دلتنگیهای از جنس همه...گفتن از دردهای مشترک..

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
دکتر محمد مصدق ۲۹ اسفند- صنعت ملی شدن نفت

 

امروز ۲۹ اسفنده! همه میدونیم یعنی چی نه؟ روز ملی شدن نفت..روز بزرگیه

 

برای ما ایرانیها.روز آزاد شدن از دستان استعمار گر بزرگ انگلیس...روزی که

 

میتونستیم با ادامش به دموکراسی برسیم که هندوستان بعد از گاندی بهش رسید..

 

بزرگمرد تاریخ سیاست ایران، مصدق ایرانی و مسلمان و ایراندوست و وطن پرست

 

با تلاشهای خودش دست استعمار انگلیس رو از سرمایه ملیمون کوتاه کرده بود.

 

نفت رو برای مردمش ملی کرده بود تا شاید...............

 

و امروز استخوانهایش در گور میلرزد وقتی میبیند که مردم ما هرگز سودی از این

 

سرمایه ملی نبردند..میلرزد وقتی میبیند که سرمایه ملی مردم ایرانش بیشتر از

 

اینکه برای مردمش باشد برای کشورهایی همچون فلسطین و لبنان و سوریه و عراق

 

هست...میدانم اگر مصدق بود و میدید که مردم سرزمینش در چه فقری به سر میبرند

 

تاب و توان رو از دست میداد..میدانم اگر مصدق زنده بود و اینهمه بی عدالتی رو به

 

نام دین ،به نام دموکراسی میدید دوباره قیام میکرد..

 

مصدق بزرگ! تاریخ تکرار میشه! مجلس ۱۶ زمان شاه با تمام تقلبهایش نتونست

 

در مقابل تو بایسته و مجبور شد زانو بزنه.اما این روزها در کشورت، در وطنت

 

مجلسی به مراتب فرمایشی تر از زمانهای شما برگزار شد که قدرت تقلب برتر از

 

آرای مردم بود. اما میدانم تاریخ تکرار شدنی روزی رو به من نشون میده که انسانهای

 

درست و سالم و آزاده ای مثل تو وارد عرصه سیاست میشوند درست مثل ۱۰ سال

 

پیش که خاتمی ،مصدق وار رییس جمهور شد...مصدق بزرگ!جایت خالیست ای

 

کاش بودی تا سید ما تنها نباشد.. همانطور که خائنین تو را دوره کرده بودند سید ما هم

 

دوروبرش پر از خائنین بود اما باز تو  فاطمی را در کنارت داشتی ولی سید ما تنها بود...

 

مصدق عزیز! آزاد مرد ایرانی..ای کاش تاریخ باز هم تکرار شود و چون تویی دوباره سر

 

بر آید و این بار به مبارزه استعمار گران داخلی برود..و ما را رهایی دهد از دست هر

 

چه استبداد و استعمار...و رهایمان کند از هرچه اسارت... مصدق! خوب شد نیستی

 

تا ببینی چه جیزها در موردت در کتابهای تاریخ به دروغ به خوردمان دادند..خوب شد

 

نیستی که بشنوی تکفیرت کردند!! خوب شد نیستی که ببینی سریالی احمقانه

 

ساختند تا تو را به لجن بکشند هرچند که همه اینها کار را خرابتر و تو را محبوبتر میکند..

 

مصدق بزرگ..نیستی که ببینی نفت سرزمینت به کجاها میرود...نیستی که ببنیی

 

اگر آن زمان انگلیس ناجوانمردانه حق مردمت را میخورد امروزه به نام مردم حقشان

 

خورده میشود به دست کسانی که خود را ایرانی مینامند و منتخب مردم!

 

آه مصدق...مصدق، مصدق نامت هم زیباست اما گفتنش را جراتی لازم است...

 

یادش بخیر بعد از سالیان سال وقتی در سخنرانیهای خاتمی نامت و تصویرت دست

 

به دست دانشجوبان بود و بالای سر گرفته شده بود دشمنان شب را آسوده نخوابیدند

 

نه مصدق، اشتاه نکن اینبار دشمن نه آمریکایی بود نه انگلیسی این بار از خود خود

 

ایرانت بود...

 

مصدق بزرگ....این مردم فراموشکار خیلی چیزها رو فراموش کردند اما نام تو هنوز

 

زنده است..و عملت...کردار سراسر آزادیخواهانه ات هر گز از یادها فراموش نمیشود..

 

زندگینامه مصدق رو به طور فهرست وار(هر کدوم خیلی کوتاهه) میتوانید در

 

لینکهای زیر ببینید:

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

 

لینک زیر هم جالبه:

جهات فرهنگی سیاسی اقتصادی اجتماعی دولت مصدق

 

برای اطلاعات بیشتر اینجا را بخوانید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروزحالو حوصله ندارم.. 

 

هر چند خیلی دلم میخواست چیز بهتری برای این رو زبزرگ بنویسم اما نشد..

 

برای همین بی حوصلگی!!

 

آخرین شب چهارشنبه سال هم تمام شد..قرار بود مهمانی داشته باشم اما درست

 

صبح روز  مهمانی طی یک مشکلی همه چیز بهم خورد و من با مادرم درگیر شدم

 

و الان هم باهاش قهرم.. هرگز هم نمیبخشمش... دیگه دارم به مرحله ای میرسم که

 

نباید...

 

و تصمیم دارم حالا که درست در لجظه های شادی من ،برام خواسته و ناخواسته

 

زهر میکنن امسال عید رو براشون زهر کنم..من میخوام چند رو زاول عید رو برم یه

 

جایی..احتمالا تهران.هرچنر که بابا ملتمسانه از من خواسته که از خر شیطون پایین

 

بیام و از من خواسته که دلش رو نشکونم و تنهاش نذارم اما من بدجور دلم میخواد

 

اینبار رو حرفم بمونم و یه خورده مامانم رو اذیت کنم که قدرم رو بدونه...

 

خسته شدم از دستش..تمام زندگیم رو تابع خواسته هاش کردم..درست از روزی که

 

انشای من رو دستکاری کرد و باب میل خودش تغییر داد!!! من فهمیدم که باید تابع

 

مادرم باشم..از رشته مورد علاقه ام کنار کشیدم که مامان راضی باشه ،درسی رو 

 

فقط بخاطر مامان در دانشگاه انتخاب کردمکه بیزار بودم ازش ..عشقم رو نادیده گرفتم و

 

کنار کذاشتم به خاطر مامان..حالا هم که وبلاگ شده بحث هر روزه ما...بنویس ننویس

 

 شده حرفشون. حتی ازم میخوان که وبلاگ رو هم طبق خواسته اونا بنویسم یا اینکه

 

دیگه ننویسم...باور نمیکنه که من بزرگ شدم و برای خودم میتونم تصمیم بگیرم و

 

کاری رو کنم که دلم میخواد

 

فقط گیر میده که من آزادم!!!نمیگه که خیلی ها از همچین آزادیهایی سوو استفاده

 

میکنن و من هرکز این کار رو نمیکنم..چون نیازی ندارم..نمیگه که تا بحال هیچ رفتار

 

غلطی از من ندیده..نمیگه که با اینهمه آزادی که داشتم راه کج نرفتم..میدونم

 

دوستم داره و من هم خیلی دوستش دارم اما........

 

حالا شما به من بگید؟ برم تهران یا نه؟

سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
تاکسی بانوان

امروز طبق معمول در مسیر رشت بودم و تو خود شهر و یه عالم سوژه پیدا کرده بودم

 

که هر چی فکر میکنم نصفشون یادم نمیاد...(از این به بعد باید بنویسم تا یادم بمونه)

 

خلاصه برای تحویل دستگاه یورتروسکوپ به یکی از کلینیک ها ،مجبور بودم از تاکسی

 

تلفنی استفاده کنم که هر جا زنگ زدیم تاکسی تلفنی گیرمون نیومد و یادم افتاد

 

اینروزها وضعیت تاکسی تلفنی نا بسامانه! کما اینکه هفته پیش حضور یکی از

 

دوستای خوبمون رو به دلیل همین مشکل در جمعمون از دست دادیم!!(قابل توجه

 

آقای امیر) خلاصه یهو منشیمون گفت: تاکسی بانوان بزنم؟ منم گفتم آره

 

والحمدالله تاکسی داشتند و خانومی در کسوت راننده تاکسی تلفنی اومد دنبالم..

 

البته من ۱۰ دقیقه دم در منتظر موندم چون تو شمال رسم نیست ماشین که میاد

 

بیان زنگ در رو بزنن..شما هم که طبقه چندم ساختمون و ضلع دیگه باشی صدای

 

بوق رو نمیشنوی مجبوری بیای یه لنگی، دم در بمونی.خلاصه برای همین سر

 

صحبت رو باز کردم و گفتم: آخه چرا زنگ نمیزنن؟چرا راننده ها پیاده نمیشن زنگ در

 

بزنن و ما مجبور نباشیم منتظرشون دم در بموینم.؟

 

یهو خانوم راننده گفت: ما خانومها که نباید پیاده بشیم!!!

 

گفتم: مسئله فقط آزانس شما نیست آقایون هم پیاده نمیشن..گفت: اونا حالا پیاده

 

بشن که چیزی نیست اما ما نباید اصلا پیاده بشیم!!!!!

 

یه کم با تعجب از تو آینه نگاش کردم و ادامه داد: شما که خودت خانمی میدونی

 

نباید پیاده بشیم.واسه خانومها درست نیست!!!!!..و من هاج و واج نگاه میکردم..

 

هی دلم میخواست بپرسم چرا نباید پیاده بشیم ؟اما نمیدونم چرا زبونم رو موش

 

خورده بود و حرفی نمیزدم..خلاصه تا آخر مسیر هی دلم میخواست ازش یه عالم

 

سوال بپرسم در مورد کارش و برخورد آدمها اما نمیدونم چرا نشد!!!؟

 

روزی که تاکسی مخصوص بانوان شروع به کار کرد مامانم گفت: چه خوبه ها!!!! و

 

من یه نگاه چپکی کردم وگفتم اصلا هم خوب نیست..دیروز اتوبوسها زنونه مردونه

 

الان تاکسی ها از فردا همه چی زنونه مردونه میشه تازه ما میگیم خوبه آدم امنیت

 

داره راحت تره!!!!!!!!!!!!!!!اما نمیفهمیم چه توهینی به شخصیتهامون داره میشه! 

 

تاکسی بانوان خوب نیست ،اما راننده های خانوم خوبن..راستی چرا نباید خانومها

 

راننده تاکسی تلفنی عادی باشن؟..واقعا چرا فکر میکنیم که زنها نمیتونن راننده

 

باشن؟چرا یه راننده زن فکر میکنه که چون خانومه نباید از ماشین پیاده بشه؟ یا

 

درو برای مشتریش باز کنه؟ شاید فکر میکنه احترام به زن بودنشه اما به نظرم اینجا

 

کار کاره..مرد و زن هم نداره..این کار رو هم یه مرد میتونه انجام بده هم یه زن!!!

 

خلاصه بد جور فکرم رو مشغول کرده....

 

در مورد موردهای دهم و یازدهم دیروز کاملا برعکس شد چیزی که اعصابم رو خورد

 

کرده بود(سعیده جون اون چیزی نبود که تو فکر میکردی یه مسئله خونوادگی بود)

 

امروزفهمیدم اون چیزی که فکر میکردم نمیشه و خوشحال شدم..اما در مورد کاری

 

که فکر میکردم درست شده  تموم شده همه چی یهو بهم خورد و من حالم گرفتست!!!

 

و اما دیروز محمد عزیز برام کامنت مفصلی در مورد پستم گذاشت که جا داره ازش

 

تشکر کنم از وقتیکه گذاشت و نظراتی که گذاشت و بهره بردم..اما خب در بسیاری

 

موارد مخالفشم که بد نیست اینجا بیان کنم..اگه دوست دارید بدونید کامتهای پست

 

قبلی رو بخونید:

 

محمد صبای عزیز:

 

۱. در مورد خاتمی باهات حیلی موافق نیستم.متاسفانه نامه های دکتر سروش به

 

خاتمی رو هم نخوندم. اما در مورد شخصیت خاتمی:قبول دارم که بری از اشتاه نیست

 

که هیچکدوممون نیستیم و اونم یکی مثل ماهاست...اما خیلی کارها کرد که نمیبینیم.

 

خاتمی خیلی از کارهارو بر خلاف میلش انجام داد که مردم آسیبی بیشتر نبینن..

 

خاتمی به خاظر ما مردم همه گونه تهمت و ناروا رو به جون خرید،حاضر شد از دید خیلی

 

ها بی کفایت به نظر بیاد ولی به ما لطمه های بیشتری وارد نشه.. خاتمی در مدیریت

 

مشکل نداره که در زمان وزارتش در فرهنگ و ارشاد این رو ثابت کرد و در طول هشت

 

سال ریاست جمهوریش هیچ ایرادی به مدیریتش نمیشه گرفت. در عقاید هم مشکل

 

نداره.خاتمی یک آخونده و نمیتونه یک سری چیزها رو قبول نداشته باشه و یا اگه

 

 مخالفه بر زبان بیاره..خاتمی لباسی داره که باید نیمی از حرفاش متناسب با اون

 

لباس باشه..شاید خیلی راحت بگیم که خوب لباسش رو در بیاره تا بتونه راحت

 

حرف برنه(خود من این رو میگم)اما باید از دید اون دید!!! شاید دلیلی داره که ما

 

نمیدونیم.. با همه اینها فکر میکنم هممون میدونیم که خاتمی چه محدودیتهایی

 

داشته. خاتمی غیر شخص خودش هیچ قدرتی رو دیگه در دست نداشته.عملا

 

مجلسش رو از کار انداخته بودند. قوه قضاییه هم که از دستش خارج بود ،نیروی

 

انتظامی و ارتش و سپاه هم که هر گز در دستش نبودند..با چه قوایی کارهایی رو

 

که انتظار داشتیم انجام میداد؟ واقعا اختیاراتی که این روزه در دست رییس جمهر

 

میبینیم در زمان خاتمی در اختیار خاتمی بود؟نه محمد عزیز، خاتمی اشتباهاتش

 

خیلی کمتر از اون چیزیه که بخواهیم محکومش کنیم.

 

خاتمی به حرف عبدی و گنجی گوش نکرد(البته من به شخصه از عبدی بدم میاد آدم

 

دورورییه) چون در مقامیه که باید به یک اصولی حداقل پایبند باشه..که در بیان گنجی

 

این پایبندیها نیست. گنجی و دیگران موقعیتشون با خاتمی فرق میکنه و نباید انتظار

 

رفتار یکسان داشت و یا حتی انتظار داشت که خاتمی به اونها گوش بده..خاتمی

 

میتونه حرفهاشون رو در رفتارش لحاظ کنه اما گوش دادن مطلق؟ هرگز!!

 

۲.با این نظر که خاتمی اول مردم رو تنها گذاشت مخالفم. مردم ما همیشه اول

 

یارشون رو کنار میذارن. مردم خاتمی رو تنها گذاشتن. مردم از خاتمی قهرمان ساخته

 

بودند با اینکه خودش ادعایی نداشت..مردم انتظار داشتندخاتمی شق القمر کنه.واقعا 

 

 ۴ سال، ۶ سال، ۸ سال زمان اندکیه برای تحقق اهداف اصلاح طلبانه..آوردن اندیشه

 

های نو در جمعی که حاضز به پذیرفتن هیچ سخن نو و تازه ای یا به اصطلاح دگر اندیشی

 

نیستند..اما مردم ما انتظار داتشند همه این اتفاقات تو همون چهارسال اول اتفاق بیفته

 

و حالا نشد تا ۴ سال بعدی!! اما واقعا امکانپذیر نیست.مردم ما تحمل نداشتند ، به

 

جای اینکه از روند اصلاحات حمایت کنیم و باز پشتشون بمونیم تنهاشون گذاشتیم و

 

ادعا کردیم برامون کاری نکردن..اصلا فکر نکردیم زمان چقدر اندک بود برای این همه ایجاد

 

تغییرات...البته قبول دارم که اصلاح طلبها در جذب مردم کم کاری کردند ولی در مورد

 

شخص خاتمی بازهم میگم خاتمی تغییراتی ایجاد کرد که هر گز بهش اشاره درست

 

نمیکنیم...آزادی مطبوعات حتی برای زمان کوتاهی در حد یکسال چیز کمی نبود..در

 

همون اندک زمان پرده از چه جنایتهایی که برداشته نشد ! کتابهایی که چاپ میشد

 

و فیلمهایی که ساخته میشد رو مقایسه کنید با سالهای قبل و بعد از خاتمی؟

 

لباس پوشیدن زنان و مقامشون رو در زمانهای قبل و بعد از دوره خاتمی با دوره

 

خود خاتمی مقایسه کنید؟ موقعیت ایران در جهان پیش از دو خرداد و پس از دو خرداد

 

رو با زمان هشت ساله ریاست جمهوری خاتمی مقایسه کنید..آیا اینها قدمهای کمیه؟

 

فقط ما نمیخوایم باور کنیم همین و بس وگرنه خاتمی خیی کارها کرد...

 

در مورد اینکه نمایندگان اصلاح طلب فقط شعار سیاسی داشتند و برنامه اقتصادی

 

نداشتند شاید حرفت در تئوری منظقی باشه اما در همه جوامع اصل اول آزادی بیانه..

 

اگر آزادی بیان رو به دست بیاریم و آزادی سیاسی داشته باشیم از اینکه گره از مشکلات

 

اقتصادی با بر ملا کردن فساد های اجتماعی باز کنیم هراسی نخواهیم داشت..اگه

 

آزادی سیاسی باشه میشه به هر کس که کار نادرستی در عرصه اقتصاد انجام میده

 

توپید نه اینکه بترسیم مبادا به پر قبای یکی از اقایان بر بخوره و از زندگی ساقط بشیم و

 

انگ و تهمتهای بسیاری بهمون بچسبونن...اگه آزادی سیاسی و بیان باشه میشه به

 

فساد اقتصادی گیر داد.میشه اقتصاد دانهای ناکارآمد رو زیر سوال برد..میشه مشکلات

 

اقتصادی رو مطرح کرد بدون دروغ و جو سازی و ظاهر سازی و راه حل براشون پیدا کرد..

 

وقتی الان نمیتونیم از علم بسیاری اقتصاد دانها بخاطر اینکه در جناح فکری دیگری

 

هستند بهره ببریم. و این اقتصاد دانها نه اجازه تددریس دارند و نه اجازه تحقیق و برنامه

 

ریزی و همه اینها دلیلش عدم آزادی سیاسی و آزدی بیان هست چه انتظاری در مورد

 

اقتصاد مملکت داریم؟ با اینکه اگر با شعار آزادی سیاسی و به دنبال آن رفتن راه آزدی

 

سیاسی رو باز کنیم از نیروهای مستعد میشه استفاده کرد و اقتصاد رو بهبود بخشید ..

 

اونوقت میشه که از نماینده ای توضیح بخواهیم که حالا چه طرحی برای این اقتصاد

 

نابسامان داری.؟.چون اونموقع میتونه با آزادی، بیان کنه که مشکلات اقتصادی ناشی

 

از جیه و چه راهبردهایی داره.؟ پس اصل اول آزدی سیاسیه!!! پس شعار اصلاح طلبها

 

درست بوده!

 

۳. در مورد شورای اول تهران نظری ندارم چون اطلاعاتی ندارم ولی خوب با شنیده های

 

مختلفم با شما موافقم.

 

۴. در مورد تقلب در انتخابات و باج دهی که خودم هم این ایراد رو گرفتم..اما اگه ما بازم

 

میلیونی شرکت میکردیم شاید در به ثمر رسوندن این بی کفایتی سدی ایجاد میکردیم.

 

۵. قبول ندارم اصلاح طلبها از نظر سیاسی کار مهمی نکردند. که کردند....اما نمیبینیم..

 

نمیخواهیم ببینیم.. میتونید به شهروند امروز در دو هفته پیش مراجعه کنید و مقاله

 

سردبیرش رو پیرامون مجلس ششم و دست آوردهاش بخونید.

 

من هم با شما موافقم که خیلی از اصلاح طلبها به موقعیت رسیدند و ............

 

اما من اسم اونها رو به اصطلاح اصلاح طلب میذارم..داد من هم از همینه که چرا

 

اصلاح طلبها نمیان در مورد افرادیکه  وارد لیستهاشون میکنن تحقیق کنند؟ چرا

 

پیشینشون رو مد نظر قرار نمیدن.؟.چرا به صرف لیست تهیه کردن، هر کسی و

 

وارد ائتلافشون میکنن.؟..من اینجا با حرف شما موافقم...اما مشکل اینه که اینها

 

به اصطلاح اطلاح طلب.... راهی نداشتند که دنبال کنند اونها هدفشون قدرت یابی

 

بود که بهش رسیدند، اونها اصلا نمیدونن اصلاحات چی هست چه جوری نوشته میشه

 

فقط اسمش رو با خودشون حمل میکنن اما نباید بقیه اصلاح طلبها رو هم با همین

 

چوب روند...بعضیها واقعا زحمت کشیدند فدا شدند و هنوز راهشون رو دنبال میکنند.

 

در مورد موارد ۶ و ۷ هم باهات موافقم ....

 

 باز از اینکه سکوتت رو شکستی و جواب من رو دادی ممنونم...شاید تنها کسی

 

هستی که برای پست قبلیم این همه وقت گذاشت و جواب تمام سوالهام رو از

 

دریچه ای پاسخ داد..ممنونم دوست خوبم..

دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386
۱ الی ۱۲

 

اول: خواهرم از بیرون آمد و اشک تو چشاش بود.پرسیدم چی شده؟

 

 گفت: مرد میانسالی رو همراه زنش دیده که در خیابان بودند و گریه

 

 میکردند و داد و بیداد..گویا پسر جوانشان که در کنار خیابان به صورت

 

 دستفروشی چندین گل مصنوعی رو میفروخته شهرداری به عنوان

 

 سد معبر دستگیر کرده..میگفت: مرد داد میزد و میگفت: من اگه

 

 خونه شهردار و پیدا کنم امشب میرم دزدی ، گرفتنم هم میگم بچه

 

 من داشت شرافتمندانه برای خودش کاسبی میکرد اومدین بساطش

 

 رو جمع کردید و سرمایش رو گرفتین پس بهتره من بیام دزدی کنم

 

 چون راه دیگه ای برای خرج خونم رو کشیدن ندارم.به جای اینکه

 

 برای پسرم یه جایی فراهم کنید که کارش رو شرافتمندانه ادامه

 

 بده و به دزدی کشیده نشه هیچ امکاناتی براش فراهم نمیکنید

 

 همون راهی هم که خودش انتخاب کرده سد میکنین...

 

 از اونور همسرش هم گریه میکرد که پسر من برای کمک به ما کار

 

 میکرد!!!

 

 دلم سوخت باز دلم سوخت...دیدن این قشر ...شنیدن اینکه نفت

 

 شده بشکه ای 110 دلار اما مردم کشور من هنوز نمیتونن نان

 

 شبشون رو به راحتی در بیارن آدم رو داغون میکنه. دلم میخواد باز

 

 داد بزنم اما ........

 

 دوم: امروز دوباره تصمیم گرفم روزنامه بخرم این بار خودم با بابا بودم

 

 و گفتم بین «اعتماد» و «اعتماد ملی» یکی و بخر، البته دلم با

 

 «اعتماد» بیشتر بود آخه تو گیلان هم ضمیمه داره و من بدم نمیاد

 

 باهاشون همکاری کنم!!! بابا خرید هم مال دیروز هم مال امروز به

 

 علاوه یک ویژه نامه نوروزی...خیلی زیاد بود فقط وقت کردم نگاهی

 

 بهش بیندازم و فقط خسوف اصلاحات رو خوندم.چون گفتگویی

 

 با خاتمی بود!!! خاتمی عزیز که مردم هنوز خودش رو دوست

 

 دارن اما انگار هیچ کدوم یاراشو دوست نداریم که...............

 

 آخه یارای خاتمی نه وجهه خاتمی رو دارن نه شخصیتش رو نه

 

 منشش رو نه انسانیتش رو نه سیاستش رو

 

 

 آخه یارای خاتمی نمیتونن مثل خاتمی باشن..آخه افراد به اصطلاح

 

 یار خاتمی حتی موضعشون هم با خاتمی همسویی نداره...آخه

 

 یاران خاتمی یار واقعیش نیستن...خاتمی حتی از مصدق هم تنهاتره...

 

 البته مردم دوستش دارن...اما.......................................................

 

 دوبار در تمام این سالها عکس زیبا دیدم...یکی همان اولین سالی

 

 که خاتمی رییس جمهور شد روی مجله معروفی که نمیدونم چرا

 

 امروز هر چی سعی کردم نامش به یاد م نیومد ، عکسی از خاتمی

 

 بود که انگار شطرنج بازی میکنه!! و فوق العاده بود و یکی هم امروز

 

 روی جلد همین سالنامه اعتماد که نیمرخ خاتمی بود در تاریکی و

 

 روشنی....به صورتی که خسوف وار نشون داده بشه...و من دلم

 

 برای خاتمی و محبوبیتش سوخت..ای کاش ما تنهایش نمیذاشتیم...

 

 سوم: در همین روزنامه اعتماد در قسمت طنز پستخونه چیز جالبی

 

 نوشته بود.نوشته بود این انتخابات چند تا چیز مشخص کرد یکی

 

 هالو شناسی! و اشاره کرد به دولت خاتمی که در دولت خاتمی

 

 دور دوم شورای شهر برگزار شد بدون رد صلاحیتهای گسترده و

 

 انتخابات در فضایی آزاد برگزار شد و از هر دو جناح حضور داشتند اما

 

 جناح رقیب پیروز میدان شد و در عوض در دولت نهم که عدالت محور

 

 هست با رد صلاحیتهای بی بدیل و انتخابات به نوعی فرمایشی برگزار

 

 شد و باز هم جناح رقیب که دیگر انگار رقابتی در کار نبود پیروز شدند...

 

 ( و از اولی به عنوان هالو نام برد)و اینجا ناخودآگاه سوالی از خودم

 

 پرسیدم..چطور در زمان خاتمی و با اینکه خود اصلاح طلبها هم

 

 کاندیدای شورای شهر بودند مردم کم شرکت کردند و به جناح اصولگرا

 

 رای دادند؟ حال اینکه ادعای این روزه ما اینه که چون کاندیداهای اصلاح

 

 طلب تایید نشده بودند مردم رای ندادند و آن عده ای هم که رای دادند

 

 از طرفداران جناح اصولگرا بودند..و ادعا داریم که اگر کاندیداهای مطرح

 

 و موفق اصلاح طلبها تایید صلاحیت میشدند حتما پیروز میدان بودند؟

 

 یهو به ذهنم رسید که خب نکنه واقعا ما فکر میکنیم مردم اصلاح طلبها

 

 رو دوست دارند و اصولگراها رو قبول ندارند؟ به نظر من داره قضیه بر

 

 عکس میشه...چرا مردم ما در اون زمان در انتخابات شورا شرکت نکردند؟

 

 چرا به یاران خاتمی در اون زمان رای ندادند؟ چرا اجازه دادیم که در

 

 دوران خاتمی انتخابات ریاست جمهوری طوری برگزار بشه که تقلب

 

 صورت بگیره؟ آیا واقعا رای معین جابجا شد یا ما مردم به احمدی نزاد

 

 اصول گرا ورفسنجانی سازندگی بیشتر رای دادیم تا معین خاتمی گرا

 

 و کروبی که نمیدونم چرا اسم شیخ اصلاحات داره؟ خب اینجا سوالهام

 

 چند برابر میشه..یا ما رای ندادیم که باز باید پرسید چرا؟ یعنی مردم

 

 اصول گراها رو بیشتر قبول دارند؟ البته نباید اون عده ای رو که در

 

 ریاست جمهوری دور اول که رای ندادند و نا امید شده بودند رو در

 

 ایجاد چنین نتیجه باختی بی تقصیر بدونیم اما در کل باز هم شرکت

 

 کننده نسبت به سالهای قبل دوم خرداد بیشتر بود و انتظار میرفت

 

 که اگه مردم واقعا اصلاحات رو قبول دارند به معین و حداقل کروبی

 

 رای بیشتری بدن تا احمدی نزاد.... و اگه فرضیه تقلب قوت داشته

 

 باشه باید از خودمون این سوال رو بپرسیم که چرا وزارت کشور

 

 دولت خاتمی انقدر بی کفایتی کرد که بگذاره چنین کلاهی سرش

 

 بره و یکی از ناسالم ترین انتخابات برگزار بشه؟ در حالیکه زمان

 

 رفسنجانی این وزارت کشور بود که نگذاشت کوچکترین تقلبی صورت

 

 بگیره و در برابر خواسته مردم سر تسلیم فرود آورد و تمام معادلات

 

 رو بهم زد و خاتمی پیروز میدان شد. و خب جواب این سوالها هم

 

 هر گز نگرفتم...به نظر شما آیا مردم اصولگراها رو بیشتر قبول دارند

 

 یا تقلبها گسترده تره؟ یا مردم دلسرد و نا امیدند؟ آیا امکان داشت

 

 اگر رد صلاحیتهای گسترده انجام نمیگرفت و باز کاندیداهای قدری

 

 مثل مجلس ششم تایید میشدند مردم باز حماسه آفرینی کنند؟

 

 اما من احساس میکنم که اصلاح طلبها نتونستن مردم رو برای

 

 خودشون نگه دارند و غره به پیروزی های گذشته بودند و فکر میکردند

 

 در هر صورت مردم با آنها هستند اما اصولگراها لحظه به لحظه به

 

 فکر این بودند که طرفدارانشون رو حفظ کنند.

 

 چهارم: اما یه چیز دیگه برام جالب بود..مثل اینکه تا این ساعت از

 

 ۶۰۰ هزار رای تهران فقط۲۷۰ هزار رای مال حداد بوده و این خوب باز

 

 نشون دهنده اینه که برخلاف ادعاهای رسانه ها مردم کمتر شرکت

 

 کردند چون یادمه که مجلس ششم حدودا رای نفر اول تهران

 

 ۱۷۰۰۰۰۰ود و مجلس هفتم۷۰۰۰۰۰ و حالا تا این لحظه نزدیک

 

۳۰۰۰۰۰!!! آیا این جای بحث نداره؟(ارقام همه حدودیست و از ارقام

 

 دقیق اطلاعی ندارم)

 

 پنجم: امروز روزنامه اطلاعات مناظره مکتوب دکتر سروش و آیت الله

 

 سبحانی رو چاپ کرد..بی نظیر بود بخونید حتما! (میتونید از سایت

 

 دکتر سروش استفاده کنید)البته «اعتماد» هم مطلبی رو از قول

 

 آیت الله فاضل میبدی در همین راستا چاپ کرد که خوندن اون

 

 هم خالی از لطف نیست...

 

 ششم:میخوام از مسایل کشوری بیام بیرون....هوا امروز اینجا بی

 

 نظیر بود حاتون خالی .....

 

 هفتم: کتابخونی من کند پیش میره: "بینوایان" رو که از اردیبهشت

 

 پارسال برداشتم که بخونم هنوز اوایل فصل دوم هستم...و کلی

 

 مونده تموم بشه و البته یک ماه و نیمه که لاشو باز نکردم.."منحنی

 

 قدرت "در همون اولش مونده و فقط سلسله هخامنشیان رو تموم

 

 کردم. "سیر حکمت در اروپا" رو 10 صفحه خوندم .. از آثار هدایت

 

 که به تازگی شروع کردم به خوندن چند صفحه ای از اولین کتابش:

 

 " فواید گیاهخواری " خوندم و رفتم تهران و اومدم هنو زوقت نکردم

 

 بقیش رو بخونم ..اما در عرصه خوندن کتاب دکتر شریعتی مثل

 

 اینکه سرعت بیشتری داشتم و تا الان به صفحه 142 کتاب

 

 "خودسازی انقلابی" رسیدم. البته با توجه به اینکه دو بار فصل

 

 "آزادی ،خجسته آزادی "رو خوندم..و از شدت احساسات دفعه

 

 دوم بلند بلند باز خوانی کردم(قابل توجه سید مهدی عزیز)

 

 جمعه شب هم در پارک هنرمندان کتابفروشی بودم و من دلم

 

 میخواست کتاب "دسته دلقکها" رو بخرم اما گفتم شاید بابا خریده

 

 باشه و باز نخریدم..اما اگه نداشته باشه قبل عید حتما سری

 

 کتابهای سلین رو میخرم.

 

 و نتیجه: اینکار رو کردم که خجالت بکشم و کتابهام رو تموم کنم و

 

 به همه دوستان بگم:لطفا کتاب بخوانید فقط همین

 

 هشتم: امروز کلاسهای زبانم رو نمیتونستم برم که یکیش اصلا

 

 تشکیل نشد دومی رو هم چون امتحان میان ترم داشتیم و من

 

 نرسیده بودم بخونم دیگه نرفتم و به جاش فیلم نگاه کردم...اگه

 

 وقت بشه در موردش تو وبلاگ سینماییم مینویسم.

 

 نهم: همبرگر به شدت بد شده!!! البته برای مامان باباش...نمیدونم

 

 این بچه چرا تو خونه ما آرومه همچین مامان باباشو میبینه لج میاره!!!

 

 و وقتی هم از دست اونا کلافه میشه و گریه میکنه تو بغل من آروم

 

 میشه!!! هنوز پی به قضیه لج آوردن همبرگر نبردیم. امروز 4 ساعت

 

 پیش مامانم بود و من هم تو اتاقم بودم..باور کنید تمام این مدت انگار

 

 نه انگار که یک بچه یه ساله تو خونه هست..و کلی آروم و سرش به

 

 کار خودش بود..اما تا بابا مامانش اومدن نق نقاش شروع شد...و آخر

 

 سر هم گریه!!! اصلا گریه رو فقط وقتی مامانش و باباش هستن بلده!!!

 

 نمیدونم جرا اینجوری شده؟ چرا با ما بهتره؟ چرا اینجا آروم و ساکته

 

 خونه خودشون کمتر ساکته؟

 

 دهم: یه اتفاقهای خوبی داره میافته فردا معلوم میشه

 

 یازدهم: در عین حال یه اتفاقهای بدی هم داره میافته که امروز خیلی

 

 عصبیم کرده

 

 دوازدهم: خدایا انرژی مثبت رو از من نگیر تا بتونم با تمام غمها و

 

 سختیهای زندگیم مبارزه کنم.

 

 

آزاد باشید و آزاده

   1      2      3      4      5      6      7    >>