انتخابات ها میشد و میگذشت و فقط از انتخابات شعر : من رای میدهم ،تو رای
می دهی،ما رای میدهیم بود و بس.نه شورو هیجانی نه رای های آنچنانی.در
شهرستانها اندکی بیشتر تب و تاب برای انتخابات مجلس بود .آن هم به دلایل
مختلف.یا فامیل بودن یا در دارو دسته ای بودن یا فکر میکردن اگر به افراد خاصی
رای بدهند و برایش فعالیت کنند دو فردای دیگر به جایی میرسند!اما در کل بازار
انتخابات سوت و کور بود.تا شد سال ۷۶.
شنیدیم دکتر خاتمی خود را کاندیدا کرده. پدرم بیش از حد از او صحبت کرد..یادم
آمد که چندین سال پیش درست زمانی که هنوز چیزی از سیاست نمیدانستم او
کار جسورانه ای کرده بود که شگفتی ساز شده بود.و ناچار به استعفا از وزارت
ارشاد!!!و سالها پیدایش نبود تا دوباره نامش در کاندیداهای انتخاباتی نمایان شد.
همه از او تعریف میکردند.اما همه میدانستند که ناطق نوری رای میاورد..حتی
کاریکاتوری هم بود که میگفت:بنویسید خاتمی بخوانید ناطق نوری..و دهن کجی
بزرگی بود به عدم برگزاری درست و سالم انتخابات درایران.همه عزم جزم کرده بودند.
انقلابی دیگر.اما این بار از نوعی دیگر.آرام و کوبنده.خاتمی با رایی میلیونی و
بی سابقه انتخاب شد.صدای دشمنانش و شکست خوردگان در آمد.اما تقلبی در
کار نبود.کسانی که این سالها رای نمیدادند این بار آمدن تا برای اولین بار بعد از
انقلاب بگویند که با انقلابی که کرده بودند هنوز هم پیمانند اگر انتخابات درست
باشد.اگر افراد برگزیده خود مردم باشند.خاتمی آمد.این مردم ..این مردم دلیر
سرزمین من.او را خود به عرش بردند و هورا کشیدند و بعد به فرش کشیدند
و هو کردند.اینها نه دشمن بودند نه غریبه.اینها همانهایی بودند که در این خاک
رشد کردند.اینها خون همان مردمی را داشتند که صبح فریاد زدند: زنده باد مصدق،
مرگ بر شاه و شب یک صدا فریاد کشیدند: مرگ بر مصدق ،جاوید شاه.این
مردم همانی بودند که شاه را فراری دادند، لعنت کردند، مرگ برایش خواستند و
چند سالی بعد میگفتند :خدا شاه رو بیامرزد! آری این مردم میهن من است..همان
ها که خون کوروش و داریوش را دارند..همانها که سیاوش و سهراب را پیشینه دارند.
.همانها که.....
آری نسل من سوخته تر شد برای همین مردم..همین مردم..
خاتمی آمد و خوب هم آمد.گفت :نگویید مرگ بر... بگویید زنده باد.!چرا مرگ؟
و من بعد از سالها که در مدرسه آموخته بودم بگویم مرگ بر یافتم که هست
انسانی والا که از مرگ دیگران را خواستن دوری میجوید..خاتمی آمد،چه دستها که
نزدند، چه شعارها که نساختند.شعار داده بود عمل کرد.روزنامه ها باز شدند.چیزها
یی نوشته شد که تا بحال روحمان خبر نداشت.هر صفحه ای که باز میشد چیزی
داشت برای خواندن.روزنامه ها پر محتوا بود.جامعه مدنی رامیخواستند بسازند.
خاتمی نگفته بود ،دیگران میگفتند.اما هیچ کس نمیدانست این جامعه مدنی چیست؟
ما نوجوانها هم شدیم سیاسی.روزی نبود که بحث سیاسی نداشته باشیم.بدون
ترسی از جاسوسهای مدرسه..این بود آزادی بیان..من میگفتم آنجه میخواستم.
رقبای خاتمی هنوز ساکت بودند.اما کم کم قوایشان جمع شد.ولی طرفدارهایش
غرق در پیروزی، مست از ظفر در این شادکامی لحظه ای غوطه ور بودند.رقیب
طرفدارانش را جلب کرد.دوست طرفدارانش را راند.و این وسط فقط نام خاتمی خراب
شد.کم کم با وازه های زندانی سیاسی آشنا تر شدیم.حالا خبر دار میشدیم که
در ایران زندانهایی هست که زندانی سیاسی دارد..و اینگونه سوالهایم دو برابر شد.
مگر نمیگفتند زمان شاه خفقان بود و زندانی سیاسی بود پس الان جیست؟
از پدرم پرسیدم:شما که زندانی بودی در زمان شاه شکنجه شدی؟
-ابدا
-از تحصیل محروم شدی؟
-هرگز
-پس چی؟
-هیچی فقط چند ماه زندان.و بازجویی
-نزدنت؟
-اصلا
-زود اعتراف کردی؟
-نه.فقط به سوالاون جواب دادم و زندانی شدم.
کم کم پدرم جرات کرد خاطرات دانشجویی و حرکتهای سیاسیشون رو بگه.
ساعتها به پای صحبتش مینشستم و فقط میگشتم ببینم وضع الان چقدر فرق
کرده ومگر نه مردم ما برای این چیزها انقلاب کردند؟اما فرقی نمیدیدم..وقتی شنیدیم
که د ا ر ی و ش ف ر و ه ر ؛ و پ ر و ا ن ه ا س ک ن د ر ی به قتل رسیده اند آنهم با
۱۷ ضربه چاقو!تازه عمق فاجعه انقلاب عظیمم رو دیدیم یکی یکی پرده از روی قتلها
برداشته شد.یک نفر که نامش را انسان مینهاد خون این انسانهای شریف و بیگناه
رو حلال دانسته بود.قاتلینشان با دهان روزه دست به قتل زدند.و خدایا یکی نیست
یه این سوالم جواب دهد:کجای دینت نوشتی این را؟
در کوچه . بازار تا مدرسه و دانشگاه.از بیسواد و باسواد در مورد این مسئله صحبت
میکردند. خاتمی تمام سعیش این بود که رسوا کند بانیان را.و کرد.اما تا حدی.
بیش از آن نگذاشتند.چند ماهی صحبت مردم این مسئله بزرگ بود اما مثل خیلی
چیزهای دیگر به خاطره ها پیوست.آیا کسی از نوجوانهای امروز چیزی از قتلهای
زنجیره ای میداند؟کسی اصلا میداند پ ر و ا ن ه ا س ک ن د ر ی که بود؟چند نفر
از دانشجویان او را میشناسند؟
از آن روز بحرانهای دولت خاتمی شروع شد.ترتیباتش یادم نیست اما استیضاح نوری
و مهاجرانی،ترور حجاریان و ۱۸ تیر...فاجعه بگویم بهتر است..ریختند، زدند، کشتند.
باز هم مردم مثل زمان بهمن ۵۷ در خیابانها،شکستن شیشه ها،گازهای اشک آور..
عکسا که چاپ میشد یاد عکسهایی میافتادم که دهه فجر از تلویزیون پخش میشد
برای نشان دادن اینکه مردم چه جوری مبارزه میکردند علیه رژیم فاسد.!عجب شباهتی
بود ین عکسها!!!.گرو گروه بازداشت دانشجویان..حمله به دانشجو در امنترین و مقدس
ترین جایش.وای بهتر است نگویم..ما فقط میشنیدیم وای به حال آنها که دیدند.
خاتمی سکوت کرد..اما شاید بهترین حرکت را کرد تا بیش از این جوانهای مردم به
بند کشیده نشوند.آگر سکوت نمیکرد تیرهایی که نشانه میرفت سینه کداممان را
میشکافت؟تمام شد..۱۸ تیر هم تمام شد..حتی خاطره هم نشد ..تمام شد همان
مردمی که پشت سر دانشجوها ریختند یهو تنهایش گذاشتند.رفتند تا در خانه
هایشان استراحت کنند.به آنها چه که یک نفر دارد میسپارد جان؟
خاتمی ماند..۴سالش با مشقت تمام شد.خیلی ها به نامش وارد مجلس شدند و
بعد یادشان رفت که باید از او حمایت کنند.اینها از خود مردم ما هستند این خاصیت
مردم ماست.حزب باد بودند..همیشه..هر جا که منفعت باشد.نیمی از مجلسیان
حتی نمیدانستند اصلاحات یعنی چه اما برای راهیابی به مجلس نامشان را در زمره
اصلاح طلبان گذاشتند و آن اصلاح طلبان مست پیروزی حتی تحقیق هم نکردند که
ببینند آیا اینها راه خاتمی را ادامه میدهند؟.خاتمی میخواست نیاید. گفتند باید
بیایی مردم از تو قهرمان ساختند..گفت من قهرمان نیستم آی مردم من هیچ نیستم
.من قطره ایم از این موج..اما مردم او را قهرمان میدانستند..میخواستند او شق القمر
کند.با کدامین نیرو؟با کدامین حمایت؟حمایتهای دروغین؟ظاهر سازیها؟آمد ...دوباره.
اینبار من برای کنکور میخواندم تا آن روز دو مهر دیگر هم اضافه شده بود..شورا و مجلس
.و باز نام خاتمی را نوشتم با افتخار..خاتمی برای من زن ارزش قائل بود.خاتمی من
را ضعیفه نمیدانست.خاتمی رنگ را به من هدیه داده بود.من فهمیده بودم که میتوان
پوشیده بود اما آراسته..میتوان پوشید اما نه سیاه..پوشیدم آبی ،سبز،زرد،قرمز،
صورتی ،پوشیدم هر آنچه که خواستم..حالا دیگر حتی روسری را اسارت خود
نمیدیدم..دوستش داشتم.همین قدر که خودم انتخاب میکردم کافی بود.روسری اجبار
ناچیزی بود.خاتمی به من بها داده بود.به منی که داشتم جوان میشدم.خاتمی برایم
ارزش قایل بود.خاتمی دوباره آمد و من وارد دانشگاه شدم.فکر میکردم دانشگاه همش
بحث سیاسی است اما چیزی که در دانشگاه خودم دیدم فقط یک چیز بود.دلبری های
دختران،چشم چرانیهای پسران.علت کاملا مشخص بود..از بس جدا از هم بودند که
تحمل با هم بودنشان کم بود.اما از آن بدتر چیز دیگر بود.نگاه ناپاک..تفکر غلط..یادم
هست وقتی معنای بکارت را فهمیدم.و وقتی در جایی میشنیدم که نسبت به اینکه
یک دختر با یک پسر دوست باشد چقدر بدبینن اما پسر هر کاری میکرد حتی اگر به
دختر صدمه ای میزد میشنیدم که:اون که گناه نداشت مرده نیاز داره دختر باید عاقل
باشه!از کلمه نیاز بیراز شدم.حتی از تصور زنا شویی.احساس اینکه زاده شدم برای
اینکه نیاز یک مرد را بر طرف کنم زجر آور بود.به ما آموخته بودند که مرد نیاز دارد ..به
ما آموخته بودند که زن باید عفیف باشد.به ما آموخته بودند که زن تا هر سنی که
شوهر نکرده باید باکره بماند اما مرد چون مرد است میتواند با هر تعداد زن که خواست
بخوابد.فقط یکبار در ذهنم این سوال جرقه زد :مگر خدا نگفته همه چیز را در مرد و زن
یکسان آفریده پس حتما ما هم همان نیاز را داریم...اما فقط یکی بهم کفت داریم
اما میتوانیم کنترل کنیم مردها نمیتوانند. و من خندیدم این مردها با تمام ادعایشان
چه بی اراده اند!اما در دانشگاه چیزهای دیگر میشنیدم.دخترهای خوابگاه میگفتند
که چقدر این نیاز رو حس میکنند اما معذورند.برای این که بکارت مهمتر است.من در
شهری بزرگ شده بودم که نسبتا مردمش آزاد اندیش تر بودند وقتی میشنیدم از هم
خوابگاهی ها که از شهرهایشان و فرهنگشان میگفتند مو بر تنم راست میشد.
داستان اینکه درشب عروسی هنوز هم بعضی جاها پشت در می ایستن تا داماد
پارچه سفید آغشته به خون زنش را به عنوان آبروی زنش به همه نشان دهد و افتخار
کند به این که خون زنش را به دیگران نشان میدهد و صدای کل و هلهله...برای خفت
زن!و وای اگر این خون نباشد..حتی به قتل هم کشیده شده.میگفتند که هنوز قبل از
ازدواح بعضیها دست دختر را میگیرند و به پزشک نشانش میدهند که بگوید او باکره
هست یا نه!چقدر کوته فکرند..شبی در خوابگاه نبود که بحث بکارت مطرح نباشد.هر
کس هر نوع اطلاعاتی داشت در اختیار دیگران میگذاشت.و چشم و گوشهایمان باز
شد.دریغ از یک بحث اجتماعی سیاسی..دختران ما تشنه خیلی چیزا بودند که
بی خیال سیاست باشند.از پسرها خبر ندارم که در خوابگاهشان چه میگدشت.
شاید در بعضی اتاقها صحبت از شریعتی بود و انقلاب و خاتمی اما در بیشترشان
صحبت از خالی بندیهایشان بود در کسب افتخار اینکه تا بحال چند دختر را....
هیچ جیز بدتر از این نبود که شنیدم روزی یکی از پسرها در پارک دانشگاه بلند بلند
از افتخاراتش میگفت که با کدام دختر دانشگاه ...و از سن بلوغش هم زن ... هم دختر...
آن هم زیاد!و بعد در جواب دهانهای باز دیگر دوستانش دستمال کاغذی در آورد و
گفت:« این دستمال و میبینید؟این و برمیدارم -و بعد به سمت بینی اش برد و فین
کرد و ادامه داد-آب دماغم و میگیرم و بهمین راحتی مچاله میکنم میندازم دور-و
دستمال رو مچاله کرد و انداخت زمین و ادامه داد: دختر هم یعنی این،برش میداری
آب.... میگیری و بعد هم دور».و یعد شلیک خنده!
دلم میخواست خفه اش کنم.دلم میخواست بکشمش اما هیچ نگفتم.آه کشیدم
به فرهنگ غلطی که داریم.که انقدر از بچگی به این مردها حق دادند و انقدر به آنها
گفته اند که زن برای رفع نیاز شماست که تا این حد وقیح شده اند.و افسوس خوردم
که از بس دخترهایمان را منع کردند از لذت ،که با کوچکترین چیزی خود را به دست
مردی میسپارند که نمیداند ارزش واقعی زن کجاست.دلم میخواست بگویم:شما
مردها انقدر بی عرضه اید که هر گز نمیتوانید یک زن رو به آن حد از لذت که باید
برسونید و این ضعف شماست چون از س ک س هیچ نمیدانید!. اما نگفتم.
میخواستم بگم که اگر به شما چیز بیشتری از خالی کردن..... یاد داده بودند الان
انقدر بدبخت نبودید که در دانشگاه بنشینید و از تعداد س ک س هایتان برای هم
خالی ببندید!. اما نگفتم.گذاشتم در همان خیال کثیف خود بماند.او بی تقصیر
است جامعه اسلامی من و فرهنگ تیکه پاره شده کشورم او را این چنین وقیح بار
آورده و زن را خفیف کرده
ادامه دارد
پ.ن۱: اول به مهتاب عزیزم:دوست خوب و مهربونم شما اشتباه میکنی.من در اصل از
اعتقادات و خدا نه زده هستم نه مشکل دارم.مادر و پدر من هر دو نماز میخونن.مکه
رفتن در حد و اندازه خودشون مومنند.و به من هم یاد دادند.اینجا نوشته های من برای
ینه که بگم چه جور دین رو خراب میکنند.و چه راحت میتونن آدم رو بیزار از دین کنند.
من در تمام دبیرستان نمازم رو در خونه میخوندم و کامل.اما بنا به دلایلی که خودم
میدونم و خدا نماز رو کنار گذاشتم. اعتقادات رو هم با خرافات قاطی نمیکنم.و چون
اعتقاد دارم خدا رو باید پرستید و لا اله الا الله! من هم همین کارو با تمام وجود میکنم
وحتی اگه بر خلاف میلم چرخ زندگیم رو بچرخونه.در مورد مسایل دخترانه هم مادرم به
زبان خودم با من صحبت کرده بود اما چیز دیگری مد نظرم بود برای نوشتن اینجوری
که بعدها در موردش مینویسم.
پ.ن۲: ببخشید که چیزهایی که در این دو پست اخیر نوشتم کمی جسورانه بود.و البته
از تمام آقایون کمال معذرت رو دارم نوشته های من در اینجا به منظور توهینی به
شخصیت مردها نیست که من براشون خیلی هم ارزش قائلم.فقط میخوام حقایقی رو
که به چشم دیدم بیان کنم.همونطوری که به موقع از خانومها هم میگم و اون موقع باید
از هم جنسهام عذر خواهی کنم که به دل نگیرند.اگر توهینی به مردی کردم فقط به
کسایی اشاره دارم که در حد همون توهین ارزش دارند نه بیشتر.