضا درست صفحه ای باز شد که گزارش

آن میتینگ بود و نامم را دیدم!و جمله ای که از من نوشته بودند با چیزی که من گفته بودم

فرق میکرد.واقعا ترسیدم.از انکه از دانشگاه اخراج بشم ،از اینکه بگویند من سیاسی هستم

و هزار و یک فکر دیگر که آن روزها و این روزها طبیعی است.خواستم به دفتر بسیج بروم و

شکایت کنم از کذبی که نوشتند اما دوستانم نگذاشتند و این شد که دیگر کامل دور هر چه

خبر که به سیاست مربوط میشد را خط کشیدم. وشدم آدمی عاطل و باطل.چون وقتی روزنامه

نمیخواندم وقتی از کتاب دور شده بودم باید وقتم را به بطالت میگذراندم وبه خوشگذرانیهای

مجاز.الحمدالله در کشور من..در سرزمینی که مردمش جز غم و غصه  و اعصاب خراب چیزی

ندارند، یک جوان انرزی جوانیش را در جایی نمیتواند خالی کند مگر ماشین بازی در خیابان..

خیابان گردی..رفتن به انواع و اقسام مراکز خرید و نهایت خوردن فست فود یا رفتن به کافی

شاپ.شاید باشند جوانانی که وقتشان را طور مفید تری میگذرانند.با درس، با کتاب، با سینما، 

 با ورزش اما عمده جوان های ما زندگی و تفریحشان همین است.نه از دیسکو خبری است

نه از تفریح راحت.باز زمان خاتمی بود و آزادی که قدرش را ندانستیم.میرفتیم میامدیم بدون

اظطرابی از ایست و بازرسی.بدون ترس از گ ش ت ا ر ش ا د و ب ا ز د ا ش ت! من هم شدم

مثل خیلی ها.فقط گشتم،چرخیدم و خوشگذراندم.از دید حکومت ناسالم از دید خودم

سالمترین. بیرون رفتن و خوردن و دور زدن!!!حالا من ۲۳ ساله بودم.

در ۲۴ سالگی با مدرک مهندسی کشاورزی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدم.با معدلی

که از گفتنش شرم دارم.فقط خوشحال بودم که دیگر پایم به آنجا باز نمیشود.شاید هیچ

دانشجویی به اندازه من از این فارغ التحصیلی خوشحال نبود.در رفتن از محیطی که بدبختم

کرد.با اینکه قبل از دانشگاه میدانستم رشته  کشاورزی کار ندارد اما در طول سالهای دانشگاه

 امیدوار شده بودم.وقتی میدیدم که دیگر کشورها چگونه از تمام توانشان برای بالا بردن توان

کشاورزیشان استفاده میکنند میگفتم کشور من بالاترین استعداد را در هر گونه فعالیت

کشاورزی دارد پس حتما این همه دانشجو بیکار نمیمانند.امید واهی بود.مثل خیلی چیزهای

دیگر کشور من چیزی به نام مدیر شایسته نداشت.کسی که دلش بیشتر از اینکه برای

جیبش بسوزد برای نیروی جوانی بسوزد که دارد تحلیل میرود.هیچ کشوری مثل کشور من

جوان نیست اما در هیچ کشوری به اندازه کشور من جوانها دلمرده و بی هدف نیستند.به

دنبال کار رفتم.بزرگترین مانع من مثلا معدل پایینم بود اما میدیدم خیلی کسانی که با

معدلی بالا هم کار ندارند!!!.چند ماهی در پایتخت ماندم شاید کاری پیدا کنم تنها کار

موجود بازاریابی بود با حقوقی پایین و پورسانت..

بنا به دلایلی نمیتوانستم بپذیرم.باز گشتم.امید داشتم به کشاورزی.میدانستم خاتمی

خیلی کارها برای بهبود وضعیت کشاورزی کرده و امید داشتم که این روند روز به روز بیشتر

شود اما عمر دولت خاتمی محبوبم به سر آمده بود.دانشجوها، همان ها که برایش سوت

میزدند در آخرین نشستشان طوری با او سخن گفتند که انگار کودک خطا کرده شان هست.

که خاتمی این مرد بزرگ با تمام سعه صدرش لاجرم لب به اعتراضی شیرین زد. یادم میاید

گفت:شما با ناظم مدرسه تان هم اینطور صحبت نمیکنید من رییس جمهور هستم.

آری خاتمی اگر هیچ نکرد این آزادی را داد که ما بعد از سالیان سال بتوانیم با یکی از

مسئولین اینگونه سخن برانیم.توبیخش کنیم ،توهین کنیم، اعتراض کنیم.کجایند آنهایی

که میگفتند خاتمی هیچ نکرد؟.بیایید امروز رییس جمهورتان را دعوت کنید و ببینید که

آیا میتوانید یکی از حرفهایی که به خاتمی و یارانش زدید بر زبان بیاورید؟

ا ن ت خ ا با ت شروع شد.معین(که انتخاب غلطی بود) و کروبی از جناحی که تقریبا دنباله رو

خاتمی بودند و ا ح م د ی  ن ژ ا د و ق ا ل ی ب ا ف از جناح مقابل.ر ف س ن ج ا ن ی هم

که خود بود و خود!!!!!.

رای دادند همین مردم به ر ف س ن ج ا ن ی..همانی که در زمان خاتمی حتی رای نمایندگی

مجلس را هم نیاورده بود و برای پوشاندن افتضاحی که به بار آمده بود رایش را جابجا کردند و

اندکی بالاتر آوردند ..همان کسی که اک ب ر گ ن ج ی به خاطرش به زندان رفت و مردم او

را هم چه زود فراموش کردند!!!.همین مردم بزرگ.همین مردم همیشه در صحنه! رای

 بیشتری به ر ف س ن ج ا ن ی دادند تا معین و کروبی.او بالا آمد با ا ح م د ی  ن ژ ا د کسی

که رایش بیشتر از قشر پایین بود.کسانی که هنوز هم به حرفهای گول زننده اعتقاد دارند.

همان ها که اول انقلاب باور کردند نفت برای آنهاست باز فریب این شعار را خوردند.از ظاهر

او خوششان آمد مثل آنها بود.با کاپشنی که معرف جهانیان است!!!!این دو نفر بالا آمدند.

دیگر ان ت خ اب ا ت  لایق رفتن و رای دادن نبود.اما دیدم که چه جور مردم آن همه جنایت

را فراموش کردند و برای ر ف س ن  ج ا ن ی  فعالیت میکنند.از همه بدتر این بود که عکس

خاتمی را در کنار او چاپ کرده بودند؟آیا این دو با هم هرگز مقایسه میشوند؟کسی که در

زمانش گروهی ساخته شد و از دل  دولتش بر آمد و قسم خورد که بکشند هر آن که آزادی

خواه بود با کسی که در زمان ریاستش هر چند دیر اما توانست بلاخره این جنایت را رسوا

کند و جلویش را بگیرد تا آزادیخواهان بیشتری به کام مرگ نروند.این مردم داشتند از کسی

طرفداری میکردند که حتی بعد از ریاست جمهوریش او را لایق مجلس ندانسته بودند اما

امروز دوباره به طرفداری او برخاسته بودند.باز یادم افتاد این چیز عجیبی نیست این مردم

همانی هستند  که مصدق را... دانشجویان را..که خاتمی را...حتی انقلابشان را..........

از قبل این دور ا ن ت خ ا ب ا ت قابل پیش بینی بود میدانستم که حتی اگر او هم رای

بالاتری بیاورد رییس جمهور ا ح م د ی   ن ژا د  است.خاتمی رفت و او آمد..مردی با علم

و سیاست و فیلسوف و خوش پوش رفت، او آمد..یکسال هیچ تغییری نبود.فقط دلبریهای

رییس جمهور محترم که دکتر بود(اما خاتمی را میگفتند نیست) با آن لباس همیشگی.

همدردیش با مستضعفان حداقل در لباس و رفتار خیلی خوب بود.اما کم کم شروع شد.

از آبروریزیهای بین المللی هیچ نمیگویم.که هر چه خاتمی اعتبار را بعد از انقلاب برای ما

خریده بود او یک شبه از بین برد.از همین داخلی میگویم.گ ش ت ا ر ش ا د بعد از سالها

دوباره آمد اینبار کاملا جدی.بر خلاف تصور همگان دیگر محدود به چند ماه تابستان نشد به

زمستان هم کشیده شد.با اینکه در اسلام پا و دست تا مچ و گردی صورت بدون پوشیدگی

باشد مجاز است اما پوشیدن جوراب اجباری شد در فصل تابستان!رنگ ها رفتند!دیگر

نمیتوانستم بپوشم هر رنگ شادی که میخواستم!لباسها لباده شدند.دوباره شد مثل

قدیمها شاید هم بدتر.اما کسی نگفت جای خاتمی خالی..باز میپرسم :کجایید کسانی

که میگفتید خاتمی هیچ نکرد..حتی میگفتند ما لباسمان همین میشد چون دنیا به این

سمت است حتی اگر خاتمی نمیامد!!!!.پس چرا دنیایتان عقب گرد کرد؟

مضحکترین حرکت ممنوعیت چکمه رو شلوار!!!بود..هر چند که ما در این روزهای برفی

ناچار شدیم این کار را بکنیم و کسی جرات نکرد حرفی بزند!اما چقدر دختر را گرفتند

برای همین؟آری دیگر زمان آزادی من تمام شد...آزادی من به عنوان زن..دوباره شدم ضعیفه!!

رییس جمهور محبوب گفت که زنها بهتر است در خانه باشند! تنها معضل کشور من،من

هستم و زنانگیم.من هستم و برجستگیهای بدنم!!!!اگر من نباشم این مملکت هیچ

مشکلی ندارد.آری من بودم که با هر حرکتم باعث تحریک مردان میشوم!!و گاهی افسوس

میخورم..آیا واقعا مردهای ما تا این حد بی اراده اند که با کوچکترین چیزی تحریک شوند؟

اما میدانم.میدانم که کسانی که این حکم را صادر کرده اند خودشان چشمانی ناپاک دارند

ومردان ما را همرده خود میدانند.من باز باید اسارت میکشیدم.

                   

                                                                                 ادامه دارد

سه شنبه 2 بهمن ماه سال 1386
من(۲)

انتخابات ها میشد و میگذشت و فقط از انتخابات شعر : من رای میدهم ،تو رای

می دهی،ما رای میدهیم بود و بس.نه شورو هیجانی نه رای های آنچنانی.در

شهرستانها اندکی بیشتر تب و تاب برای انتخابات مجلس بود .آن هم به دلایل

مختلف.یا فامیل بودن یا در دارو دسته ای بودن یا فکر میکردن اگر به افراد خاصی 

رای بدهند و برایش فعالیت کنند دو فردای دیگر به جایی میرسند!اما در کل بازار

انتخابات سوت و کور بود.تا شد سال ۷۶.

شنیدیم دکتر خاتمی خود را کاندیدا کرده. پدرم بیش از حد از او صحبت کرد..یادم

 آمد که چندین سال پیش درست زمانی که هنوز چیزی از سیاست نمیدانستم او

کار جسورانه ای کرده بود که شگفتی ساز شده بود.و ناچار به استعفا از وزارت

ارشاد!!!و سالها پیدایش نبود تا دوباره نامش در کاندیداهای انتخاباتی نمایان شد.

همه از او تعریف میکردند.اما همه میدانستند که ناطق نوری رای میاورد..حتی

کاریکاتوری هم بود که میگفت:بنویسید خاتمی بخوانید ناطق نوری..و دهن کجی

بزرگی بود به عدم برگزاری درست و سالم انتخابات درایران.همه عزم جزم کرده بودند.

انقلابی دیگر.اما این بار از نوعی دیگر.آرام و کوبنده.خاتمی با رایی میلیونی و

بی سابقه انتخاب شد.صدای دشمنانش و شکست خوردگان در آمد.اما تقلبی در

کار نبود.کسانی که این سالها رای نمیدادند این بار آمدن تا برای اولین بار بعد از

انقلاب بگویند که با انقلابی که کرده بودند هنوز هم پیمانند اگر انتخابات درست

باشد.اگر افراد برگزیده خود مردم باشند.خاتمی آمد.این مردم ..این مردم دلیر 

سرزمین من.او را خود به عرش بردند و هورا کشیدند و بعد به فرش کشیدند

و هو کردند.اینها نه دشمن بودند نه غریبه.اینها همانهایی بودند که در این خاک

رشد کردند.اینها خون همان مردمی را داشتند که صبح فریاد زدند: زنده باد مصدق،

مرگ بر شاه و شب یک صدا فریاد کشیدند: مرگ بر مصدق ،جاوید شاه.این

 مردم همانی بودند که شاه را فراری دادند، لعنت کردند، مرگ برایش خواستند و

چند سالی بعد میگفتند :خدا شاه رو بیامرزد! آری این مردم میهن من است..همان

ها که خون کوروش و داریوش را دارند..همانها که سیاوش و سهراب را پیشینه دارند.

.همانها که.....

آری نسل من سوخته تر شد برای همین مردم..همین مردم..

خاتمی آمد و خوب هم آمد.گفت :نگویید مرگ بر...  بگویید زنده باد.!چرا مرگ؟

و من بعد از سالها که در مدرسه آموخته بودم بگویم مرگ بر یافتم که هست

انسانی والا که از مرگ دیگران را خواستن دوری میجوید..خاتمی آمد،چه دستها که

نزدند، چه شعارها که نساختند.شعار داده بود عمل کرد.روزنامه ها باز شدند.چیزها

یی نوشته شد که تا بحال روحمان خبر نداشت.هر صفحه ای که باز میشد چیزی

داشت برای خواندن.روزنامه ها پر محتوا بود.جامعه مدنی رامیخواستند بسازند.

خاتمی نگفته بود ،دیگران میگفتند.اما هیچ کس نمیدانست این جامعه مدنی چیست؟

ما نوجوانها هم شدیم سیاسی.روزی نبود که بحث سیاسی نداشته باشیم.بدون

ترسی از جاسوسهای مدرسه..این بود آزادی بیان..من میگفتم آنجه میخواستم.

رقبای خاتمی هنوز ساکت بودند.اما کم کم قوایشان جمع شد.ولی طرفدارهایش

غرق در پیروزی، مست از ظفر در این شادکامی لحظه ای غوطه ور بودند.رقیب

طرفدارانش را جلب کرد.دوست طرفدارانش را راند.و این وسط فقط نام خاتمی خراب

 شد.کم کم با وازه های زندانی سیاسی آشنا تر شدیم.حالا خبر دار میشدیم که

در ایران زندانهایی هست که زندانی سیاسی دارد..و اینگونه سوالهایم دو برابر شد.

مگر نمیگفتند زمان شاه خفقان بود و زندانی سیاسی بود پس الان جیست؟

از پدرم پرسیدم:شما که زندانی بودی در زمان شاه شکنجه شدی؟

-ابدا

-از تحصیل محروم شدی؟

-هرگز

-پس چی؟

-هیچی فقط چند ماه زندان.و بازجویی

-نزدنت؟

-اصلا

-زود اعتراف کردی؟

-نه.فقط به سوالاون جواب دادم و زندانی شدم.

کم کم پدرم جرات کرد خاطرات دانشجویی و حرکتهای سیاسیشون رو بگه.

ساعتها به پای صحبتش مینشستم و فقط میگشتم ببینم وضع الان چقدر فرق

کرده ومگر نه مردم ما برای این چیزها انقلاب کردند؟اما فرقی نمیدیدم..وقتی شنیدیم

که د ا ر ی و ش ف ر و ه ر ؛ و پ ر و ا ن ه ا س ک ن د ر  ی به قتل رسیده اند آنهم با

 ۱۷ ضربه چاقو!تازه عمق فاجعه انقلاب عظیمم رو دیدیم یکی یکی پرده از روی قتلها

برداشته شد.یک نفر که نامش را انسان مینهاد خون این انسانهای شریف و بیگناه

 رو حلال دانسته بود.قاتلینشان با دهان روزه دست به قتل زدند.و خدایا یکی نیست

یه این سوالم جواب دهد:کجای دینت نوشتی این را؟

در کوچه . بازار تا مدرسه و دانشگاه.از بیسواد و باسواد در مورد این مسئله صحبت

میکردند. خاتمی تمام سعیش این بود که رسوا کند بانیان را.و کرد.اما تا حدی.

بیش از آن نگذاشتند.چند ماهی صحبت مردم این مسئله بزرگ بود اما مثل خیلی

چیزهای دیگر به خاطره ها پیوست.آیا کسی از نوجوانهای امروز چیزی از قتلهای

زنجیره ای میداند؟کسی اصلا میداند پ ر و ا ن ه ا س ک ن د ر ی که بود؟چند نفر

از دانشجویان او را میشناسند؟

از آن روز بحرانهای دولت خاتمی شروع شد.ترتیباتش یادم نیست اما استیضاح نوری

و مهاجرانی،ترور حجاریان و ۱۸ تیر...فاجعه بگویم بهتر است..ریختند، زدند، کشتند.

باز هم مردم مثل زمان بهمن ۵۷ در خیابانها،شکستن شیشه ها،گازهای اشک آور..

عکسا که چاپ میشد یاد عکسهایی میافتادم که دهه فجر از تلویزیون پخش میشد

برای نشان دادن اینکه مردم چه جوری مبارزه میکردند علیه رژیم فاسد.!عجب شباهتی

بود ین عکسها!!!.گرو گروه بازداشت دانشجویان..حمله به دانشجو در امنترین و مقدس

ترین جایش.وای بهتر است نگویم..ما فقط میشنیدیم وای به حال آنها که دیدند.

خاتمی سکوت کرد..اما شاید بهترین حرکت را کرد تا بیش از این جوانهای مردم به

بند کشیده نشوند.آگر سکوت نمیکرد تیرهایی که نشانه میرفت سینه کداممان را

میشکافت؟تمام شد..۱۸ تیر هم تمام شد..حتی خاطره هم نشد ..تمام شد همان

مردمی که پشت سر دانشجوها ریختند یهو تنهایش گذاشتند.رفتند تا در خانه

هایشان استراحت کنند.به آنها چه که یک نفر دارد میسپارد جان؟

خاتمی ماند..۴سالش با مشقت تمام شد.خیلی ها به نامش وارد مجلس شدند و

بعد یادشان رفت که باید از او حمایت کنند.اینها از خود مردم ما هستند این خاصیت

مردم ماست.حزب باد بودند..همیشه..هر جا که منفعت باشد.نیمی از مجلسیان

حتی نمیدانستند اصلاحات یعنی چه اما برای راهیابی به مجلس نامشان را در زمره

اصلاح طلبان گذاشتند و آن اصلاح طلبان مست پیروزی حتی تحقیق هم نکردند که

ببینند آیا اینها راه خاتمی را ادامه میدهند؟.خاتمی میخواست نیاید. گفتند باید

بیایی مردم از تو قهرمان ساختند..گفت من قهرمان نیستم آی مردم من هیچ نیستم

.من قطره ایم از این موج..اما مردم او را قهرمان میدانستند..میخواستند او شق القمر

کند.با کدامین نیرو؟با کدامین حمایت؟حمایتهای دروغین؟ظاهر سازیها؟آمد ...دوباره.

اینبار من برای کنکور میخواندم تا آن روز دو مهر دیگر هم اضافه شده بود..شورا و مجلس

.و باز نام خاتمی را نوشتم با افتخار..خاتمی برای من زن ارزش قائل بود.خاتمی من

را ضعیفه نمیدانست.خاتمی رنگ را به من هدیه داده بود.من فهمیده بودم که میتوان

پوشیده بود اما آراسته..میتوان پوشید اما نه سیاه..پوشیدم آبی ،سبز،زرد،قرمز،

صورتی ،پوشیدم هر آنچه که خواستم..حالا دیگر حتی روسری را اسارت خود

نمیدیدم..دوستش داشتم.همین قدر که خودم انتخاب میکردم کافی بود.روسری اجبار

ناچیزی بود.خاتمی به من بها داده بود.به منی که داشتم جوان میشدم.خاتمی برایم

ارزش قایل بود.خاتمی دوباره آمد و من وارد دانشگاه شدم.فکر میکردم دانشگاه همش

بحث سیاسی است اما چیزی که در دانشگاه خودم دیدم فقط یک چیز بود.دلبری های

دختران،چشم چرانیهای پسران.علت کاملا مشخص بود..از بس جدا از هم بودند که

تحمل با هم بودنشان کم بود.اما از آن بدتر چیز دیگر بود.نگاه ناپاک..تفکر غلط..یادم

هست وقتی معنای بکارت را فهمیدم.و وقتی در جایی میشنیدم که نسبت به اینکه

یک دختر با یک پسر دوست باشد چقدر بدبینن اما پسر هر کاری میکرد حتی اگر به

دختر صدمه ای میزد میشنیدم که:اون که گناه نداشت مرده نیاز داره دختر باید عاقل

باشه!از کلمه نیاز بیراز  شدم.حتی از تصور زنا شویی.احساس اینکه زاده شدم برای

اینکه نیاز یک مرد را بر طرف کنم زجر آور بود.به ما آموخته بودند که مرد نیاز دارد ..به

ما آموخته بودند که زن باید عفیف باشد.به ما آموخته بودند که زن تا هر سنی که

شوهر نکرده باید باکره بماند اما مرد چون مرد است میتواند با هر تعداد زن که خواست

بخوابد.فقط یکبار در ذهنم این سوال جرقه زد :مگر خدا نگفته همه چیز را در مرد و زن

یکسان آفریده پس حتما ما هم همان نیاز را داریم...اما فقط یکی بهم کفت داریم

 اما میتوانیم کنترل کنیم مردها نمیتوانند. و من خندیدم این مردها با تمام ادعایشان

چه بی اراده اند!اما در دانشگاه چیزهای دیگر میشنیدم.دخترهای خوابگاه میگفتند

که چقدر این نیاز رو حس میکنند اما معذورند.برای این که بکارت مهمتر است.من در

شهری بزرگ شده بودم که نسبتا مردمش آزاد اندیش تر بودند وقتی میشنیدم از هم

خوابگاهی ها که از شهرهایشان و فرهنگشان میگفتند مو بر تنم راست میشد.

داستان اینکه درشب عروسی هنوز هم بعضی جاها پشت در می ایستن تا داماد

پارچه سفید آغشته به خون زنش را به عنوان آبروی زنش به همه نشان دهد و افتخار

کند به این که خون زنش را به دیگران نشان میدهد و صدای کل و هلهله...برای خفت

زن!و وای اگر این خون نباشد..حتی به قتل هم کشیده شده.میگفتند که هنوز قبل از

 ازدواح بعضیها دست دختر را میگیرند و به پزشک نشانش میدهند که بگوید او باکره

هست یا نه!چقدر کوته فکرند..شبی در خوابگاه نبود که بحث بکارت مطرح نباشد.هر

کس هر نوع اطلاعاتی داشت در اختیار دیگران میگذاشت.و چشم و گوشهایمان باز

شد.دریغ از یک بحث اجتماعی سیاسی..دختران ما تشنه خیلی چیزا بودند که

بی خیال سیاست باشند.از پسرها خبر ندارم که در خوابگاهشان چه میگدشت.

شاید در بعضی اتاقها صحبت از شریعتی بود و انقلاب و خاتمی اما در بیشترشان

صحبت از خالی بندیهایشان بود در کسب افتخار اینکه تا بحال چند دختر را....

هیچ جیز بدتر از این نبود که شنیدم روزی یکی از پسرها در پارک دانشگاه بلند بلند

از افتخاراتش میگفت که با کدام دختر دانشگاه ...و از سن بلوغش هم زن ... هم دختر...

آن هم زیاد!و بعد در جواب دهانهای باز دیگر دوستانش دستمال کاغذی در آورد و

گفت:« این دستمال و میبینید؟این و برمیدارم -و بعد به سمت بینی اش برد و فین

کرد و ادامه داد-آب دماغم و میگیرم و بهمین راحتی مچاله میکنم میندازم دور-و

دستمال رو مچاله کرد و انداخت زمین و ادامه داد: دختر هم یعنی این،برش میداری

آب.... میگیری و بعد هم دور».و یعد شلیک خنده!

دلم میخواست خفه اش کنم.دلم میخواست بکشمش اما هیچ نگفتم.آه کشیدم

به فرهنگ غلطی که داریم.که انقدر از بچگی به این مردها حق دادند و انقدر به آنها

گفته اند که زن برای رفع نیاز شماست که تا این حد وقیح شده اند.و افسوس خوردم

که از بس دخترهایمان را منع کردند از لذت ،که با کوچکترین چیزی خود را به دست

مردی میسپارند که نمیداند ارزش واقعی زن کجاست.دلم میخواست بگویم:شما

مردها انقدر بی عرضه اید که هر گز نمیتوانید یک زن رو به آن حد از لذت که باید

برسونید و این ضعف شماست چون از س ک س هیچ نمیدانید!. اما نگفتم.

میخواستم بگم که اگر به شما چیز بیشتری از خالی کردن..... یاد داده بودند الان

انقدر بدبخت نبودید که در دانشگاه بنشینید و از تعداد  س ک س هایتان برای هم

خالی ببندید!. اما نگفتم.گذاشتم در همان خیال کثیف خود بماند.او بی تقصیر

است جامعه اسلامی من و فرهنگ تیکه پاره شده کشورم او را این چنین وقیح بار

 آورده و زن را خفیف کرده

                                                                                                 ادامه دارد

پ.ن۱: اول به مهتاب عزیزم:دوست خوب و مهربونم شما اشتباه میکنی.من در اصل از

اعتقادات و خدا نه زده هستم نه مشکل دارم.مادر و پدر من هر دو نماز میخونن.مکه

رفتن در حد و اندازه خودشون مومنند.و به من هم یاد دادند.اینجا نوشته های من برای

ینه که بگم چه جور دین رو خراب میکنند.و چه راحت میتونن آدم رو بیزار از دین کنند.

من در تمام دبیرستان نمازم رو در خونه میخوندم و کامل.اما بنا به دلایلی که خودم

میدونم و خدا نماز رو کنار گذاشتم. اعتقادات رو هم با خرافات قاطی نمیکنم.و چون

اعتقاد دارم خدا رو باید پرستید و لا اله الا الله! من هم همین کارو با تمام وجود میکنم

وحتی اگه بر خلاف میلم چرخ زندگیم رو بچرخونه.در مورد مسایل دخترانه هم مادرم به

زبان خودم با من صحبت کرده بود اما چیز دیگری مد نظرم بود برای نوشتن اینجوری

که بعدها در موردش مینویسم.

پ.ن۲: ببخشید که چیزهایی که در این دو پست اخیر نوشتم کمی جسورانه بود.و البته

از تمام آقایون کمال معذرت رو دارم نوشته های من در اینجا به منظور توهینی به

شخصیت مردها نیست که من براشون خیلی هم ارزش قائلم.فقط میخوام حقایقی رو

که به چشم دیدم بیان کنم.همونطوری که به موقع از خانومها هم میگم و اون موقع باید

از هم جنسهام عذر خواهی کنم که به دل نگیرند.اگر توهینی به مردی کردم فقط به

کسایی اشاره دارم که در حد همون توهین ارزش دارند نه بیشتر.

   1      2    >>