دلتنگیهای از جنس همه...گفتن از دردهای مشترک..

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
زنده یاد دکتر محمد قریب در روزگار قریب و غریب!

دوستای عزیزمُ،ببخشید که وسط اینکه گفتم میخوام هر روز یه داستان از گذشته

هام بنویسم این مطلب که از الان اعلام میکنم خیلی طولانیه رو مینویسم.اما واقعا

حیفم اومد ننویسم.دیشب سریال«روزگار قریب» که زندگینامه دکتر محمد قریب هست

از شبکه سه سیما شروع به پخش شد.پدر من یکی از شاگردان این استاد گرانقدر

بود و در سالی که این سریال شروع به ساخت کرده مقاله ای نوشته بودند که دیدم

خالی از لطف نیست اینجا بیارم.هر چند که به نظر من -نه بعنوان دختر پدرم به عنوان

یه خواننده- این مقاله خیلی زیبا نوشته شده بود و جناب آقای عیاری کارگردان و تهیه

 کننده بعد از چاب این مقاله با پدرم تماس گرفته و کلی تشکر داشتند و خیلی حرفهای

دیگر اما حتی در آخر سریال که از هر بنی بشری تشکر داشتند نامی از پدر من نبردند.

البته این مسئله کاملا عادی بود اما خب به نظرم میتونستند این کار رو بکنند.

مقدمه چینی رو کوتاه کنم چون مقاله پدرم به نسبت طولانی هست و شاید از

حوصله خیلی ها خارج باشه اما دوست دارم بخونید.که بیشتر و بهتر با شخصیت

واقعی دکتر قریب آشنا بشید.چیزی که شاید در سریال بنا به دلایلی به وضوح نشان

ندهند.باز هم از طولانی بودنش عذر خواهی میکنم.

 

چندی پیش خبر یکی از جراید صبح تهران*حکایت از این داشت که«...زندگی

 

شادران دکتر محمد قریب،بنیانگذار طب نوین کودکان در ایران به زودی در

 

قالب سریال ۱۶ قسمتی توسط کیانوش عیاری با عنوان روزگار قریب» به

 

تصویر کشیده میشود....»

 

در توضیح این نیت آمده است:«...در این سریال وقایع مهم مرتبط با زندگی

 

شادروان دکتر محمد قریب از جمله اعتراض و «نه» بزرگ دکتر قریب به

 

طاغوت به دنبال عقد قرارداد تحمیلی کنسرسیوم نفت که به دنبال کودتای

 

 ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سقوط حکومت ملی دکتر محمد مصدق به همراه جمعی

 

از استادان شرافتمند دانشگاه کرده بود نشان داده خواهد شد.»

 

نگارنده این سطور از آنجا که مانند اغلب دانشجویان دانشکده پزشکی

 

دانشگاه تهران مدتی افتخار حضور در کلاسهای درس شادروان دکتر محمد

 

قریب را داشتم و نیز این افتخار را هم داشتم که پایان نامه پزشکی خود را

 

با راهمایی ایشان بگذرانم، وظیفه خود میدانم به تهیه کنندگان محترم این

 

سریال یک نکته مهم و یک خاطره فراموش نشدنی از بین دهها خاطره ای

 

که از استاد دارم بگویم.

 

نکته ای که به نظر من خیلی مهم است تهیه کنندگان این سریال بدانند و

 

به آن توجه نمایند این است که، از آنجا که شادروان دکتر محمد قریب،فرید

 

زمان خویش بود و به شهادت همه کسانی که با او در تماس بودند و حتی

 

کسانی که به دلیل روحیه آزاد منشی و ضد استبدادی استاد میانه چندان

 

خوبی با او نداشتند،همیشه از او با احترام یاد نموده و می نمایند. لذا به تصویر

 

کشیدن زندگی چنین انسان وارسته و شریف و میهن پرستی که نشان

 

دهنده شخصیت واقغی او به مردم و بخصوص به نسل جوان باشد واقعا

 

کار بسیار مشکلی است و تعهد بزرگی بر دوش تهیه کنندگان این سریال

 

می گذاردتهیه کنندگان این سریال نباید در تهیه آن ، تنها به پر کردن ساعات

 

سریال و اوقات فراغت بینندگان آن فکر کنند.از آنجا که زندگی شادروان دکتر

 

محمد قریب هیچ لحظه ای از لحظات عمر پر بارش خالی از آموزش و یاد دادن

 

به عموم کسانی که محتاج آموختن و یاد گرفتن بودند نبود، سریال «روزگار

 

قریب» باید از آغاز تا انجامش،آموزنده و همچنین روشنگر دقیق اندیشه ها و

 

نیات والای شادروان دکتر قریب باشد.

 

تهیه کنندگان محترم این سریال وقتی صحنه اعتراض و «نه »بزرگ زنده یاد

 

دکتر محمد قریب که به همراه عده ای از استادان شرافتمند دانشگاه به

 

قرار داد کنسرسیوم نفت به طاغوت گفته بودند را به تصویر میکشند

 

میدانیم به دنبال آن ،همه امضا کنندگان آن بیانیه را از دانشگاه اخراج کردند-

 

نباید روز فراموش نشدنی حضور مجدد استاد در کلاسهای درس بیمارستان

 

هزار تختخوابی سابق(امام خمینی فعلی) را که مسئولین رژیم مجبور شده

 

بودند آنها را به کار دعوت نمایند و بخصوص استقبال کم نظیری که دانشجویان

 

در ان روز از از استاد کردند را فراموش نمایند.بدون شک آن صحنه باشکوه و

 

آن استقبال دانشجویان از استاد بسیار دیدنی و تماشایی و هیجان انگیز می-

 

تواند باشد.

 

نکته دیگری که میل دارم تهیه کنندگان این سریال به آن توجه نمایند بک

 

خاطره از دهها خاطراتی است که از شادروان دکتر محمد قریب دارم و

 

معتقدم تهیه کنندگان سریال لازم است ان را در قسمتی از سریال خود به

 

نمایش بگذارند.

 

در یکی از روزهای پاییز سال ۱۳۴۵ سالهای خفقان و اوج سرمستی طاغوت

 

از انقلاب به اصطلاح شاه و ملت، در کلاس درس استاد در بیمارستان هزار

 

تختخوابی صحنه ای اتفاق افتاد که نگارنده و دیگر دنشجویانی که در آن روز

 

در کلاس حضور داشتند هیچگاه فراموش نخواهند کرد،چه بهتر با نشان

 

دادن آن صحنه در این سریال ،آن روز و آن صحنه ماندگار شود.

 

شادروان دکتر محمد قریب عادت داشت هر روز صبح اول وقت با گروهی از

 

دانشجویان بخش اطفال بیماران بستری در بخش را ویزیت میکردند و از میان

 

 آن بیماران چند بیمار جالب را انتخاب و برای بحث در کلاس درس خود که در

 

قسمتی از بخش اطفال قرار داشت می آوردند و دانشجویان را در بحث جالب

 

بیماری آن بیماران شرکت میدادند.وقتی کلاس درس به پایان میرسید امکان

 

نداشت شاگردان حاضر در کلاس درس با اندوخته های با ارزشی چه در زمینه

 

پزشکی و چه اجتماعی از کلاس خارج نشوند.

 

در ان روز که در کلاس نشسته بودیم و یک کودک بیمار هم در تخت خود در

 

وسط کلاس آرمیده بود و موضوع بحث آن روز استاد بود ناگهان در کلاس باز

 

شد و خانمی با لباس و کلاه مخصوص اعضای شیر و خورشید به همراه

 

عده ای از دانش آموزان خردسال که آنها هم همان لباس و نشان را به تن

 

داشتند از استاد اجازه ورود به کلاس را نمودند،از قرار استاد با این بازدیدها

 

آشنا بوده و اجازه دادند که سر پرست آن دانش آموزان و دانش آموزان

 

همراهش که همگی دختر بودند داخل کلاس شوند.وقتی دانش آموزان

 

خردسال وارد کلاس شدند بلافاصله همگی دور تخت کوچکی که آن کودک

 

بیمار قرار داشت حلقه زدند و با تعجب کودکانه به آن نگاه می کردند به

 

طوری که نگاه تعجب آمیز آنها نظر استاد را به خود جلب کرد و به سوی

 

آنها رفت و خطاب به آنها با لحنی پدرانه گفت:«بچه های عزیز!از چه تعجب

 

میکنید؟شما خیال نکنید که این بچه بیماری مهمی و مرض عجیب و غریبی

 

دارد که به این وضع افتاده است.نه عزیزان من!بیماری این بچه بیماری

 

مهمی نیست!این بچه پنیری را که شما هر روز میخورید،شیری که شما هر

 

روز میخورید،نانی که میخورید،آن تخم مرغی که می خورید،آن گوشتی که

 

میخورید ، یعنی همین غذاهای خیلی معمولی را نخورده!یعنی نداشته است

 

که بخورد و به این وضع اسفناک افتاده است!»

 

بعد در حالی که معلوم بود میخواهد سفره دلش را خالی کند در حالی که

 

سکوت خاصی کلاس را فراگرفته بود رویش را به طرف ما برگرداند و گفت:

 

«آقایون! آن سالهایی که ما در فرانسه تحصیل طب میکردیم روزی استاد ما

 

در کلاس درس در خصوص فقر غذایی و اینکه این مساله چه مصیبتهایی

 

در کشورهای جهان و بخصوص کشورهای عقب افتاده ایجاد میکند گفت:

 

«در هندوستان سالانه هزاران نوزاد در اثر فقر غذایی یا می میرند یا کور

 

می شوند»! من در آن زمان پیش خودم میگفتم:« آن مملکت (هندوستان)

 

عجب زمامداران بیشرفی دارد که در آنجا عده ای زندگی ای چون مهاراجه ها

 

دارند و عده ای هم در اثر فقر و نرسیدن غذا میمیرند یا کور میشوند».

 

اما وقتی به کشورمان برگشتیم دیدیم همان زمامداران بیشرف در مملکت

 

ما هم هستند»!

 

در این لحظه ما جوانهای آن سالها دیگر نتوانستیم خودمان را کنترل کنیم

 

این بود که هیجان زده از جا برخاستیم و چندین دقیقه برای استاد دست

 

زدیم و از او به خاطر حقیقتی که شجاعانه در آن محیط و سالهای خفقان

 

بر زبان آورده بود تشکر کردیم.به حدی این ابراز احساسات ما طولانی بود

 

که سرانجام استاد از ما خواست که سکوت کنیم.لحظه ای بعد که کلاس

 

در سکوت خاصی فرو رفته بود شادروان دکتر محمد قریب بار دیگر شروع

 

به صحبت کردن نمود منتها این بار به طرف آن سرپرست دانش آموزان و

 

همراهانش برگشت و خطاب به او گفت: خانوم!به والا حضرت شمس بگویید

 

از این بچه بازیها و این ظاهر سازی ها دست بردارند!اینها دردی از کسی

 

درمان نمیکند!به جای این حرکات نمایشی،کارهای اساسی در مملکت

 

انجام دهند تا بچه های مردم این آب و خاک با این همه نعمتهای خدادای

 

که دارد در اثر فقر و بی غذایی به این روز و این وضعی که این بچه افتاده

 

است نیفتند..بعله خانوم!»

 

و سپس با حالتی تاثر انگیز این شعر را خواند که:

 

«به روزگار سلامت شکستگان دریاب که پاس خاطر مسکین بلا بگرداند!»

 

و بلافاصله شروع به گریه کردن کرد!

 

گریه استاد آنچنان حاضرین در آن کلاس و آن سرپرست و دانش آموزان را

 

تحت تاثیر قرار داده بود که بی اختیار همه دقایقی به گریستن پرداختند و

 

سپس کلاس درس در سکوتی کم نظیر فرو رفت.استاد خطاب به نماینده

 

شیرو خورشید گفت:«میتوانید بروید و بیماران بخش را عیادت کنید»

 

و بلافاصله شروع به درس دادن کرد و مثل همیشه دانش بی پایانش را

 

در زمینه طب و مسایل اجتماع به ما دانشجویان ارزانی داشت و...

 

در پایان برای اطلاع خوانندگان مختصری از زندگی این مرد شریف شرح داده

 

میشود:

 

شادروان دکتر محمد قریب در سال ۱۲۸۸ شمسی در تهران به دنیا آمد.

 

پدرش مرحو علی اصغر خان قریب و از مردم گرکان آشتیان بود.تحصیلات

 

ابتدایی را در دبستان سیروس و متوسطه را در دارلفنون تهران گذراند و

 

همراه اولین گروه دانشجویان ایرانی در سال ۱۳۰۶ شمسی برای ادامه

 

تحصیل در رشته پزشکی به فرانسه رفت.او نخستین ایرانی بود که در

 

سال ۱۳۱۲ در کنکور انترنای دانشکده پزشکی پاریس که در آن زمان از

 

هر ۴۰-۵۰ نفر دانشجو تنها یک نفر شانس قبول شدن در آن را داشت

 

موفق شد.

 

پروفسور« روب پلان» یکی از استادان دانشکده پزشکی پاریس در خصوص

 

شخصیت فردی دکتر قریب گفت:«...او از جمله دانشجویان معدودی بود که

 

توانست میان دانش تجربی نوین خود با تعهد و پایبندی فرهنگی اش ارتباط

 

برقرار کند،قریب با روحیه ای دوستانه اما روشن بینانه و حتی انتقادی با

 

فرهنگ فرانسه برخورد کرد و از آن گزیذه هایی که باعث استغنای فرهنگی

 

وی شد برگرفت و توانست میان میراث نیاکان خود و علوم تجربی نوین

 

آشتی برقرار کند،اگر قریب در طول زندگی خود متکی به این دو فرایند نبود

 

موهبت های ذاتی اش به چنین درجه ای از شکوفایی نمیرسید.

 

شادروان دکتر محمد قریب در سال ۱۳۱۵ با دوشیزه زهرا قریب دختر مرحوم

 

سید عبدالعظیم قریب ازدواج کرد و در سال ۱۳۱۷ به تهران بازگشت و مقامات

 

دانشگاهی را تا درجه استاد ممتاز دانشگاه طی نمود.شادروان دکتر قریب در

 

اعتراض به عقد قرارداد کنسرسیوم نفت به همراه عده ای از استادان شرافتمند

 

دانشگاه قدم برداشت که خشم حاکمان وقت را برانگیخت تا آنجا که همه

 

آنها را از دانشگاه اخراج نمودند.بانو صدیقه قریب خواهر روانشاد دکتر قریب

 

در خصوص ایشان میگوید:برادرم در مساعدت به فقرا و بیماران فقیر بسیار

 

کوشا بود و نزدیک ایام ماه مبارک رمضان مواد غذایی خریداری می کرد

 

و به تدریج به فقرا می داد. در اواخر عمرش که کسالت داشت و به اتفاق

 

در کومله حوالی شهرستان لنگرود بودیم وقتی برایش غذا بردم غذا را نخورد

 

علت را پرسیدم گفت: به بجه های سرایدار غذا ندادی من نمیتوانم بخورم.

 

به رییس حسابداری بیمارستان گفته بود شنیدم عده ای از پرستارها به بانک

 

بدهی دارند ومیزان زیادی ربح میدهند شما بدهکاریهای آنها را از حساب من

 

بدهید تا آنها خیالشان آسوده شود.

 

این انسان شریف و نجیب و آزاده در اول بهمن ماه سال ۱۳۵۳ به دنبال

 

یک بیماری صعب العلاج جان به جان آفرین تسلیم کرد و بنا به وصیتی که

 

کرده بود پیکر پاک او را به قم حمل کردند و در مزار شیخان قم دفن نمودند.

 

آری همه این خصوصیات والای انسانی و مردمی او مرا واداشت که به

 

تهیه کنندگان سریال عرض نمایم در تهیه این سریال دقت و احترام لازم را

 

نسبت به مقام این انسان والا،ایران دوست و مردم دوست به عمل آورند.

 

روحش شاد یادش گرامی

 

*جام جم-ش ۷۷۳-سه شنبه ۱۷/۱۰/۱۳۸۱

 

منابع و ماخذ:

کیهان فرهنگی سال ششم بهمن ۶۸ شماره ۱۱

طب ودارو بهمن ۱۳۵۸

جام جم ۱۷ دی ۱۳۸۱

------

این مقاله در روزنامه محلی استان گیلان گیلان امروز در تاریخ یکشنبه ۳۱ فروردین ۸۲(سال سوم شماره ۶۷۴) چاپ شد.

  

دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386
در وادیهای عشق

امروز بلاخره کتابی رو که شروع کرده بودم تمام کردم.کتاب کوچکی بود اما بر خلاف

 

همیشه دو شب و یه صبح وقتم رو برای خوندنش پر کرد.جالب اینجاست که نمیدونم

 

صاحب کتاب کیه و چطور در اتاق من وارد شده!!!دو هفته ای در اتاقم بود و من

 

توجهی نمیکردم.نمیدونم چرا احساس میکردم کتاب قویی نیست.خلاصه پریشب

 

هی جلو چشم به من نگاه میکرد که تو رو خدا من و بردارو بخون.اگه بد هم

 

باشم وقتت و پر میکنم و از این علافی درمیای.خلاصه کتاب رو برداشتم.عادت

 

بدی که دارم اینه که اصلا مقدمه و معرفی نویسنده رو نمیخونم.از بس عجولم همش

 

میخوام برم ببینم چه خبره؟اما این بار خواستم تغییر بدم-من همش میخوام خودم و

 

تغییر بدم و نمیتونم-خلاصه مقدمه اش رو خوندم.کتاب حاوی دو نامه بود یکی نامه

 

مردی به زنی که میخواهد همسر دومش بشود و در آن از زندگی زناشویی اولش و

 

عشقش و حسادتش و سبکسری زنش سخن گفته ونامه دوم درددلهای زن دوم است

 

که از عشق و حسادتش و بی قیدیهای شوهرش نوشته! خب در مقدمه همه جریان

 

بطور خلاصه نوشته شده بود.مطمئن شدم چیز جذابی نیست یک سری حرفهای

 

بیخود ولی شروع کردم.شب اول ۳۰ صفحه خوندم شب دوم نامه مرد رو تموم کرده بودم

 

و امروز صبح کتاب تمام شد.و من فقط فهمیدم چه زیبا بود!

 

متاسفانه به علت شتاب همیشگیم هرگز در دور اولی که یک کتاب یا فیلم رو میخونم

 

و میبینم به جزییات، جملات و خیلی چیزها نمیپردازم فقط میخونم و میبینم که بدونم

 

آخرش چی میشه!شاید از فضولی بیش از حدمه!بعد سر فرصتی میشینم و باز خوانی

 

یا باز بینی میکنم که الان دیگه حتی مجال این کار هم نیست.بسیار فیلمها هستند

 

که فقط دیدم و گذاشتم برای وقتی دیگر که با دقت ببینم اما نشد.این کتاب هم

 

همینطور بود.جملات زیبایی در توصیف آقایان و خانمها داشت.در سالهای ۱۹۱۳-۱۹۱۴

 

و قبل و بعد آنها!!!(از همون عدم دقته که تاریخ هاش یادم نیست)جالب این بود برای

 

من، که ما انسانها ذاتا تغییر نمیکنیم.زنهای اون سال مثل زنهای الان بودند و مردها هم.

 

در مقدمه کتاب گفته بود این کتاب خوانندگان زن رو به خود جذب میکند و من هم

 

یکی از همان قشر هستم.یک دختر،زن،بانو،مونث،ماده!جنس لطیف ، ضعیفه و هر چیز

 

دیگری که در هر برهه از زمان بر ما نام مینهند!(اوه چه ادبیاتی شد)اما فکر میکنم

 

برای آقایون هم گیرا و جذاب باشه.

 

چیزی که من از کتاب برداشت کردم این بود که هرگز انسانها به چیزی که در ذهن دارند

 

نمیرسند و هرگز خوشبختی رو لمس نمیکنند حتی وقتی فکر میکنند که به خوشبختی

 

میرسند یا رسیده اند.مردها همیشه دنبال زنانی هستند که بی توجه و سبکسر باشد

 

از آن زن لذت میبرند در عین اینکه آزار میبینند و بعد به دنبال زنی میگردند که متین باشد

 

و عاشق وقتی به دست میاورند دوباره به سمت زنهایی کشیده میشوند که عشوه گر

 

و طناز و رها باشند.از آنطرف خانمها مردی میخواهند مطلق برای خود!و وقتی مردی

 

اینچنین نصیبشان میشود جذب مردهایی میشوند که وفادار نیستند پایبند نیستند

 

و فقط گیرایی  دارند و چرب زبانی و  به نوعی دون ژوان میباشند!آنها هم از این گونه

 

مردها هم آزار میبینند هم لذت ومرد خود را فراموش میکنند در عین اینکه دوستش دارند.

 

حتی به جرات هم مردها و هم زنها حقیقت را میدانند اما باز به سمتی کشیده

 

میشوند که میدانند تباهیست.ولی ادعا میکنند که خوشبختی در آن است! خب اسم این

 

 کتاب«در وادیهای عشق»اثر:آندره موا است و شاید خیلی ها که اهل کتابند خوششون

 

نیاد اما به نظرم برای جوونها و زوجها کتاب بدی نباشه.به خصوص اونها که با حسادت

 

و شکاک بودنشون زندگیشون زو میپاشند.

 

خب اصولا من مطلب دیگه ای برای نوشتن دارم اما مقدمه اش هیچ وقت ربطی به اون

 

نداره.این کتاب رو که خوندم بی دلیل به گذشته هام فرو رفتم و به کارهام و بعد یاد

 

پاراگراف آخر پست قبلیم افتادم.نمیدونم از خودم باید بیزار باشم یا نه؟احساس اینکه

 

من شبیه کدوم شخصیت کتاب هستم؟،دیدم من به نوعی شبیه همشونم.از هرکدوم

 

مقداری دارم.مثل همسر اول مردمیخوام آزاد و رها  باشم و دوست ندارم کسی به

 

کارهام گیر بده و همیشه میخوام که درکم کنند که من دوستهای فراوانی دارم(با

 

اینکه میدونم این مسئله برای مردهای ما کاملا غیر قابل درکه) شاد هستم،شلوغی و

 

مردم رو دوست دارم و در عین حال مثل زن دوم عاشق میشم،برای عشقم هر کار

 

میکنم،از بودن با او بیشتر از هر چیز لذت میبرم.تنهایی دو نفره را دوست دارم و در

 

عین حال اگر رقیبی داشته باشم عشقم رو آزاد میذارم!!! البته تازگیها عوض شدم

 

در این یک مورد! 

 

خلاصه برگشتم به دوران خوشگذرانیم.خب من همونطور که همتون در جریانید عاشق

 

شدم!!!شاید هم نشدم!(هنوز خودم نفهمیدم) ولی دوست پسر جدای از اون عشق ها!

 زیاد داشتم!!!!

اصلا یکی یکی میگم از دفعه بعد میخوام یه دونه یه دونه تعریف کنم.چطوره؟روزی یه دونه!

شنبه 10 آذر ماه سال 1386
اومدم که دوباره بنویسم

سلام دوستای عزیزم...میدونم خیلی هاتون شاکی هستین که من خبر ندادم

و این مدت بهتون سر نزدم اما ببخشید..نشد...خب مثل اینکه اطلاع ثانویم زیاد

طول نکشید نه؟من با کمال پررویی برگشتم..آخه میدونید غیر از اینکه من علاقه

شدیدی به نوشتن دارم همونطور که به حرف زدن علاقه مفرطی دارم!نمیتونم

دست از اینجا بکشم.و تازه من دلم برای دوستای گلی مثل شما تنگ شده بود..

مگه میشه نیومد نوشته هاتونو نخوندیه مدت نیام بعدش که دلم میترکه...

خلاصه برگشتم..چیزی در چنته ندارم یعنی راستش حرف زیاده اما نمیشه نوشت

اینجا مجبورم خود سانسوری کنم...نه!نه اصلا قضیه سیاسی نیست ،نه فقط

مجبورم در عرصه سیاست خود سانسوری کنم(که من سیاسی نمینویسم بلکه

دوست دارم درد اجتماع رو بنویسم.اما در این مملکت همه چیز به سیاست ربط

داده میشه)من حتی در زمینه احساساتم هم باید خودسانسوری کنم.در زمینه

خاطرات هم باید خود سانسوری کنم

روزی که در پرشین بلاگ وبلاگ نامه های دلتنگی رو ساختم فکر میکردم راحتم..

میتونم از همه چیز بنویسم.هیچکس هم من و نمیشناسه..اما خب نشد..خودم

نتونستم مخفی بمونم.البته به نسبت وبلاگ چند سال پیشم کمتر آشناها از این

وبلاگ خبر دارن ولی خب همین عده معدود ناخواسته دست و پای آدم رو میبندن.

باید سکوت کنی برای ننوشتن از تمام چیزهایی که دلت میخواد بنویسی.هرچند

که من پرروتر از این حرفام و مینویسم اما گاهی شدیدا نیاز به سانسور دارم که

متنفرم...

حالا چرارفتم؟ داستانش خیلی به این مقدمه چینی ربط نداشت.راستش من دو

هفته پیش برای کلاس زبان(که بسیار مزخرف پیش میره) در موسسه آریانپور(ولیعصر)

رفته بودم تهران.خب بعد از ماهها رفته بودم و یه هفته قرار بود بمونم و دلم هوای

دیدن دوستای دانشگاه رو کرد.خلاصه یه روز رفتم دانشگاه و دیدم به به چه کسایی

امسال فوق لیسانس قبول شدن و کلی از خودم بدم اومد.بعد یکی از همکلاسیهام

و دوستای خوب دانشگام که همیشه من و تشویق میکرد به درس خوندن تو بوفه

با من صحبت کرد و کلی مخم و زد که:بیا درس بخون هنوز دیر نیست تو میتونی حالا

که هر هفته میای تهران میتونی اشکالاتو جمع کنی بیای من یا بچه های دیگه

برات رفع کنن....! و خلاصه برام یه برنامه ریزی کرد که طبق محاسباتش من یه ماه

درس میخوندم و یه ماه تست میزدم و بعد هم امتحان میدادم .هر چی من گفتم بابا

من دارم خودم برای IELTS آماده میکنم.به گوشش نرفت و گفت میدونم میتونی.

خلاصه از اونجایی که من شدیدا تحت تاثیر جو قرار میگیرم!و خب بهم هم برخورده بود

که جماعتی که وضعشون از من هم بدتر بود الان دارن فوق میخونن زدم به سیم آخر

و وقتی که برگشتم لاهیجان فقط یه روز از مهلت ثبت نام مونده بود به طور جوگیرانه

رفتم و کارت ثبت نام خریدم و به سرعت ثبت نام کردم و همون لحظه هم شروع کردم

طبق برنامه دوستم درس خوندن و البته در اولین قدم دیدم باید بی خیال وبلاگ بشم

چون وقتم و میگیره و همینطور فکرم و مشغول میکنه.در همین هیرو ویر وقت تهران

رفتن برای کلاس رسید.خلاصه جونم براتون بگه که رفتم تهران و کلاس رو شرکت کردم

و تکلیف ها دو برابر شد و من موندم و یه عالم کار نکرده برای زبان.یه هفته فقط

تمرین های کلاسم رو کار میکردم و دیدم ای بابا هیچی وقت نمیکنم درس بخونم.

یعنی واقعا نمیشه این دو کار رو با هم کرد.شاید خیلی ها بتونن اما من نمیتونم

چون شدیدا حافظه ام خراب شده و یه لغت زبان رو باید ۵۰ باربخونم تا تو ذهنم بمونه.

تازه الان به قسمت WRITING رسیدم و دیگه چون تو این قسمت خیلی مشکل دارم

باید کلی تمرین کنم.دو روز هم که در رفت و آمد میگذره.دو روز هم که تهرانم میمونه

۳ روز که هم درس بخونم هم تمرین زبان حل کنم.خلاصه خداییش میشه؟نه نمیشه!

خلاصه من به سیاق سالهای قبل پولم زیادی کرده دلم میخواد الکی به سازمان

سنجش پول برسونم.(۳ ساله که ثبت نام میکنم اما امتحان نمیدم)خلاصه این بود

دلیل عمده تعطیلی وبلاگ تا اطلاع ثانوی که در کنارش برای کم کاریم و بی حالیم

دلایلی بود که در مقدمه گفتم....

در کنار همه اینها به شدت درگیری با خودم دارم..شده تا حالا احساس کنید شما

عاشق بودید بعد بهتون ثابت بشه که نبودید و یا بر عکس؟من شدیدا با این مسئله

درگیری دارم.بلاخره نفهمیدم من عاشق بودم یا نه؟یه بار شدم یا دوبار یا حتی بیشتر!!!!؟

دوست داشتم آدما رو یا اینکه عادت بوده؟و از همه بدتر چرا اونی که دوستش دارم

دوستم نداره اما اونی که دوستم داره رو دوستش ندارم؟این هم از اون معضلات

وحشتناک ذهن منه!خلاصه مغز من اگه تا حالا منفجر نشده از بس شلوغه خدا رو

باید شکر کنم.

راستی از همتون برای کامنتای با مهرو محبتتون ممنونم.زود زود میام بهتون سر میزنم

شاکی نشین فقط.یه کم سرم شلوغه.