دلتنگیهای از جنس همه...گفتن از دردهای مشترک..

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 فروردین ماه سال 1387
روزی تازه،تجربه ای تازه همراه دوستانی تازه با فکری تازه!

سلام.خوبید دوستای عزیز..این پست رو از تهران و با اینترنت adsl !!!!!!!!!!!!!!!! مینویسم..

 

میدونید من adsl ندیده هستم،و خب باید از این فرصت استفاده کنم دیگه.....

 

من چرا تهرانم؟ برای همراهی با تازگی و همراهان تازش!!

 

بودن در کنار این دوستان برای من ارزشمنده. همینقدر که چیز جدید یاد میگیرم خیلی

 

خوبه. با ایده ها و افکار مختلف و حتی تفکرات موافق و مخالف آشنا شدن ، و از  همه

 

مهمتر سعی در تحمل عقاید همدیگر داشتن با تمام اختلافات، چیزیه که شاید در کمتر

 

جمعی بشه این رو دید. امروز شاید در چند جا من از عقاید دیگران دلخور شدم و شاید

 

دیگران از اظهار نظر من خوششان نیامد اما فکر میکنم این جمع به بلوغ فکری رسیده که

 

شاید اگه بسیاری از مردم ما به این بلوغ فکری میرسیدند گره از خیلی مشکلات باز میشد.

 

وقتی رسمیت بحثها پایان گرفت و دوستانه شدیم صحبتها هم رنگ و بویی دیگر گرفت انگار

 

نه انگار چند دقیقه قبل من به روند شریعتی گری دوستان اعتراض کردم و یا آنها با این نظر

 

من مخالف بودند.. انگار نه انگار که ما هر کدام ایده و نگاهی دیگری به مقولات اجتماعی و

 

دینی جامعه مان داریم...و من شاید این رو بزرگترین موهبت نشست دوستانه امروز تازگی

 

دیدم...ای کاش این تحمل یکدیگر در تمام عرصه های اجتماعی نه فقط در ایران بلکه در

 

جهان وجود داشت. . من میخوام اینجا از همان کتاب «خودسازی انقلابی» دکتر شریعتی

 

استفاده کنم و بنویسم:

 

«....و در همانحال آزادی انسانی را تا آنجا حرمت نهیم که مخالف را و حتی

 

دشمن فکری خویش را بخاطر تقدس آزادی،تحمل کنیم و تنها بخاطر اینکه

 

میتوانیم او را از آزادی تجلی اندیشه خویش و انتخاب خویش،با زور باز نداریم و

 

به نام مقدس ترین اصول،مقدس ترین اصل را،که آزادی رشد انسان از طریق تنوع

 

اندیشه ها و تنوع انتخابها و آزادی خلق و آزادی تفکر و تحقیق و انتخاب است،با

 

روشهای پلیسی و فاشیستی پایمال نکنیم...»

 

من این قسمت رو از کتاب دکتر شریعتی نوشتم چون امروز فقط در مقوله مخالفتم با دکتر

 

شریعتی صحبت کردم و دوستدارانش رو شاید رنجوندم...فرصت نشد بگم که زیر بسیاری

 

از جملاتش رو خط کشیدم چون بسیار قبول داشتم. نشد بگم خیلی از حرفهای ایشان 

 

رو قبول دارم .هرچند قبلا گفته بودم فقط با یک مقوله بحث ایشان و هوادارانش مشکل

 

دارم..

 

امروز من مصداق این جمله دکتر شریعتی رو در این جمع دیدم و خوشحالم چون دستاورد

 

بزرگی بود و هست.

 

امروز من با آدمهای فرهیخته از نسل جوان همراه بودم.با آدمهایی از جنس انسان...از

 

همانها که آرزوست..انسانی که با دیدن درد هم میهنش آه از نهادش برمیخیزد...به فکر

 

چاره میافتد..به دنبال راه حل میگردد و دوست دارد راهش را تا رسیدن به مقصد که همان

 

برطرف کردن دردهاست ادامه دهد... من امروز با دوستانی نه تنها تحصیلکرده بلکه به معنای

 

واقعی با سواد و با مطالعه نشستم که برای هر حرف خود دلیل و منطق داشتند و مطالعه...

 

از تک تک آنها ،از بزرگترینشان تا کوچکترین،از با مطالعه ترین تا کم مطالعه ترین، از بالاترین

 

درجه تحصیلاتی تا پایینترین، از همه آنها چیزی جدید یاد گرفتم..حتی در قسمت اختلاف

 

نظرم فهمیدم که دلیل این همه اعتقاد چیست...و این برای من ارزشمند بود...این که من

 

به چیزی اعتقاد دارم و به آن ایمان دارم ،آن ایمان داشتن مهم است..و من دیدم همانقدر

 

که من به عقایدم ایمان دارم دوستانم به عقایدشان ایمان دارند. و این یعنی اصالت فکری.

 

این یعنی چیزی را دیمی نپذیرفتن...این یعنی گشتن و گشتن و به معنای آن چه شنیدند

 

و خواندند پی بردن و ایمان آوردن.

 

برای من این نشست دوستانه، نه تنها آشنایی با دوستانی با صفا و دیدار مجدد با

 

دوستانی از دوران دانشجویی بود بلکه آشنایی با افکاری متعالی بود.

 

گفتم امروز با آدمهایی فرهیخته بودم از نسل جوان..شاید این جوان بودن گاهی مشکل

 

ساز باشد..شاید هنوز باور نکردند جوان ها چه پتانسلهایی دارند، شاید هنوز به جوان و

 

نیرویش، افکارش و توانایش ایمان ندارند اما این جوانهایی که من امروز دیدم خود خودشان

 

را باور کردند.و دوستانشان را...باور کردند چیزی از دیگرانی که با تجربه ترند کم ندارند..باور

 

کردند که با استفاده از نیروی جوانی و تجربه بزرگان میتوانند قدمهای مثبت در جهت فرهنگ

 

و جامعه بردارند...برای حل دردها گامی حتی کوچک بردارند...

 

و من فقط یک چیز امروز دردلم از خدا خواستم....و آن این بود که ای کاش جوانهای بیشتری

 

به این باور برسند...همراهمان شوند...افکار تازه و راه حلهای تازه اشان را در اختیار هم

 

نسلانشان قرار بدهند....

 

هر دوبار نشستی که داشتیم انتهایش فال حافظ بود و در هر دو چقدر زیبا حافظ همراهی

 

و حمایتمان کرد.....(متاسفانه دیوان کنار دستم ندارم که بنویسم وگرنه گواه حرفم غزلهای

 

زیبایش میشد)

 

دوست دارم اینجا از دوستان عزیزم تشکر کنم.

 

از سید مهدی سلطانی  عزیز ،کسی که برای جمع کردن این جمع همدل و همراه زحمت

 

کشید...و تلاش کرد....

 

از واژه عزیز ، کسی که به ظاهر غریبه ترین فرد بود بدون آشنایی رویارویی قبلی با هیچکدام

 

از ما تا قبل از ۲۳ اسفند..کسی که آشناییش فقط وبلاگی بود و بر اساس تفکر و دیدگاه تازه

 

اش،اما امروز آشنا تر از همه بود...با طرز صحبت دلنشینش و نگاه زیبایش به بحثها...

 

از امیر عزیز،دوستی که بی صبرانه مشتاق دیدارش بودم..که درست مثل کامنتهایش نظری

 

سازنده و به جا داد....و...........................................

 

از طاهر خوش صحبت که من رو تحمل کرد

 

از محسن آرام که مثل همیشه فقط شنید و لبخند شیرینش را به ما هدیه داد

 

از محمد دوست داشتنی که این بار بیشتر همراهیمان کرد و بیشتر از دفعه قبل از شنیدن

 

صدا و نظراتش استفاده کردیم.

 

از سعیده مهربان و دوست داشتنی و شیرین، که اینبار با اعتماد به نفس آمد و فهمید که

 

نه تنها کمتر از بقیه مطالعه ندارد که شاید جزو پر مطالعه ترین افراد جمع هم هست...

 

و این رو با نظراتش ثابت کرد

 

از مهدی ر با وقار که سکوتش بیشتر از صحبتش بود اما همان چند دقیقه کوتاه نظر دادنش

 

چیزهای بسیاری یادمان داد

 

و همینطور از حمید و عاصفه، زوج دوست داشتنی و شاداب که با اینکه دیر آمدند اما

 

بودنشان نشاط و انگیزه ای بیشتر به جمع ما بخشید...

 

و البته بهروز که نیامد اما با تماس تلفنیش نشان داد که همراهمان است......

 

امیدوارم دفعه بعد از دوستان بیشتری تشکر کنم...از همراهان واقعی و همدل و یکرنگ.

 

این نوشته زیر رو هم تقدیم میکنم به همه دوستان با فکر تازه:

 

برای رسیدن به اوج یک چیز میخواهی

 

نگاهی رو به بالا

 

نگاهی رو به بلندیهای خوشبختی

 

اما

 

همیشه

 

آفتابی سوزان

 

نگاهت را میزند

 

پس دستهایی میخواهی

 

برای سایه بان

 

این سایه بان فکر توست

 

سرت را بالا میگیری برای دیدن خوشبختی

 

عقابی در کمین توست

 

میاید

 

با قدرت و عظمت

 

سایه اش بر وجود تو میافتد

 

و آنکاه که از ترس چنگالش

 

به خود میلرزی

 

تنها یک چیز او را فراری میدهد

 

و آن فقط تکیه گاهیست به نام

 

خدا!

 

چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387
مجردها و تاکسی تلفنی!!!

سلام..خوبید؟ چه خبر؟ خوش مگیذره؟

 

دقت کردید من هربار میام پیش پیش عذر خواهی میکنم بابت اینکه نمیتونم آپ کنم

 

بعدش بلافاصله آپ میکنم؟ خودم هم فلسفه اش رو نفهمیدم اما اینجوریه دیگه

 

اولا یه گله: من بدبخت چرا نوشته های خودم به چشم نمیاد..یعنی از پست قبی همه

 

فقط به پی نوشتش دقت کردند..از دو تا پست قبلیتر هیچ کس به لینکم نرفت جز

 

سه چهار نفر!

 

خب من بهم بر میخوره دیگه...

 

اصلا دیگه از این چیزا واستون نمیذارم اینجا..از این نوشته های که دوستشون دارم..

 

وقتی شما نمیخونید واسه چی بذارم؟

 

من واقعا انتظا داشتم حداقل یه نفر در مورد جملاتی که نوشتم نظر بده اماهمه به پی

 

نوشت نظر دادن!!!! البته ممنونم از نظراتتون اما...............

 

بگذریم چطور شد  من امروز نوشتم؟ آهان سوژه یافتم دیگه خوب!!!

 

صبح رفتم فومن و وقتی داشتم از فومن برمی گشتم باید با‌ آژانس میومدم کنار بیمارستان

 

فومن که یه آژانس هست دفعه قبل باهاش رفته بودم امروز هم از همونجا رفتم و راننده همون

 

آدم قبلی بود..یه جوون تقریبا ۲۷ ساله با یه ۴۰۵ مشکی که اسپرتش کرده و تمام شیشه

 

هاشم دودی کرده...خیلی هم خوب رانندگی میکنه..بسیار مودب و موقر...تمام راه نه نوار

 

روشن میکنه نه وقتی میبینه یه دختر تو ماشینه و قراره نیمساعت مسافرش باشه به

 

بهانه ای سر صحبت و باز میکنه!!

 

خلاصه با این توصیفات امروز هک با همین آقا رفتم.رسیدیم رشت من تو عالم خودم بودم.

 

و سرم رو پشتی صندلی..پشت چراغ قرمز بودیم که یهو یه مامور راهنمایی رانندگی اومد

 

سمت ماشین و داد زد...این چیه؟

 

من مثل جن زده ها پریدم و نگاهی انداختم دیدم مامور وسط خیابونه داره داد میزنه..راننده

 

هم بیچاره لال شده بوده با لکنت جواب میداد. مامور اومد جلو و با همون لحن خشن پرسید:

 

آژانسی؟

 

راننده گفت: بعله

 

- تابلوت کو پس؟

 

-به خدا جناب سروان پشت صندوق عقبه تا رفتم سر کار خانوم سوار شدن.(راست میگفت

 

آژانسشون شبانه روزی نبود این اولین راننده بود که داشت میرفت سمت آژانس و من تا

 

دیدم دست تکون دادم که نگه داره وسوار شدم.)

 

- این چه وضعشه؟این خانوم کیه؟!!!!!!!!!!!!

 

- مسافرمه از فومن ...این ها هم برچسبن واسه آفتاب زد به خدا جناب

 

- بیخود...من نمیتونم تو رو ببینم ..اصلا نمیبینم کی نشسته؟ماشین و بزن کنار

 

- آقا بذار مسافرو برسونم بعد

 

- میگم بزن کنار

 

- خانم شما هم یه چیزی بگو بگو مسافرمی

- چشم شما برو بین چی کار میکنه بعد لازم شد منم حرف میزنم

 

راننده پیاده شد و رفتن با کارت ماشین و گواهینامه عقب ماشین...اول مامور گیر داد به اینکه

 

چرا آرمی که نشانه تاکسی بودنشه رو با چسب چسبونده رنگ نزده!!! بعد گفت چرا

 

شیشه پشت سایبون گذاشته؟!!!!! بعد گفت باید شیشه ها رو درشت کنه و از دودی در

 

بیاره...

 

وقتی دید اون لحظه نمیشه گفت: تو آژانسی؟ برا چی لوکس کردی ماشینو؟(منظورش

 

اسپرت بوده)

 

بعد هم به زور مجبور کرد سایه بان رو از پشت بکنه.هر چی هم راننده کفت واسه آفتاب زدم

 

فقط نگفت غلط کردی!!! خلاصه چنان با تحکم گفت سایه بان و در بیار که من هم لرزیدم چه

 

برسه به راننده..بعد هم تابلو رو دیدم و با ۴۰۰۰ تومن جریمه گذاشت که بریم.

 

وقتی راننده نشست گفت:

 

- خوب شد از من کارت آژانس نخواست.چون اون رو هم نداشتم دیگه قوز بالا قو زمشد

 

- چرا ندارید

 

- به ما نمیدن

 

- چرا؟

 

- به مجردها کارت آژانس نمیدن...آخه کار در آژانس واسه مجردها ممنوعه

 

- بلههههههههههههه؟!!!!!!!!!

 

- آه ما هم هرچی گفتیم آقای سرهنک پس باید چی کار کنیم گفت برو زن بگیر بعد میتونی

 

آزانس کار کنی..گفتم آقا من باید یه جایی کار کنم که به من زن بدن؟گفت: مشکل خودته

 

در اژانس مجرد نباید کار کنه!!!

 

- میگفتید پول بهم بده چشم!!!

 

خلاصه بعد از این مکالمه من رسیدم به شرکت و رفتم تو فکر!!!

 

به نظر شما دلیل اینکه راننده آژانس نباید مجرد باشه چیه؟

 

به نظر شما این قوانین رو کی تصویب میکنه؟

 

به نظر شما آیا یه آدم حق نداره ماشینش رو اونجوری که میخواد در بیاره؟

 

به نظر شما...............................؟

 

جوابهای من باشه واسه فردا!!!!

 

اما مطمئنم جوابهای شما همون جوبهای منه!!!

 

فقط میخوام مثل تازگی بگم: حرف بسیاره اما.............................

سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387
آغوش امن

دستهایت را بگشا

 

بگذار حس هم آغوشی را با تو تجربه کنم

 

بگذار گرمای تنت، یخهای وجودم را آب کند

 

بگذار یکی شویم

 

عطشم را تو سیراب کن

 

دستهایت را بگشا

 

و بگذار

 

 در آغوش امنت آرام بگیرم

 

                                                                                     ۸۶/۸/۳۰

 

پی نوشت:

 

دوستان عزیز ممکنه چند روزی به دلیل مشغله شدید کاری نرسم اینجا رو آپ کنم و ممکنه

 

حتی نرسم به شما سر بزنم..امیدوارم من و ببخشید.البته تا جایی که بتونم میام

 

اما اگه نشه بذارید به حساب درگیریهای کاری و کم آوردن وقت..

 

 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>