دلتنگیهای از جنس همه...گفتن از دردهای مشترک..

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 17 فروردین ماه سال 1387
معرفی یک کتاب

سلام دوستای همیشگی و عزیزم. باورم نمیشد دل نوشته طولانی

 

من با استقبال مواجه بشه...و دیدم که همه کامل خواندند، جا داره از

 

همتون تشکر کنم به پاس وقت گرانقدر و حوصله ای که به خرج دادید

 

و این برای من جای بسی خوشحالیست که دوستانی مثل شما دارم...

 

امروز میخوام در مورد کتاب معروف «باد بادک باز» بنویسم:

 

کتابی که در سال ۲۰۰۳ چاپ شد و در صدر پرفروشترین رمانهای

 

آمریکا قرار گرفت.

 

نویسنده کتاب «خالد حسینی» پزشک افغانی- آمریکایی است.

 

خالد حسینی در سال ۱۹۶۵ در کابل به دنیا آمد.مادرش معلم تاریخ

 

و زبان فارسی در مدارس کابل بود و پدرش در سال ۱۹۷۶ به پستی

 

در سفارت افغانستان در پاریس دست یافت و خانوادگی به پاریس رفتند

 

بعد از برچیده شدن نظام سلطنتی افغانستان و برقراری حکومت

 

کمونیستی به دلیل جنگهای داخل کشور خانواده او تصمیم به رفتن

 

به آمریکا میگیرند و در آنجا مستقر میشوند..خالد حسینی در آمریکا

 

تحصیلاتش را تا مقطع پزشکی و سپس تخصص در رشته داخلی

 

ادامه میدهد و در عین اینکه پزشکی حاذق است نشان داد که

 

نویسنده ای تمام عیار است..او در سال ۲۰۰۳ بعد از ۲۷ سال به

 

کشورش افغانستان و شهرش کابل رفت. و بعد از آن به عنوان سفیر

 

حسن نیت یکبار دیگر به آن جا مسافرت کرد.

 

کتاب بادبادک باز یک کتاب انسانی است..کتابی که از زندگی آدمها،

 

خیانت و وفاداری، عشق و محبت، ترس و شجاعت، پاکی و گناهکاری

 

تبعیض و تجاوز و هر آنچه که میخواهیم به زبانی ساده میگوید..در

 

چندین جای این کتاب با جمله زندگی همین است یا زندگی ادامه

 

دارد روبرو میشویم و در واقع این کتاب سراسر یاد‌آوری میکند که هر

 

چیزی که پیش آید زندگی ادامه پیدا میکند . شاید اکثر شما این کتاب

 

رو خونده باشید اما لازم میدونم خلاصه ای از داستانش رو بگم. کتاب

 

از زبان «امیر» پسر مرد ثروتمندی بیان میشه که به خاطرات کودکیش

 

برمیگردد و از دوست و همبازی کودکیش «حسن» میگوید که پسر نوکر

 

خانه شان بوده اما از پستان یک نفر شیر خورده بودند وپس بینشان

 

برادری هم بوده! اما امیر یک تاجر زاده پشتون بود و حسن یک نوکر زاده

 

هزاره...داستان همینطور از زبان امیر روایت میشود..از بدجنسیهای

 

خودش میگوید و وفاداری و فداکاری حسن..از خیانتی که در حق حسن

 

کرده بود و او باز با وفاداری پاسخ داده بود..از اینکه حسن به او در لحظه

 

نیاز کمک کرده بود و او در لجظه نیاز حسن، از ترس کاری انجام نداده

 

بود..و روایت به همین سادگی ادامه پیدا میکند..به زیبایی در کنار این

 

روایت مشکلات سیاسی افغانستان هم قاطی داستان میشود و ما با

 

گوشه ای از بدبختیهای ملت شریف افغانستان آشنا میشویم..چگونگی

 

فرار کردن بسیاری از آنها به کشورهای همسایه..بی کس شدنها...تنها

 

شدن ها...تحقیر و بی خانمانی...

 

و در نهایت پایانی زیبا و خوشایند...اما به قیمتهای گزاف!به قیمت

 

فهمیدن اینکه«حسن» پسر پدرش است و در واقع خیانت پدر به نوکرش

 

در حالیکه از بچگی با هم بزرگ شده بودند و نوکر با اینکه با آبرویش

 

بازی شده بود هنوز وفادار به اربابش بود،به قیمت در خطر قرار گرفتن..

 

به قیمت از دست دادن دوست و خیلی چیزهای دیگر.

 

من هر دو کتاب منتشر شده از خالد حسینی رو خوندم..جالب

 

اینجاست که اول «هزار خورشید تابان» رو خوندم و بعد «بادبادک باز» رو..

 

هر دو زیبا بود اما من هزار خورشید تابان رو بیشتر دوست داشتم..

 

نه تنها چون شخصیتهای محوری داستان زنها بودن و از ظلمی که بر

 

آنها میرفت نوشته بود بلکه به نظرم پخته تر بود..بادبادک باز شخصی تر

 

بود به نوعی مسایل سیاسی و جنگهای داخلی و سپس طالبان در

 

حاشیه بودند و بیشت به وسایل و روابط انسانی اشاره میشد اما در

 

هزار خورشید تابان کاملا مسایل سیاسی و جنگ افغانستان همقدم

 

زندگی شخصی آنها..البته دو نو ع متفاوت بود.در بادبادک باز، خالد

 

حسینی شرح افغانهایی رو میدهد که به خاطر جنگهای داخلی به

 

کشوری بیگانه پناه برده اند و به سختی زندگی میکنند و متعاقبا

 

نمیتونند اونقدری که افغانهای داخل خبر دارن از جریانات داخلی باخبر

 

باشند یا حسش کنند.اما در هزار خورشید تابان از آن دسته افغانهایی

 

مینویسد که یا نتوانسته اند یا نخواسته اند کشور را ترک کنند و درست

 

در بطن ماجراهای آن هستند..

 

به نظر من شاید دلیل بهتر بودن هزار خورشید تابان این بوده که

 

خالد حسینی بعد از بادبادک باز به افغانستان ر فت و فکر میکنم به

 

واسطه اون تونست کتاب دوم رو تاثیر گذارتر بنویسه...خالد حسینی،

 

از نوجوانی از کشورش خارج شد..نه کودتا رو به چشم دید، نه با حکومت

 

کمونیستی مستقیم برخورد داشت و نه جنگهای داخلی و سر آخر

 

طالبان..اما به زیبایی نوشت از افغانستان قدیم و جدید..اززمان خوشیش

 

و زمان ناخوشیش...از زنان  و مردان قبل از این حوادث تا امروز. و اما

 

در هر دو کتاب  برگشت به وطن چیزی بود که در لحظه لحظه بهش

 

اشاره میشه

 

البته روند نویسندگی خالد حسینی کاملا آشکاره..افرادی در زمانی

 

وارد داستان میشوند یهو محو میشوند و در نهایت همشان نقشی دارند..

 

و هیچ کس بی دلیل وارد داستان نشده. هزار خورشید تابان رو که

 

خوندم بعضی قسمتهاش شوک وارد کرد ، اما در بادبادک باز به دلیل

 

آشنایی با نحوه نگارش به راحتی پیش بینی میکردم..از فصل سوم

 

کتاب پیش بینی کردم که بابا(پدر امیر) پدر حسن هم هست..همان

 

لحظه ای که خواندم که یکی از فراد طالبان سهراب(پسر حسن) رو از

 

یتیم خانه برده فهمیدم که او باید همان آصف باشد که به حسن تجاوز

 

کرده بوده...و کلا تا آخر داستان قابل پیش بینی بود ، اما حتی این

 

مسئله هم چیزی از زیبایی و جذابیت رمان کم نمیکنه..ترجمه «مهدی

 

غبرایی» هم که به نظرم فوق العاده است..مثلا یه جمله رو از کتاب

 

ایشون ترجمه کرده: «جانم هزار بار فدایت» و از ترجمه دیگری این جمله

 

به« تو جون بخواه» ترجمه شده..اما تاثیری که جانم هزار بار فدایت

 

در کتاب میذاره صد برابر زیباتر و بهتر از تو جون بخواه است و این نشان

 

از تسلط مترجم داره که شما رو با فضا و زبان اصلی نزدیک میکنه..

 

چیزی که این نویسنده انجام داده و به نظر من حرکت زیبایی بود، این

 

بود که با نوشتن داستانهایش آن هم به زیبایی، باعث شد که حتی

 

من ایرانی که به نوعی بیشتر از بقیه باید افغانها رو بشناسم و

 

نمیشناختم ، با تاریخ واقعی افغانستان روبه رو بشم. و حال تصور کنید

 

جهانیان که تحت تاثیر تبلیغات تلویزیونی حتی شناختشان از افغانستان

 

کمتر از ما بود الان با خواندن این کتابها مبفهمند که افغانستان چه بوده

 

و چرا اینگونه شده؟ ...و من افسوس میخورم که این همه ایرانی خارج

 

از کشور داریم به جای اینکه از صبح تا شب به هم بدو بیراه بگن و یا

 

به تمسخر دین و حکومت با حرفهای چرند بپردازند یا در تایید و تکذیب

 

حکومت پیشین بپردازند بهتر بود یک نفر پیدا میشد که داستانی بنویسد

 

از زمان قبل از انقلاب ما..از تاریخ ما از مردم و فرهنگ ماو بعد برسد به

 

انقلاب و جنگ و این حکومت..بنویسد به زبان انگلیسی و سعی کند

 

زیبا بنویسد تا تاثیر گذار باشد...و حداقل جهانیان با خوندنش بفهمند

 

که حقیقت ما چه بود و چه هست..اما متاسفانه همچین کسی نیست..

 

واقعا تا بحال کدوم کتابهای نویسنده های ما فروش جهانی داشته؟

 

زمانی هم فیلمسازهامون جهانی شده بودندکه همشون به نوعی از

 

کشور که سر خورده شدند به نظرم رسالتشون هم یادشون رفت و به

 

حای اینکه فیلمی مردمی بسازند، جشنواره پسند ساختند و فقط نشان

 

دادند بدبختیهای ایرانیها رو!!! و کتاب هم که جای خود...زیبایی نوشته -

 

های خالد حسینی به بیان راحت و صادقانه اش هست..ابایی ندارد که

 

بیان کند افغانستان چقدر عقب مانده بود اما صلح و آرامش داشت و

 

مردم راحت بودند..ابایی ندارد که بگوید دین در کشورش اهمیت دارد..

 

ابایی ندارد که بگوید قوم هزاره رو پست میشمردند و تحقیر میکردند...

 

دروغ در کتابش نیست..الکی فخر نمیفروشد و الکی هم خراب نمیکند...

 

اما ما ایرانیها یا بیش از حد غره در تمدن گذشته میشویم یا بیش از حد

 

بیچارگی و عقب ماندگیمان را نشان میدهیم..

 

به واسطه این کتابها دیدم نسبت به افغانستان عوض شده.بعضی روزها

 

به خودم میگم باید برم تاریخش رو بخونم اما خب ترجیح میدم اگه تاریخ

 

خوندنی هستم اول مال کشورم رو بخونم..اما این بار حتی به دلم افتاد

 

که ای کاش میتونستم برای مسافرت برم افغانستان... و اینها همه تاثیر

 

یک اثر خوبه...یک رمان زیبا....و باز میگم ای کاش ما ایرانیها میتونستیم

 

همچین کاری بکنیم..آیا ایران شناخته شده تر از افغانستان در جهان

 

نیست؟ ای کاش ایرانیهای پناهنده ما این کار رو میکردند به خدا اگه

 

بخوان نویسنده های خوبی دارند .بیان به جای اینکه بکوبن یا از فسق و

 

فجورهای حاکمین در حال حاضر بنویسند بیان رمان بنویسند و هر چیزی

 

دوست دارن لابلاش بگن...(چرا میکم اونهایی که خارجند؟ چون ما در

 

اینجا محدودیت و سانسور داریم و گرنه نوینسده های ما قدرن! اما

 

سانسور مانع میشه که بنویسند.خارج رفته ها و پناهنده ها میتونند

 

از خودشون بنویسند از چیزهایی که دیدند و بعد در همونجا به چاپ

 

برسونند..مثلا کار مرجانه ساتراپی قابل تحسینه یکی هم بیاد مثل اون ،

 

اما رمان بنویسه که تاثیر گذارتر باشه)درسته کتابها بسیار نوشته شد

 

از ایران از تاریخش ازوقایعش ،درسته که دیوان تمامی شعرای قدیم ما و

 

حتی جدید ما در کشورهای دیگه ترجمه و چاپ شده اما کمتر ایرانی در

 

مورد خود ایران نوشته..حتی خودمون هم از کتابهایی استفاده میکنیم در

 

مورد کشورمون که خارجیها نوشتند...بگذریم قرار بود از بادبادک باز بگم

 

اما نمیدونم چرا حرفم عوض شد....خلاصه شدیدا به کسانی که رمان

 

دوست دارند توصیه میکنم این دو اثر رو بخونن من البته با هزار خورشید

 

تابان خیلی بیشتر انس گرفتم و هنوز بهش فکر میکنم اما بادبادک باز

 

هم خالی از لطف نیست.

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386
سهم من

چند وقت پیش داشتم وبلاگ تازگی رو میخوندم که دیدم اسمی از کتاب « سهم من »

 

برد. اتفاقا فرداش رفته بودم برای صبا کتاب کادو بخرم فروشنده بهم «سهم من» رو

 

پیشنهاد کرد و من گفتم : حالا بعدا میام اینو برای خودم میخرم.

 

دو روز بعدش رفتم و خریدم با ترس و لرز.نمیدونم چرا احساس میکردم باید فقط خوندش

 

و میشه به جاش کتاب بهتری خرید، اما آقای فروشنده گفت: من به شما کتاب بد معرفی

 

نمی کنم.(البته از همونجا من کتاب «خاطرات دلبرکان غمگین من» رو خریده بودم و به

 

من گفته بود بدون سانسوره اما پر از سانسور بود!) خلاصه من کتاب رو خریدم و اومدم

 

خونه و شروع کردم به خوندن. عادت بد من اینه که کتاب رو شروع میکنم باید یه ضرب

 

بخونم و برای اینکه خیلی فضول و عجولم دفعه اول فقط میخونم که ببینم آخر ش چی

 

میشه حتی خیلی جاها رو رد میکنم!!! بعد که آخرش رو فهمیدم چند هفته بعد دوباره

 

میام میخونمش. مگر اینکه کتاب جذابیت خاصی داشته باشه که از اول دقیق بخونم.

 

(مثلا مقلدها و هزاران خورشید تابان برام این جذابیت رو داشت)

 

خلاصه تصمیم گرفتم یکبار هم شده این عادت بد رو ترک کنم و فصل فصل برم جلو.

 

شب اول یه فصل خوندم و فرداش فصل دوم و شروع کردم اما دلم نیومد تا آخر نخونم.

 

کتاب در مجموع بد نبود و ارزش خوندن داشت اما یه سری نظرات شخصی دارم در موردش .

 

 

اولا به نظرم خیلی تکراری بود و نتونست اونقدر که لازمه جذابیت ایجاد کنه. واحساس

 

میکنم نویسنده های ما هم مثل فیلمسازامون جو گیر هستن و یکسری روند ها رو که

 

میدونن اینروزها همه ازش حرف میزنن سوژه میکنن و دیگه ازش در نمیان..و یکی از این

 

سوژه ها همین مسائل سیاسی که در قالب رمان میاد. به نظرم وقتی یکی میاد سیاست

 

رو در رمان قاطی میکنه خیلی باید مصالعات سیاسی داشته باشه و آدم رو کاملا در بطن

 

ببره نه اینکه چیزهایی که همه میدونن رو به همون روال بنویسن..به همون سبکی که

 

همه روایت میکنن.مطمئنا در سیاست مسائل انقدر پیچیده است که بشه به گونه های

 

مختلف روایت کرد.این رمان از دید من دچار همین مشکل بود. وارد کردن مسائل سیاسی

 

که جزو یکی از مهمترین قسمتهای این رمان بود و نشون دادن گروههای سیاسی در زمان

 

شاه. که از پر طرفدارترینشون هم توده ای ها بودن. ولی با کلماتی تکراری. خیلی جمله -

 

های این کتاب من و یاد فیلم «نیمه پنهان» تهمینه میلانی می انداخت. در این کتاب هم

 

طوری توده ای ها رو نشون دادن که چیزی از عشق سرشون نمیشد و حتی برای عاشق

 

شدن باید از تشکیلات اجازه میگرفتن و ازدواجهاشون تشکیلاتی بود و ...

 

با اینکه خیلی از آنها کاملا طور متضادی زندگی میکردن .بسیاری از آنها زندگی کاملا عادی

 

خود را داشتند در کنار فعالیتهای سیاسی و چریکی. اما ما همیشه هر چه در فیلمها و

 

سریالها دیدیم و هر چه خواندیم وشنیدیم همین ها بود. انگار که این گروه بزرگ سیاسی

 

با آنهمه طرفدار چیز دیگه ای نداشت که نشان داده شود. هر چند در این کتاب عنوان

 

میکنه که بر خلاف تصورشون که ازدواج صورت گرفته تشکیلاتی بوده یکی از طرفین عاشق

 

بوده!! اما در کل تکرار جملات بارها و بارها گفته شده بود. از اونور به نظرم در روایت دچار

 

مشکل بود.سالها به نظرم قاطی بودن مثلا جایی از سن بلوغ پسر اولش مینوشت در

 

حالیکه ضمنی حساب میشد او فقط ۱۰ سال داشت  در حالیکه حداقل سن بلوغ یک پسر

 

 ۱۲ سال است...از آنطرف مثلا تفاوت سنی پسرهای راوی ۳ سال بود اما یکی در سن

 

دبیرستان بودو رفتارهای بزرگانه داشت اما از آن یکی طوری تعریف میشد که انگار هنوز

 

دبستانیست. و این از ایرادهای بزرگی بود که من در لحظه خواندن با اونها مواجه شدم.

 

قصه تکراری ازدواجهای زور همیشگی و عشق فقط در یک نگاه!! و بعد سختیهای یک زن

 

از ارکان این کتاب بود با چاشنی سیاست. خب بلاخره بک کتاب باید برای فروش همه

 

چیز را داشته باشد. وقتی کتاب های «حسین ثناپور» رو که رمانهایی اجتماعی- سیاسی

 

و عاشقانه است با این کتاب مقایسه میکنم میبینم آنها چقدر زیبا روایت شدند و این

 

چقدر ابتدایی و تکراری. و حتی کتاب «هزاران خورشید تابان »خالد حسینی ..حتی اون

 

کتاب هم در عین اینکه موضوعش جدید نبود اما جذابیت بیشتری داشت و مسائل به

 

زیبایی پرداخته شده بود. و میشد گفت که نویسنده کاملا برای نوشتن مسائل سیاسی

 

کتاب مطالعه کرده! (البته من خانم پری نوش صنیعی رو نمیشناسم شاید ایشان خیلی

 

هم سیاست پیشه باشند..فقط نظر شخصی و احساس شخصیم بعد از خوندن کتاب

 

رو مینویسم)

 

تنها چیزی که میشه از نقاط قوت این کتاب حساب آورد توع روایت و نشان دادن چهره

 

واقعی مردم ما بود. اینکه در زمانی راوی همسر یک مبارز بوده و سپس همسر یک کافر ،

 

بعد مادر یک منافق سپس شده بود مادر رزمنده!! و بنا به هر کدام از این القابی که مردم

 

به او میدادند موقعیتها ی مختلف را به دست میاورد. این چهره وافعی از مردم ما در هر

 

برهه از زمانه. همون چزی که درد منه. همون که هر جا منفعتشونه همون رنگی میشن.

 

که در این کتاب به زیبایی این مسئله نشان داده شد.آدمهایی که دست یک زندانی رو

 

با تمام افکار کاملا متضاد بالا بردن و بعد در موقعیتی کاملا متفاوت ایده اشان عوض شد.

 

و حتی خود اشخاص اصلی از ثبات عقیدتی بر خوردار نبودن مگر شوهر راوی که جانش

 

را هم بر سر آرمان و هدفش داد. مثلا وقتی پسر راوی به دلایل مسائل سیاسی خانواده

 

از ورود به دانشگاه محروم شد و مجبور به رفتن به جبهه برای گذراندن سربازی شد و بعد

 

از جنگ که اسیر بود آزاد گردید، ابتدا نمیخواست از سهمیه موجودش برای دانشگاه استفاده

 

کند ولی وقتی از سهمیه اش استفاده کرد یادش رفت که همین آدمها بودن که او را به

 

دانشگاه راه نداده بودند برای پدرش و برادرش. و همینطور از موقعیتش استفاده برد و رفت

 

بالا!

 

البته از آنجایی که هر نویسنده ای که سیاست رو وارد جریان کتابش میکنه،باید به فکر

 

گرفتن مجوز باشه ایشون هم با نوشتن از اشکالات گروههای سیاسی که میدونیم جکومت

 

ما با آنها مخالف است ،نشان داد که کاملا محافظه کارانه نوشته شده و خب به نظرم

 

رسالت اصلی نویسنده درست انجام نگرفته.میتونست تخریب رو انجام نده.(البته بنده به

 

شخصه با گروههای نامبرده در کتاب کاملا مخالفم و خب در موردشون هم نمی نویسم!)

 

در این کتاب نویسنده دوست داشت همه چی همانجوری که لازم است پیش برودکاملا

 

پیش بینی شونده، نه طوری غریب و نا آشنا و هیجان انگیز. این قضیه در انتهای کتاب با

 

وارد شدن عشق اولین ،بعد از سالها، که حتی در زمان عشق و عاشقی جز سلام

 

چیز بین آنها ردو بدل نشده ،خودش را نشان داد و کاملا واضح و آشکار بوده که نویسنده

 

میخواهد همه راضی باشند.البته خیلی سعی کرده که انتهای داستان رو پایان خوش

 

ندهد اما به نظرم با وارد کردن شخصیت عاشق ابتدای داستان که خیلی راحت میتونست

 

اون رو نادیده بگیره و همینطورنشان دادن عکس العمل  فرزندان راوی در پی تصمیمش

 

برای ازدواج  ،که کاملا پیش بینی شونده بوده ،نشان داد که کماکان نویسنده های ما از

 

هرگونه بدعت در پایان کار دوری میکنند و نشان داد که هر چه باشد نویسنده ایرانی

 

هستند.

 

تمام این نظرات شخصی بوده و شاید تمامش غلط باشه و شاید هم درست باشه اما

 

 احساس میکنم میتونستم پولم رو برای کتاب بهتری بذارم  و میتونستم این کتاب رو

 

قرض بگیرم و بخونم.البته  خوندنش رو به همه سفارش میکنم. برای یکبار خوندن حداقل

 

ارزش داره . مخصوصا برای ایرانیهای فراموشکاری که وقایع اوایل انقلاب فراموششان شده

 

و حال و حوصله خواندن کتابهای سیاسی و تاریخی رو ندارن میتونن با استفاده از این کتاب

 

در قالب رمان به یاد بیارن آنچه بر آنها رفته! در این کتاب تفاوتهای پیش از انقلاب و پس از 

 

انقلاب که حداقل در یک مورد خیلی خیلی آشکاره و اون هم چیزی نیست جر اینکه در

 

زمان شاه یک چریک رو به خاطر عدم داشتن اسناد معتبر فقط به حبس محکوم کردند و

 

در بعد از انقلاب همان فرد رو که اینبار فقط اعلامیه چاپ و بخش کرده بود و سخنرانی

 

(بدون هر حرکت چریکی) با همان مدارک محدود اعدام کردند!

 

ببخشید که همیشه پستهام طولانیه.

چهارشنبه 10 بهمن ماه سال 1386
افغانستان

کتاب «خورشید تابان» اثر دیگه ایه از نویسنده افغان «خالد حسینی» که کتاب معروف

«بادبادک باز » رو نوشته.البته من اون کتاب رو هنوز نخوندم اما این کتابش خیلی زیبا بود.

در این کتاب از افغانستان میگه و مردمش .از افغانستانی که ما همیشه فکر کردیم جنگ

بوده.همیشه از اسم افغان و افغانی ترسیدیم و همش فقط به ذهنمون کارگرهای افغانی

ساختمون هامون اومده که با پول کم کار زیاد هم میکنن و آخر سر هم علیهشون شکایت

میکنیم.طوری از تجاوز افغانیها به دختری میگیم که انگار در خود ایران و خود ایرانیها هر گز

این اتفاق نیافتاده.منظورم تایید اون قضیه نیست ولی دوست دارم کمی منصف باشیم.

این اتفاق ربطی به افغانی ها نداره.

تا قبل این کتاب خود من فکر میکردم افغانیها آدمهای بدبختی هستن .فکر نمیکردم

تحصیلکرده داشته باشن یا حتی روشنفکر .هر چه بود چیزی بود که دیده بودیم و شنیده.

اما این کتاب نگرش من رو عوض کرد.افغانستان این کتاب اینچنین است:

افغانستان کشوری با فرهنگ افغان و پارسی.قدیمی و اصیل.به هر حال زمانی جزوی از

ایران بوده.و حتی پایتخت بعضی از حاکمان ایران در هرات بوده.فرهنگی آمیخته با فرهنگ

ایرانی.هرات در این کتاب شهریست زیبا و امروزی.شهری که گوهرشاد(همان که مسجدش

در مشهد معروف است) مناره های مشهور در هرات بر پا کرد و شیفته غزل بود.کشتزارهای

سرسبز گندم،باغهای میوه،تاکهای بارور انگورهای درشت و بازارهای طاقدار پر جمعیت.

شهری که جامی شاعر بزرگ ایرانی هم در انجا دفن شده.در این کتاب کابل شهریست

بزرگ.امروزی تر از هرات.دانشگاه معروفی دارد.مردمانش با فرهنگ تر هستند.اما....

در سال ۱۹۷۸ شروع شد..با قتل شخصی به نام میر اکبر خیبر که میگفتند کمونیست

برجسته ایست.شوروی آمد ...با نیروهایش ..کمونیست را آورد..در کشوری که اسلامی بود.

که مردم به شدت مومن و معتقد بودند.کمونیستها شروع کردند به اعدامهای فوری

وابستگان رژیم داوود خان(رییس جمهور وقت افغانستان) در کابل ورد زبانها شده که در

زندان پل چرخی چشم عده ای را از کاسه ر آورده اند و به اسافل اعضاشان شوک ایکتریکی

داده اند.داوود خان کشته شد اما پیش از آن شورشیان کمونیست حدود بیست تنی از

اعضای خانواده اش از جمله زنها و کودکان را به قتل رسانده بودند.شایعات زیادی در مورد

مرگ داوود خان بود.عده ای میگفتند خودکشی کرده عده ای میگفتند او را تا اخر زنده نگه

داشته اند که شاهد مرگ اطرافیانش باشد و سپس تیرباران کردند.مهم این بود که دیگر

کشته بودندش.از آن روز افغانستان شد:جمهوری دموکراتیک افغانستان.

« هموطنان عصر اشرافیت،پارتی بازی و نابرابری به سر آمده.ما به ده ها سال خودکامگی

پایان دادیم.اینک دولت در دست توده ها و مردم آزادیخواه است.عصر جدید پر شکوهی در

تاریخ کشور ما در پیش است.افغانستان تازه ای متولد شده است.افغانهای هموطن،به

شما اطمینان میدهیم که جای ترس نیست.رژیم تازه به غایت برای اصول سلام و دموکراتیک

احترام قائل است.اکنون هنگام جشن و پایکوبی ست.»

از دید مردم عادی این وضع برای اغنیا بد بود شاید برای آدمهای فقیر خوب میبود!حکومت

کمونیست شروع شد از دید مردی معلم تنها زمانی بود که زنها آزاد بودند.که میتوانستند

برابر باشند که روسری بر سر نکنند.که درس بخوانند و هم قدم با مردهایشان باشند

دانشگاه بروند و تحصیل کنند.اما...اسلامگرایان افغانی نتوانستند بپذیرند حکومتی را بر

پایه کمونیست و تحت نظر شوروی..مجاهدین تشکیل شدند.از کوههای کابل حمله میکردند..

۱۰ سال جنگیدند.۱۰ سال جوانهایشان را به کشتن دادند..۱۰ سال همه با هم متحد شدند..

از هر زبانی از هر قومی..یکی دوستم،فرمانده خوش سرو وضع ازبک،رهبر جناح جنبش

ملی بود معروف بود که مدام تغییر موضع میدهد.دیگری گلبدین حکمتیار ،رهبر حزب جناح

اسلامی پشتونی بود و مهندس در زمان دانشجویی یک مائوییست را کشته بود.  یکی

احمد شاه مسعود معروف به شیر پنجشیر،فرمانده متفکر و پر هیبت تاجیک.اون یکی

ربانی ،رهبر تاجیک جناح جمعیت اسلامی.یکی دیگر سیاف،پشتونی اهل پغمان که با

عربها ارتباط داشت،مسلمانی چهار شانه و رهبر جناح اتحاد اسلام. و دیگری عبدالعلی

مزاری رهبر جناح حزب وحدت،معروف به بابا مزاری در میان هم مسلکان هزاره از شیعیانی

که با ایران روابط داشت!همه با هم شدند..همه متحد بر علیه اجنبی.

سرانجام طبق معاهده ای قرار شد نیروهای شوروی از افغانستان خارج شوند.و نهایت در

ژانویه سال ۱۹۸۹ نیروهای شوروی از افغانستان خارج شدند.اما حکومت رییس جمهور

دست نشانده کمونیستها رو داشت..نجیب الله خان که بعد از رفتن شوروی میخواست

خودش را اسلامی جلوه بدهد..تا سال ۱۹۹۲ ماند.اما نهایتا تسلیم قوای متحد مجاهدین

شد.به مقر سازمان ملل پناه برد.افغانستان نامش شد مملکت اسلامی افغانستان.

جناحهای گوناگون مجاهدین در پیشاور یک شورای اسلامی تشکیل دادند.قرار بود تا دو

ماه ریاستش به دست مجددی باشد سپس ربانی که چهارماه بماند و در عرض این ۶ ماه

میخواتسند با ریش سفیدان و بزرگان جلسه تشکیل بدهند و دولت موقت انتخاب کنند و

زمینه را برای انتخابات آزاد فراهم کنند اما همه چیز به سرعت بهم خورد.شورای رهبری

زودتر از موعد تشکیل شد..ربانی شد رییس جمهور.حکمتیار کنار گذاشته شد.همه بهم

اتهام بستند..و ناگهان تفنگهایی که ده سال با هم به سوی غریبه نشانه رفته بود اینبار

به سوی خودی نشانه رفت و جنگ داخلی شروع شد.سال ۱۹۹۶ طالبان آمد.دوباره آنهایی

که با هم درگیر شده بودند هدفی مشترک گرفتند آنهم نابودی طالبان..اما طالبان قوی تر

از آن چیزی بود که تصور میرفت..از شهرهای زیبای هرات و کابل به جز خرابه هایی چیزی

باقی نمانده بود.اگر در زمان جنگ با کمونیست فقط کسانی شهید میشدند که در جنگ

بودند و در کوهستانها با مجاهدین همراه بودند در جنگ داخلی خود مردم کشته شدند

خانه ها ویران شد.بمبها بر سر مردم از طرف هموطنشان هوار میشد..طالبان آمد..

میگفتند« نیروهای چزیکی هستند از جوانان پشتون که خانواده هایشان در زمان جنگ

با شوروی ها به پاکستان رفته اند بیشترشان در اردوگاهای پناهندگان در مرز پاکستان

بزرگ شده اند بعضی همان جا به دنیا آمده اند.در مدارس پاکستانی درس شریعت خوانده

اند.رهبرشان مردی بیسواد و اسرار آمیز یک چشمی به نام ملاعمر است که به خود

لقب امیر المومنین داده.»

طالبان آمد و قانون اسلام رو آورد اسلامی که خودش ساخت..نه اسلام واقعی. اسلامی

که شاید در اوایلش همین بود که طالبان میگفت اما آن مال آن زمان بود و امروز باید طور

دیگری برداشت میشد.این بار نوبت طالبان بود که نامی بر افغانستان بنهد و قانون بگذارد:

«نام وطن ما اکنون امارات اسلامی افغانستان است.این قوانینی است که ما اعمال

میکنیم و شما اطاعت.

همه شهروندان باید روزی پنج مرتبه نماز بخوانند.اگر وقت نماز سرگرم کاری دیگر باشید

کتک میخورید.

همه مردها باید ریش بگذارند،اندازه درست حداقل به قدر یک مشت زیر چانه است.اگر از

این فرمان اطاعت نکنید کتک میخورید.

همه پسرها دستار می بندند.پسرهای کلاس یک تا شش دستار مشکی به سر میگذارند

و پسرهای دبیرستان دستار سفید.همه پسرها باید لباس اسلامی بپوشند.یقه پیراهن

 بسته خواهد بود.

آواز خوانی ممنوع است

رقص ممنوع است

ورق بازی،شطرنج بازی،قمار و بادبادک هوا کردن ممنوع است.

کتاب نوشتن،تماشای فیلم و نقاشی کردن ممنوع است.

اگر مرغ عشق نگه دارید کتک میخورید،پرنده های شما هم کشته میشوند.

اگر دزدی کنید دستتان از مچ قطع میشود.اگر باز مرتکب دزدی شوید پایتان بریده میشود.

اگر مسلمان نیستید در جایی که مسلمانان شما را می بینند عبادت نکنید.اگر بکنید کتک

میخورید و زندانی میشوید.اکر بکوشید مسلمانی را به دین خود در آورید اعدام می شوید.

زنها توجه کنند:

همیشه در خانه می مانید.برای زنان صحیح نیست که بی هدف در خیابانها بگردند.اگر از

خانه بیرون می آیید باید یک محرم یک خویشاوند مرد همراهتان باشد.اگر در خیابان شما

را تنها ببینند،کتک میخورید و به خانه فرستاده میشوید.

تحت هیچ شرایطی نباید صورتتان نمایان باشد.وقتی از خانه بیرون می آیید باید برقع

بپوشید.اگر سر پیچی کنید سخت کتک میخورید.

آرایش ممنوع است

جواهرات ممنوع است

لباسهای چشمگیر نمیپوشید.

حرف نمیزنید مگر اینکه چیزی از شما بپرسند

چشمتان نباید به چشم مردها دوخته شود

در ملا عام نمیخندید.اگر بخندید کتک میخورید

ناخن ها را لاک نمیزنید.اگر بزنید یک انگشتتان قطع میشود

مدرسه رفتن برای دخترها قدغن است.همه مدارس دخترانه بی درنگ تعطیل میشود

کار کردن برای زنها ممنوع است

اگر جرم زنا ثابت شوذ سنگسار میشوید

گوش کنید،خوب گوش کنید،اطاعت کنید الله اکبر!

 

و اینچنین سرنوشت افغانها به دست خودشان به نابودی کشیده شد.وقتی در سال ۲۰۰۳

طالبان به دست همان کسانی که آورده بودندش شکست خورد.به نظر میرسید زندگی

مردم افغانستان بلاخره به آرامش میرسد .اولین کار این بود که ایران همه اتباع افغان رو

اخراج کرد!هنوز کشورشون آباد نشده بود که ایران این کار رو کرد اما خب لازم بود.به ما چه

که بر سرشان چه میاید.ما فلسطین و لبنان رو باید داشته باشیم که اسراییل را دارند .نه

افغانی که خود در گیری دارد.بیچاره افغانها!چند ماهی زندگی خوب بود.دوباره مردم آزاد

شدند..زنها کمی آزاد شدند.اینکه میگویم کمی برای این است که خود افغانها بسیار متعصب

بودند.برقع و چادر و حجاب از اصولشان بود اما همه مردمش نه.طالبان همه را مجبور به

اطاعت میکرد.اینها که نوشته میشه هنوز در افغانستان آشوبه.هنوز جنگه وهنوز هر روز

کشته و زخمی میدهند.اما حداقل دولتی دارند و حکومتی.حداقل برای صلح تلاش میکنند.

 

تمام چیزهایی که در مورد افغانستان نوشتم از متن کتاب برداشته شدوعنوان کتاب از بیتی

از صائب تبریزی در وصف کابل نوشته شده بود:

پرتو مهتاب ها بر بامها نتوان شمرد/یا هزاران هور تابان در پس دیوارهاش

(البته این ترجمه شده از ترجمه انگلیسیشه مترجم کتاب اصل شعر رو هم آورده:

حساب مه جبینان لب بامش که میداند؟/دوصد خورشید رو افتاده در هر پای دیوارش)

خوندن این کتاب رو به همه توصیه میکنم.بسیار روان نوشته شده.و تاثیر گذار.شما رو با

خودش میبره تو دل افغانستان و کابل و هرات.شما رو با مردمش همراه میکنه و همدرد..

بسیار زیباست.من هنوز ازش متاثرم.

   1      2    >>