سلام .خوبید؟ روز جمعه خوبی داشتید؟ چند نفر رای دادید؟ خدارو شکر
ما نمایندمون به طور کاملا عادلانه!!!!!!!!!!! انتخاب شده بود و امروز انتخابات
نداشتیم...امیدوارم شهرهای دیگه هم به همین صورت امروز نماینده هاشون
انتخاب شده باشه!!!!
قرار نبود امشب پست جدیدی بذارم.تازه قرار بود پست بعدیم کامنت مهدی
سلطانی باشه در مورد پست رقص! اما باید بذارمش واسه یه وقت دیگه.آخه
امشب به موضوعی برخوردم که نمیتونم ساکت بشینم.
شب بعد از اینکه کارامو انجام دادم به آخرهای سریال شهریار رسیدم.نمیدونم
کیا دیدید و کیا ندیدید اما جایی که من رسیدم این صحنه بود:
شهریار در کنار پرده ای نشسته و داره از تسلطش به زبان فرانسوی
میگه.دوربین به سمت دیگه پرده میره و دختری با چادر سفید نشان
داده میشه که حرفهای شهریار رو گوش نمیده و به درو دیوار بیشتر
توجه داره.و وقتی شهریار ازش میپرسه از چی میگفتم؟ دست و پاشو
گم میکنه و بعد از من و من میگه از عشق!!
شهریار هم به طرز زیبایی شروع میکنه از عشق گفتن و گفتن و ما
شاهدیم که دختر هیچ توجهی نداره ودر واقع داره از این کلمات و
جملات کلافه میشه.با اینکه بسیار زیبا بودند. و اخر سر عمق فاجعه
جاییست که شهریار شعری رو میخونه و ما در این سمت پرده میبینیم
دختر خمیازه میکشه و چرت میزنه !!!!!
واقعا شهریار در اون لحظه چی کشیده؟
آیا این صحنه ها آشنا نیست؟ چقدر شنیدیم از مادربزرگهامون که خواستگار-
یشون به این شکل بوده؟ تازه اینا به نظرم خیلی پیشرفته بودن که با هم
صحبت میکردن البته از پشت پرده! وگرنه در اون زمان بسیاری اززوجها تا
لحظه عقدهمدیگر رو نمیدیدن...یا لحظه عقد آینه ای جلو صورت عروس
میذاشتن که داماد یه نظر نگاه کنه..تازه دقت کنید داماد ببینه! عروس که
مهم نبوده باید هر چی بود میپذیرفت. و هنوز هم در بسیاری از خانواده ها تا
حدی این رسم و رسومات اگه به این شدت نباشه اما باز با همین کیفیت!!!!
صورت میپذیره...
اینکه اون دختر پشت پرده از حرفهای سنگین شهریار خوابش میبره دلیلش
اینه که اصلا درک نمیکندش...
دلیل خاصی نداره جز اینکه به اون دختر یاد دادن که از زن بودن فقط وظیفه
اش اینه که بره خونه شوهر،بپزه، بشوره، بخوابه، بچه بیاره، بزرگ کنه
و به شوهرش احترام بذاره چون اون آقا سایه سرشه که هیچ اربابش
هم هست!!!!!شاید اون دختر و هزاران دختر دیگه مثل اون در اون زمان
خودشون رو برای شنیدن حرفهایی مثل این: غذا چی بلدی درست کنی؟
من حوصله زنهای شلخته رو ندارم و ...... از این دست حرفها بوده و با
شنیدن حرفهای سنگین و عاشقانه پیش خودش فکر کرده چه مرد احمقی!!!!
به اون دختر و دخترهای دیگه یاد نداده بودن که مرد زندگی یعنی شریک
جنسی،جسمی، فکری، روحی و روانی....به زن اون روز نگفته بودند
که میتونه همکلام همسرش باشه..میتونه باهاش همکاری کنه...زن دیروز
فکر میکرده که همسر موهبتیست که خدا به او داده تا نگهبانش باشه...تا از
گزند زمانه حفظش کنه...و در ازای این موهبت وظیفه ای نداره جز کلفتی!!!!
(استثنائات رو در نظر نمیگیرم)
البته چه بسا مردانی که با همین تفکر غلط به خواستگاری رفته اند.از دید
اونها زن فقط برای این بود که نیاز جسمانیشون رو برطرف کنه تا به گناه آلوده
نشن!!!! و در ضمن به اندازه کافی مادر لباس اونها رو شسته و نوبت زنه!!!
و حالا مردی پیدا میشه مثل شهریار و امثالهم.اهل علم و ادب، با نگاهی دیگر
به زندگی زناشویی ، زن و عشق...اونوقت با کسی روبرو میشن که اینها رو
اصلا نمیفهمه جون بهش یاد ندادند....از نظر دیکران این ازدواج خوب است!
زن کافیه نجیب باشه، مطیع باشه، خانه دار !و مرد هم نماز خوان و مومن،
سالم و چشم پاک و دارای کاری آبرومند...از خانواده هایی متناسب...بس
است.....
مگه زندکی چیزی غیر از اینه؟ عشق بعد از ازدواج میاد.وعادت میکنی!!!!!!!!!
بچه اول که اومد دیگه تمام!!!!!!!!!!(ابنها جمله های نا آشنایی نیستند) و
اینجوری ازدواجها شکل گرفت بدون تفاهم بدون درک متقابل....چقدر پدربزرگها
و مادربزرگهامونُ مادرها و پدرهامون و بعضا خواهرها وبرادرامون برای همین
عدم درک متقابل ناچار به زندکی دلمرده و بیخودی هستند؟
این مورد هنوز وجود داره..در درصد بالایی از ازدواجها میبینیم. و چقدر عذاب
آوره....حرف بزنی و طرفت نفهمه چی میگی
تو براش از سیاست و علم و ادب بگی و اون به این فکر کنه که شام چی
میخوری؟ یا بچه شکم درد داشته!!! و بر عکس زنی باشی همه چیز دان....
و اجتماعی و شوهرت تو رو مجبور به نشستن در خونه کنه و حتی برای
فعالیتهات مسخره ات کنه!!!!
آخ من امشب این قسمت سریال رو دیدم درد کشیدم..خیلی زیاد...مخصوصا
که قبلش هم بحث مشابهی داشتم که در فرصت بعدی میگم
فعلا برم با دردم بسازم!!!



