
امروز ۲۹ اسفنده! همه میدونیم یعنی چی نه؟ روز ملی شدن نفت..روز بزرگیه
برای ما ایرانیها.روز آزاد شدن از دستان استعمار گر بزرگ انگلیس...روزی که
میتونستیم با ادامش به دموکراسی برسیم که هندوستان بعد از گاندی بهش رسید..
بزرگمرد تاریخ سیاست ایران، مصدق ایرانی و مسلمان و ایراندوست و وطن پرست
با تلاشهای خودش دست استعمار انگلیس رو از سرمایه ملیمون کوتاه کرده بود.
نفت رو برای مردمش ملی کرده بود تا شاید...............
و امروز استخوانهایش در گور میلرزد وقتی میبیند که مردم ما هرگز سودی از این
سرمایه ملی نبردند..میلرزد وقتی میبیند که سرمایه ملی مردم ایرانش بیشتر از
اینکه برای مردمش باشد برای کشورهایی همچون فلسطین و لبنان و سوریه و عراق
هست...میدانم اگر مصدق بود و میدید که مردم سرزمینش در چه فقری به سر میبرند
تاب و توان رو از دست میداد..میدانم اگر مصدق زنده بود و اینهمه بی عدالتی رو به
نام دین ،به نام دموکراسی میدید دوباره قیام میکرد..
مصدق بزرگ! تاریخ تکرار میشه! مجلس ۱۶ زمان شاه با تمام تقلبهایش نتونست
در مقابل تو بایسته و مجبور شد زانو بزنه.اما این روزها در کشورت، در وطنت
مجلسی به مراتب فرمایشی تر از زمانهای شما برگزار شد که قدرت تقلب برتر از
آرای مردم بود. اما میدانم تاریخ تکرار شدنی روزی رو به من نشون میده که انسانهای
درست و سالم و آزاده ای مثل تو وارد عرصه سیاست میشوند درست مثل ۱۰ سال
پیش که خاتمی ،مصدق وار رییس جمهور شد...مصدق بزرگ!جایت خالیست ای
کاش بودی تا سید ما تنها نباشد.. همانطور که خائنین تو را دوره کرده بودند سید ما هم
دوروبرش پر از خائنین بود اما باز تو فاطمی را در کنارت داشتی ولی سید ما تنها بود...
مصدق عزیز! آزاد مرد ایرانی..ای کاش تاریخ باز هم تکرار شود و چون تویی دوباره سر
بر آید و این بار به مبارزه استعمار گران داخلی برود..و ما را رهایی دهد از دست هر
چه استبداد و استعمار...و رهایمان کند از هرچه اسارت... مصدق! خوب شد نیستی
تا ببینی چه جیزها در موردت در کتابهای تاریخ به دروغ به خوردمان دادند..خوب شد
نیستی که بشنوی تکفیرت کردند!! خوب شد نیستی که ببینی سریالی احمقانه
ساختند تا تو را به لجن بکشند هرچند که همه اینها کار را خرابتر و تو را محبوبتر میکند..
مصدق بزرگ..نیستی که ببینی نفت سرزمینت به کجاها میرود...نیستی که ببنیی
اگر آن زمان انگلیس ناجوانمردانه حق مردمت را میخورد امروزه به نام مردم حقشان
خورده میشود به دست کسانی که خود را ایرانی مینامند و منتخب مردم!
آه مصدق...مصدق، مصدق نامت هم زیباست اما گفتنش را جراتی لازم است...
یادش بخیر بعد از سالیان سال وقتی در سخنرانیهای خاتمی نامت و تصویرت دست
به دست دانشجوبان بود و بالای سر گرفته شده بود دشمنان شب را آسوده نخوابیدند
نه مصدق، اشتاه نکن اینبار دشمن نه آمریکایی بود نه انگلیسی این بار از خود خود
ایرانت بود...
مصدق بزرگ....این مردم فراموشکار خیلی چیزها رو فراموش کردند اما نام تو هنوز
زنده است..و عملت...کردار سراسر آزادیخواهانه ات هر گز از یادها فراموش نمیشود..
زندگینامه مصدق رو به طور فهرست وار(هر کدوم خیلی کوتاهه) میتوانید در
لینکهای زیر ببینید:
لینک زیر هم جالبه:
جهات فرهنگی سیاسی اقتصادی اجتماعی دولت مصدق
برای اطلاعات بیشتر اینجا را بخوانید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروزحالو حوصله ندارم..
هر چند خیلی دلم میخواست چیز بهتری برای این رو زبزرگ بنویسم اما نشد..
برای همین بی حوصلگی!!
آخرین شب چهارشنبه سال هم تمام شد..قرار بود مهمانی داشته باشم اما درست
صبح روز مهمانی طی یک مشکلی همه چیز بهم خورد و من با مادرم درگیر شدم
و الان هم باهاش قهرم.. هرگز هم نمیبخشمش... دیگه دارم به مرحله ای میرسم که
نباید...
و تصمیم دارم حالا که درست در لجظه های شادی من ،برام خواسته و ناخواسته
زهر میکنن امسال عید رو براشون زهر کنم..من میخوام چند رو زاول عید رو برم یه
جایی..احتمالا تهران.هرچنر که بابا ملتمسانه از من خواسته که از خر شیطون پایین
بیام و از من خواسته که دلش رو نشکونم و تنهاش نذارم اما من بدجور دلم میخواد
اینبار رو حرفم بمونم و یه خورده مامانم رو اذیت کنم که قدرم رو بدونه...
خسته شدم از دستش..تمام زندگیم رو تابع خواسته هاش کردم..درست از روزی که
انشای من رو دستکاری کرد و باب میل خودش تغییر داد!!! من فهمیدم که باید تابع
مادرم باشم..از رشته مورد علاقه ام کنار کشیدم که مامان راضی باشه ،درسی رو
فقط بخاطر مامان در دانشگاه انتخاب کردمکه بیزار بودم ازش ..عشقم رو نادیده گرفتم و
کنار کذاشتم به خاطر مامان..حالا هم که وبلاگ شده بحث هر روزه ما...بنویس ننویس
شده حرفشون. حتی ازم میخوان که وبلاگ رو هم طبق خواسته اونا بنویسم یا اینکه
دیگه ننویسم...باور نمیکنه که من بزرگ شدم و برای خودم میتونم تصمیم بگیرم و
کاری رو کنم که دلم میخواد
فقط گیر میده که من آزادم!!!نمیگه که خیلی ها از همچین آزادیهایی سوو استفاده
میکنن و من هرکز این کار رو نمیکنم..چون نیازی ندارم..نمیگه که تا بحال هیچ رفتار
غلطی از من ندیده..نمیگه که با اینهمه آزادی که داشتم راه کج نرفتم..میدونم
دوستم داره و من هم خیلی دوستش دارم اما........
حالا شما به من بگید؟ برم تهران یا نه؟


