سلام دوستای همیشگی و عزیزم. باورم نمیشد دل نوشته طولانی
من با استقبال مواجه بشه...و دیدم که همه کامل خواندند، جا داره از
همتون تشکر کنم به پاس وقت گرانقدر و حوصله ای که به خرج دادید
و این برای من جای بسی خوشحالیست که دوستانی مثل شما دارم...
امروز میخوام در مورد کتاب معروف «باد بادک باز» بنویسم:
کتابی که در سال ۲۰۰۳ چاپ شد و در صدر پرفروشترین رمانهای
آمریکا قرار گرفت.
نویسنده کتاب «خالد حسینی» پزشک افغانی- آمریکایی است.
خالد حسینی در سال ۱۹۶۵ در کابل به دنیا آمد.مادرش معلم تاریخ
و زبان فارسی در مدارس کابل بود و پدرش در سال ۱۹۷۶ به پستی
در سفارت افغانستان در پاریس دست یافت و خانوادگی به پاریس رفتند
بعد از برچیده شدن نظام سلطنتی افغانستان و برقراری حکومت
کمونیستی به دلیل جنگهای داخل کشور خانواده او تصمیم به رفتن
به آمریکا میگیرند و در آنجا مستقر میشوند..خالد حسینی در آمریکا
تحصیلاتش را تا مقطع پزشکی و سپس تخصص در رشته داخلی
ادامه میدهد و در عین اینکه پزشکی حاذق است نشان داد که
نویسنده ای تمام عیار است..او در سال ۲۰۰۳ بعد از ۲۷ سال به
کشورش افغانستان و شهرش کابل رفت. و بعد از آن به عنوان سفیر
حسن نیت یکبار دیگر به آن جا مسافرت کرد.
کتاب بادبادک باز یک کتاب انسانی است..کتابی که از زندگی آدمها،
خیانت و وفاداری، عشق و محبت، ترس و شجاعت، پاکی و گناهکاری
تبعیض و تجاوز و هر آنچه که میخواهیم به زبانی ساده میگوید..در
چندین جای این کتاب با جمله زندگی همین است یا زندگی ادامه
دارد روبرو میشویم و در واقع این کتاب سراسر یادآوری میکند که هر
چیزی که پیش آید زندگی ادامه پیدا میکند . شاید اکثر شما این کتاب
رو خونده باشید اما لازم میدونم خلاصه ای از داستانش رو بگم. کتاب
از زبان «امیر» پسر مرد ثروتمندی بیان میشه که به خاطرات کودکیش
برمیگردد و از دوست و همبازی کودکیش «حسن» میگوید که پسر نوکر
خانه شان بوده اما از پستان یک نفر شیر خورده بودند وپس بینشان
برادری هم بوده! اما امیر یک تاجر زاده پشتون بود و حسن یک نوکر زاده
هزاره...داستان همینطور از زبان امیر روایت میشود..از بدجنسیهای
خودش میگوید و وفاداری و فداکاری حسن..از خیانتی که در حق حسن
کرده بود و او باز با وفاداری پاسخ داده بود..از اینکه حسن به او در لحظه
نیاز کمک کرده بود و او در لجظه نیاز حسن، از ترس کاری انجام نداده
بود..و روایت به همین سادگی ادامه پیدا میکند..به زیبایی در کنار این
روایت مشکلات سیاسی افغانستان هم قاطی داستان میشود و ما با
گوشه ای از بدبختیهای ملت شریف افغانستان آشنا میشویم..چگونگی
فرار کردن بسیاری از آنها به کشورهای همسایه..بی کس شدنها...تنها
شدن ها...تحقیر و بی خانمانی...
و در نهایت پایانی زیبا و خوشایند...اما به قیمتهای گزاف!به قیمت
فهمیدن اینکه«حسن» پسر پدرش است و در واقع خیانت پدر به نوکرش
در حالیکه از بچگی با هم بزرگ شده بودند و نوکر با اینکه با آبرویش
بازی شده بود هنوز وفادار به اربابش بود،به قیمت در خطر قرار گرفتن..
به قیمت از دست دادن دوست و خیلی چیزهای دیگر.
من هر دو کتاب منتشر شده از خالد حسینی رو خوندم..جالب
اینجاست که اول «هزار خورشید تابان» رو خوندم و بعد «بادبادک باز» رو..
هر دو زیبا بود اما من هزار خورشید تابان رو بیشتر دوست داشتم..
نه تنها چون شخصیتهای محوری داستان زنها بودن و از ظلمی که بر
آنها میرفت نوشته بود بلکه به نظرم پخته تر بود..بادبادک باز شخصی تر
بود به نوعی مسایل سیاسی و جنگهای داخلی و سپس طالبان در
حاشیه بودند و بیشت به وسایل و روابط انسانی اشاره میشد اما در
هزار خورشید تابان کاملا مسایل سیاسی و جنگ افغانستان همقدم
زندگی شخصی آنها..البته دو نو ع متفاوت بود.در بادبادک باز، خالد
حسینی شرح افغانهایی رو میدهد که به خاطر جنگهای داخلی به
کشوری بیگانه پناه برده اند و به سختی زندگی میکنند و متعاقبا
نمیتونند اونقدری که افغانهای داخل خبر دارن از جریانات داخلی باخبر
باشند یا حسش کنند.اما در هزار خورشید تابان از آن دسته افغانهایی
مینویسد که یا نتوانسته اند یا نخواسته اند کشور را ترک کنند و درست
در بطن ماجراهای آن هستند..
به نظر من شاید دلیل بهتر بودن هزار خورشید تابان این بوده که
خالد حسینی بعد از بادبادک باز به افغانستان ر فت و فکر میکنم به
واسطه اون تونست کتاب دوم رو تاثیر گذارتر بنویسه...خالد حسینی،
از نوجوانی از کشورش خارج شد..نه کودتا رو به چشم دید، نه با حکومت
کمونیستی مستقیم برخورد داشت و نه جنگهای داخلی و سر آخر
طالبان..اما به زیبایی نوشت از افغانستان قدیم و جدید..اززمان خوشیش
و زمان ناخوشیش...از زنان و مردان قبل از این حوادث تا امروز. و اما
در هر دو کتاب برگشت به وطن چیزی بود که در لحظه لحظه بهش
اشاره میشه
البته روند نویسندگی خالد حسینی کاملا آشکاره..افرادی در زمانی
وارد داستان میشوند یهو محو میشوند و در نهایت همشان نقشی دارند..
و هیچ کس بی دلیل وارد داستان نشده. هزار خورشید تابان رو که
خوندم بعضی قسمتهاش شوک وارد کرد ، اما در بادبادک باز به دلیل
آشنایی با نحوه نگارش به راحتی پیش بینی میکردم..از فصل سوم
کتاب پیش بینی کردم که بابا(پدر امیر) پدر حسن هم هست..همان
لحظه ای که خواندم که یکی از فراد طالبان سهراب(پسر حسن) رو از
یتیم خانه برده فهمیدم که او باید همان آصف باشد که به حسن تجاوز
کرده بوده...و کلا تا آخر داستان قابل پیش بینی بود ، اما حتی این
مسئله هم چیزی از زیبایی و جذابیت رمان کم نمیکنه..ترجمه «مهدی
غبرایی» هم که به نظرم فوق العاده است..مثلا یه جمله رو از کتاب
ایشون ترجمه کرده: «جانم هزار بار فدایت» و از ترجمه دیگری این جمله
به« تو جون بخواه» ترجمه شده..اما تاثیری که جانم هزار بار فدایت
در کتاب میذاره صد برابر زیباتر و بهتر از تو جون بخواه است و این نشان
از تسلط مترجم داره که شما رو با فضا و زبان اصلی نزدیک میکنه..
چیزی که این نویسنده انجام داده و به نظر من حرکت زیبایی بود، این
بود که با نوشتن داستانهایش آن هم به زیبایی، باعث شد که حتی
من ایرانی که به نوعی بیشتر از بقیه باید افغانها رو بشناسم و
نمیشناختم ، با تاریخ واقعی افغانستان روبه رو بشم. و حال تصور کنید
جهانیان که تحت تاثیر تبلیغات تلویزیونی حتی شناختشان از افغانستان
کمتر از ما بود الان با خواندن این کتابها مبفهمند که افغانستان چه بوده
و چرا اینگونه شده؟ ...و من افسوس میخورم که این همه ایرانی خارج
از کشور داریم به جای اینکه از صبح تا شب به هم بدو بیراه بگن و یا
به تمسخر دین و حکومت با حرفهای چرند بپردازند یا در تایید و تکذیب
حکومت پیشین بپردازند بهتر بود یک نفر پیدا میشد که داستانی بنویسد
از زمان قبل از انقلاب ما..از تاریخ ما از مردم و فرهنگ ماو بعد برسد به
انقلاب و جنگ و این حکومت..بنویسد به زبان انگلیسی و سعی کند
زیبا بنویسد تا تاثیر گذار باشد...و حداقل جهانیان با خوندنش بفهمند
که حقیقت ما چه بود و چه هست..اما متاسفانه همچین کسی نیست..
واقعا تا بحال کدوم کتابهای نویسنده های ما فروش جهانی داشته؟
زمانی هم فیلمسازهامون جهانی شده بودندکه همشون به نوعی از
کشور که سر خورده شدند به نظرم رسالتشون هم یادشون رفت و به
حای اینکه فیلمی مردمی بسازند، جشنواره پسند ساختند و فقط نشان
دادند بدبختیهای ایرانیها رو!!! و کتاب هم که جای خود...زیبایی نوشته -
های خالد حسینی به بیان راحت و صادقانه اش هست..ابایی ندارد که
بیان کند افغانستان چقدر عقب مانده بود اما صلح و آرامش داشت و
مردم راحت بودند..ابایی ندارد که بگوید دین در کشورش اهمیت دارد..
ابایی ندارد که بگوید قوم هزاره رو پست میشمردند و تحقیر میکردند...
دروغ در کتابش نیست..الکی فخر نمیفروشد و الکی هم خراب نمیکند...
اما ما ایرانیها یا بیش از حد غره در تمدن گذشته میشویم یا بیش از حد
بیچارگی و عقب ماندگیمان را نشان میدهیم..
به واسطه این کتابها دیدم نسبت به افغانستان عوض شده.بعضی روزها
به خودم میگم باید برم تاریخش رو بخونم اما خب ترجیح میدم اگه تاریخ
خوندنی هستم اول مال کشورم رو بخونم..اما این بار حتی به دلم افتاد
که ای کاش میتونستم برای مسافرت برم افغانستان... و اینها همه تاثیر
یک اثر خوبه...یک رمان زیبا....و باز میگم ای کاش ما ایرانیها میتونستیم
همچین کاری بکنیم..آیا ایران شناخته شده تر از افغانستان در جهان
نیست؟ ای کاش ایرانیهای پناهنده ما این کار رو میکردند به خدا اگه
بخوان نویسنده های خوبی دارند .بیان به جای اینکه بکوبن یا از فسق و
فجورهای حاکمین در حال حاضر بنویسند بیان رمان بنویسند و هر چیزی
دوست دارن لابلاش بگن...(چرا میکم اونهایی که خارجند؟ چون ما در
اینجا محدودیت و سانسور داریم و گرنه نوینسده های ما قدرن! اما
سانسور مانع میشه که بنویسند.خارج رفته ها و پناهنده ها میتونند
از خودشون بنویسند از چیزهایی که دیدند و بعد در همونجا به چاپ
برسونند..مثلا کار مرجانه ساتراپی قابل تحسینه یکی هم بیاد مثل اون ،
اما رمان بنویسه که تاثیر گذارتر باشه)درسته کتابها بسیار نوشته شد
از ایران از تاریخش ازوقایعش ،درسته که دیوان تمامی شعرای قدیم ما و
حتی جدید ما در کشورهای دیگه ترجمه و چاپ شده اما کمتر ایرانی در
مورد خود ایران نوشته..حتی خودمون هم از کتابهایی استفاده میکنیم در
مورد کشورمون که خارجیها نوشتند...بگذریم قرار بود از بادبادک باز بگم
اما نمیدونم چرا حرفم عوض شد....خلاصه شدیدا به کسانی که رمان
دوست دارند توصیه میکنم این دو اثر رو بخونن من البته با هزار خورشید
تابان خیلی بیشتر انس گرفتم و هنوز بهش فکر میکنم اما بادبادک باز
هم خالی از لطف نیست.


