دلتنگیهای از جنس همه...گفتن از دردهای مشترک..

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 29 دی ماه سال 1386
محرم...عاشورا ...امام حسین...دسته

بچه که بودم محرم و امام حسین با مراسم چهل منبر برام شروع میشد.

 

میدونستم چهل منبر یه مراسمی که برای امام حسینه و ما هر چی بخوایم

 

اون شب بهمون میده!با چه ذوقی میرفتم ۴۰ تا شمع میخریدم با یه بسته خرما

 

بعد میومدم خونه همراه مامان بزرگم ۴۰ تا خرما هم جدا میکردیم..معمولا بیشتر

 

میخریدیم واسه خاله هام هم میخریدم و من و مامان بزرگم ۴۰ تا ۴۰ تا شمع و

 

خرما جدا میکردیم.بعد چادر میذاشتم و دنبال مامانم راه میافتادم تو کوچه های

 

شهر و انقدر میرفتیم از این محله به اون محله تا شمعهامون و خرماهامون

 

تموم بشه و یه کیسه هم برنج بیاریم.وسط راه هم بعضی جاها که مامان

 

اجازه میداد یه شربتی میخوردیم..همیشه بارونی بود شب چهل منبر و بابابزرگم

 

میگفت:« چون امام حسین و کشتن آسمون داره واسش گریه میکنه...»

 

این داستان نه فقط برای من که برای بسیاری از بچه هایی که در خونواده های

 

معتقد دنیا اومدن اتفاق افتاده..درسته هستن کسایی که به هیچ جیز اعتقاد

 

ندارن اما به جرات میتونم بگم بیش از ۹۰ درصد مردم ما معتقدن. حالا دنیا رو

 

کار ندارم که اونا هم خیلی شاید از ما معتقد تر باشن..

 

حسین،شاید در بچگی برای من امام بود...از بچگی ما رو با دین آشنا میکنن با

 

امام ها، نه فقط چون حکومتمون اسلامیه چون خانواده هامون هم حتی اگه

 

مذهبی نباشن به این چیزها اعتقاد دارن. بزرگ شدم و کم کم اعتقاد و عشقم

 

به حسین بخاطر این نبود که امام شیعیان هست و من هم چون مثلا شیعه

 

هستم باید دوستش داشته باشم..بلکه احساس میکردم بزرگمردی است در

 

تاریخ ...آزاده ای که تن به ذلت نداد.. کسی که خود و عزیزانش رو به کام مرگ

 

برد اما نامش رو زنده نگه داشت و شاید هم رسالتش رو در باب دین اسلام..

 

برای من حسین دیگر امام نبود او مردی بود از بزرگان...او قهرمان ذهن من شد

 

و ماند...و حالا حسین ،حسین است..تاسوعا و عاشورا برایم مقدس است...نه

 

بیشتر نه کمتر...سیاه پوشش میشوم..چون دوستش دارم...مظلومیتش رو و

 

دلاوری و ایثارش رو...

 

هر سال مراسم چهل منبر رو میرفتم...در بچگی برای اینکه بگم من هم بزرگم.

 

در نوجوانی چون تنها تفریح و آزادی ما بود.در سن عاشقی چون تنها شبهایی بود

 

که میتونستم  آزاد و رها و بی قیدو بند کسی که دوستش دارم رو ببینم..و

 

همراهش بشم و جوانی ...شاید عادتی از گذشته ها و شاید ادای دینی به

 

قهرمان ذهنم...اما امسال نرفتم..شاید چون سرد بود..شاید چون تنها بودم...

 

شاید چون هیچ یک از حاجتهام و در طول این ۱۸ سال که هر سال خودم رو به

 

چهل منبر رسوندم نگرفتم..شاید چون....

 

از محرم و صفر بدم میاد...چون همه جا عزاست..خیلی جالبه که محرم و صفر

 

از ماههای خوش یمن اعراب بوده و هست...همونطور که میدونید محرم سال

 

جدید اعراب شروع میشه ..به خاظر اینکه این ماهها خوش یمن بوده جنگ در

 

این ماهها حرام بوده..اما ما به نام اسلام و نام شیعه به نام پاک حسین این

 

ماهها رو برای ملتمون بد یمن کردیم..نه جشنی،نه شادی دوماه همه چی

 

تعطیل!واسه همین بیزارم از تمام محرم فقط برای همین دو روز احترام میذارم..

 

یادش بخیر تمام تفریح مردم در این دو ماه کدایی رفتن به دسته ها بود..توی

 

شهر ما که مردم در هر محل از ساعتها قبل میرفتن وای می ایستادن تا

 

دسته بهش برسه.اخه هر شب دسته مال یه محل بود..و از اونجا شروع میکرد

 

و محل به محل میرفت تا هفت محله اصلی ...یه چیزی حدود ۵ ساعت طول

 

میکشید و مردم هم اگه میخواستن دسته رو در آخرین محل ببینن بیش از ۵

 

ساعت منتظر میموندن بدون حتی گفتن آخی...یادمه بچه که بودیم معلم

 

دینی مون که خیلی هم حزب الهی بود یه بار که تو محرم بود گفت:«بچه ها

 

اون شاه ملعون برای اینکه به دین خدشه وارد کنه.برای اینکه مردم رو از

 

دینداری محروم کنه میخواست مانع برگزاری دسته های محرم بشه..قمه زنی

 

رو ممنوع کرده بود اما مردم دیندار ما مقاومت کردن و نذاشتن اون به هدف

 

پلیدش برسه.». ومن هم میگفتم چه طور این شاه جرات کرده بود با امام حسین

 

شوخی کنه..از پدرم پرسیدم که: راسته شاه قمه زنی رو ممنوع کرده بود؟

 

گفت: آره...اما مردم قیامتی کردن و نتونست عملیش کنه.!

 

از قضا همون سال اخبار اعلام کرد که م ق ا م م ع ظ م ر ه ب ر ی قمه زنی

 

رو ممنوع کردند ...هیچ کس هیچی نگفت(البته خداییش خوب کاری کردن این

 

حرکت واقعا انسانی نبود که آدم بخواد بزنه کلشو خونی کنه ) خیلی دلم

 

میخواست از معلم دینی مون بپرسم حالا هم میخوان مثل شاه ملعون به

 

دین خشه وارد کنن؟اما خب نمیشد پرسید باز هم باید خودم رو به کریت و

 

خریت میزدم...سالها گذشت..دسته ها دیگه جذابیت سابق رو نداشتن دیگه

 

کسی با خلوص نیت وارد دسته جات نمیشد..چشم و هم چشمی محله ها

 

با هم زیاد بود..اگه این محل علمش رو ۲۰ تیغه میکرد فردا اون یکی ۲۲ تیغه

 

میکرد..علمها سنگین تر و رنگین تر شدن...دسته ها عوضش حس و حالشون

 

رفت..خیلی از سینه زنها و زنجیر زنها برای شرکت در دسته پول میگرفتن..

 

آوردن مداح های ملیونی از تهران مد شده بود اما هر چه بود دسته بودو

 

محرم و امام حسین و دل مردم هم به همین خوش بود..خنده داره همه جای

 

دنیا هر سال کارناوالهای رقص و شادی میره و مردم خودشون رو آماده میکنن

 

ما واسه عاشورا و دسته ها...خب به قول روزنامه وزین ک ی ه ا ن کارناوال

 

عاشورا!

 

ولی امسال چیز جالبتری شنیدیم..یهو گفتن همان مقام گفتن این چزها که

 

در دسته ها و مراسم عزاداری هست بدعت گذاری شده..از مسیحیت گرفت

 

شده!!!علم ها به شکل صلیبه..و نیروی انتظامی هم اعلام کرد که یه سری

 

چیزها در دسته ها نباید باشه من جمله علم!!!!البته از گوشه کنار هم

 

میشنیدیم که میگن نباید دسته ها در سطح شهر برن و فقط باید در هیئت

 

سینه زنی کنن..و چزهای دیگه که چون خودم نشنیدم زیاد بهش نمیپردازم...

 

نمیدونم چرا همه این مقامات بعد از ۱۰۰ سال فهمیدن که اینها بدعته.؟اون

 

موقع که شاه ملعون میخواست مخالفت کنه و محرم رو منع کنه همه این

 

بدعتها از اصول دین حساب میشدن حالا چظور بدعت هستن؟تازه گیرم بدعت،

 

چطور در تمام این ۳۰ سال نفهمیدن؟ آقا جواب من و کی میخواد بده؟ حالا باید

 

بخونن...علمدار نیامد علمدارنیامد.....

 

حتی کارناوال عزا رو هم ا زمردم گرفتن..

 

اما از همه این حرفها بگذریم ...گرامی داشتن حسین و کربلا خوشتر است!

پنجشنبه 27 دی ماه سال 1386
تو میشوی شما

حالا دیگه تو رو ندارم..از چشمت افتادم.البته تو دیگه زیاد تو چشمم نیستی!

 

چی شدیم ما؟چرا انقدر از هم دور شدیم؟چرا دیگه تحمل نداریم؟چرا بیگانه

 

شدیم؟اما نه،احساس میکنم ما اینجوری بودیم گذشتهامون باعث میشد که

 

همیشه همدیگر رو تحمل کنیم.و عشقمون باعث میشد که گذشت کنیم.

 

مگه نه؟

 

خب تو رفتی.تویی که دوستم داری و دوستت داشتم.و او بی رقیب ماند

 

اما چه فرقی میکنه واسش؟هان؟او که به من احتیاجی نداره..اما من

 

بهش نیاز دارم.آخه چرا؟ میدونم دوستش دارم و هیچوقت بهش نمیرسم

 

درست مثل تو.اما چرا؟چرا؟چرا باید به او علاقه مند میشدم تا تو رو از دست

 

بدم؟    هان؟چی؟من بخاطر او ،تو رو از دست ندادم؟آره ،راست میگی.من

 

بخاطر خودم و تو ،تو رو از دست دادم!

 

حرمتهامون شکست.دیگه هیچ پرده ای بین ما نمونده.همون بهتر که تموم

 

شد.چقدر سنگدل شدم نه؟چقدر بی احساس شدم؟چقدر پست شدم...

 

نمیپرسی کجا رفت اون همه حرفهای عاشقونه،اون همه درد دلهای

 

شبونه؟اون همه وعده های وفاداری؟بی وفا شدم؟  ببخشید.

 

شما به بزرگی و روح پاکتون ببخشید.تو دیگه غریبه ای شما شدی.

 

آقای محترم!شما بی نظیر بودی اما من و شما از دو قبیله متفاوتیم که

 

با هم جور نبودیم، خدارو شکر هم شما هم من به این نتیجه رسیدیم و

 

پامون رو از زندگی های هم کنار کشیدیم.

 

عزیزم!بخاطر اینکه با احساساتتون بازی کردم منو  ببخشید!

 

شما همیشه بخشنده بودی باز هم منو ببخشید!

 

بخاطر اینکه این همه سال مزاحمتون بودم و نگذاشتم که به کس دیگه ای

 

فکر کنید ببخشید!

 

از اینکه بارها و بارها به شما بی احترامی کردم یا آزارتون دادم و هر بار با

 

گذشتی که داشتید من و بخشیدید باز هم ببخشید!

 

از اینکه نتونستم هیچکدوم وعده هامو وفا کنم ببخشید!

 

قرار بود در قلب من به روی هیچ مردی غیر از شما باز  نشه اما نتونستم

 

عمل کنم پس باز هم، ببخشید !

 

اصلا من خیلی جفاکارم شما به بزرگواری خودتون ببخشید!

 

می ترسم بنویسم«دوستت دارم»!چون شما رو دیگه دوست ندارم ببخشید!

 

اما بدونید که همیشه عشقتون به پاس اولین عشق حقیقی و پاک در قلب

 

و یاد من زنده است و بدونید همیشه دوستتون داشتم تا همین چند ماه پیش،

 

اما حالا شرمنده احساسم کم شده کمنرگ شده ، ببخشید!

 

و...

 

باز هم شما تنها محرم اسرارم بودید و تنها یارو یاور همیشگی و واقعی

 

اما من لایق شما نبودم

 

                                                    ببخشید

                                                                            

                                                                                                         ۱۳۸۲/۲/۱۱

دوشنبه 24 دی ماه سال 1386
تولد مبارک

روزی که به دنیا آمدی مادرت بر خشت از درد به خود میپیچید و پدرت

 

پشت در حیاط ایستاده بود تا بگویند نوزادش این آخرین ثمره عشق نابش

 

چیست؟سالم است یا نه؟دنیا که آمدی بر پشتت نواختن و صدای هلهله

 

و شادی آمد باز هم پسر است و پدرت آن مرد اهل ادب و قلم.آن ناصح

 

مشفق...آن مشفق مهربان! صلواتی فرستاد و زیر لب خدایش را شکر

 

گفت که تو و همسرش سالم هستید...اذان در گوشهایت نواخته شد تا

 

از همان لحظه میلاد با خدا باشی..زمستان بود وسرما..شاید برف هم

 

میبارید مثل این روزها...نامت را بهمن گذاشتند که نامی بود از نامهای

 

شاهنامه...بزرگ شدی...هرگز نتوانستم کودکیت را تجسم کنم چون

 

برای من همیشه مردی جا افتاده بودی..از وقتی چشمانم تو را شناخت

 

مویی بر سرت نبود و ریشی نیمه سفید داشتی..تا به امروز که برف پیری

 

بر تمامی موهای سر و صورتت نشسته..اما هرگز نتوانستم بپذیرم سنت

 

را چون دلی جوان داری...بزرگ شدی...در کودکی پدرت را از دست دادی...

 

آن که شاید اگر میبود میبالید به خودش که چنین فرزندی دارد...مادرت

 

بزرگت کرد ...در آن زمان که هیچ مادری، که هیچ خانواده ای در شهر

 

کوچکت دنبال دانشگاه و تحصیل عالیه نبود تو و برادرت را فرستاد که

 

در بهترین دبیرستان آن زمان تهران درس بخوانی...دانشگاه تهران و

 

رشته پزشکی بهترین قدردانی تو بود از مادرت به پاس زحماتش، اما تو

 

خود را بیش از اینها مدیون مادر میدانستی..به شهرت بازگشتی که هم

 

خادم مردم باشی هم مادر...دعای مادر همیشه پشتت بود ..اگز ۴۰ سال

 

پیش مایه فخر و مباهات مادرت بودی امروز برای من ،برای خواهر و برادرم

 

و برای همسر و هم بالینت مایه سربلندی،عزت و احترام و افتخار هستی...

 

دیروز که پا به پایت میامدم میدیم که گرد پیری هرگز جوانی دلت را مغلوب

 

نکرد.میدیم که چه زیبا برایم سخن میگفتی از گذشته ها...همیشه برایم

 

سخنی تازه داری..از تمامی تجربه هایت که تمام نشدنیست و هر روز به

 

گنجینه گهربار تجربه ات هم افزوده میشود و چه بی دریغ در اختیار ما

 

میگذاری هرچند که ما آنطور که باید و شاید،آنطور که تو میخواهی به

 

پندهایت گوش نمیدهیم..هر زمان که من را به خواندن و نوشتن تشویق

 

میکنی  شوقی در تو میبینم برای این که میخواهی راهت را ادامه دهم.

 

اما افسوس که مدتهاست تو را نا امید میکنم..هر چند تو بهتر از هر کس

 

میدانی چرا من که لحظه ای دور از کتاب نبودم چون تو به من آموخته بودی

 

این روزها دور شدم از خواندن..از کتابهای نابت..وقتی با لذت کتابهایت

 

را به مهمانانت نشان میدهی و با غروری خاص انگشتت را به سمت من

 

میبری و میگویی: این کتابخانه مال اوست! لبخندی میزنم و در دل میگویم

 

خدایا کمکم کن که وارث خوبی بر تنها میراث پدرم که گرانبهاترین هم هست

 

باشم.. هر وقت با تو ،در کنار تو شانه به شانه ات قدم بر هر جایی میگذارم

 

احترامی که از مردم برای تو  میبینم ...ناخودآگاه بادی به غبغب می اندازم

 

و با نگاهی سرشار از غرور میبالم به خود که پدری چون تو دارم..وقتی نامت

 

را در هر مکانی میبرم احساس سربلندی و سرافرازی میکنم..من خودم

 

هیچم با نام توست که من میشوم من...وقتی مقاله هایت را می اوری که

 

برایت تنظیم کنم از این همه ذوق ادبیت احساس غرور میکنم..روزی نیست

 

که نامی از تو در روزنامه های استان نباشد..و کسی نیست تو را نشناسد

 

همان کسی که وارث ادب و قلم پدرش بود..کسی که تا سالها نمیدانست

 

پدرش هم اهل ادب بوده و همه متعجب بودند...به من میگفتن نوشتنت

 

را از پدرت آموختی اما نمیدانستیم پدر من از که به ارث برده...تا روزی که

 

در کتابی از نیما یوشیج نامی آشنا قلقلکت داد...شنیده بودی پدرت با

 

یوشیج دوستی داشته باور نمیکردی، اما خواندی نامه اش را..نامی بود

 

که نشان میداد پدرت باشد...تحقیق کردی  فهمیدی او نیز ادیب بود...

 

دیروز در گشت و گذار عصر یکی از کسانی که همراهمان بود گفت: از

 

بچگی برای بیماری پیش پدر شما میرفتم...در که باز میشد درمان میشدم...

 

و باز هم سرم را بالا گرفتم...پدرم نه تنها ادیب هست که طبیب  هم هست

 

و حبیب مردم...میخواهم بگویم از شعری که در جای جای مطبت زدی:

 

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد...

 

این است آن قسمی که خوردی...دعا میکنی برای مردم که تنشان نیازمند

 

تو نباشد...

 

و امروز در آستانه آغاز هفتمین دهه زندگیت من از خدایم و خدایت میخواهم

 

که تورا سلامت و سربلند بدارد..سایه ات را از سر ما کم نکند و همواره

 

حضورت در لحظه لحظه زندگیم و  افتخارت هم با من باشد...از خدا میخواهم

 

به تو آنچه را که میخواهی بدهد که میدانم چیزی نیست جز عمری با عزت

 

وشرف...از خدایم برایت بهترینها را میخواهم...پدر نازنینم تولدت مبارک.

 

 

 

 

 

خب از حالت ادبی دربیام...امروز تولد بابامه...البته ما هفته پیش براش یه

 

کیک خریدیم(عکسش رو در بالا مشاهده مینمایید) که چون امروز توی

 

محرم بود و هفته پیش دوستاش مهمانمون بودن دیگه همون هفته پیش

 

جشن هم گرفتیم..خودش هم نمیدونست و یه جورایی شوکه شد...

 

براش ۷۰ تا شمع روشن کردم خودم...و بعد یه نفس بابام خاموش کرد...

 

لحظه شیرینی بود..همه دوستاش هم این حرکت من و مامانم و خواهرو

 

برادرم البته! رو مورد تشویق قرار دادن..فکر و تهیه همه چیزها با مامان

 

گلم بود که سه روز دیگه باید جشن ۳۵ سال همراهی با همسرش رو بگیره..

 

خدایا برای هم حفظشون کن..خیلی دوستشون دارم خیلی زیاد...

   1      2      3    >>