مدتهاست منتظرتم..منتظر اینکه بیای..دلم برات تنگ شده..برای شنیدن صدات...
چطور دلت اومد ...تو میدونی،خوب هم میدونی بهتر از همه که چقدر دوستت دارم.
دلم تنگ شده واسه اینکه دوباره بیای و من کنارت بشینم مثل قدیما یادته؟
وقتی کنارت مینشستم...سرم و رو شونه هات میذاشتم و تو با موهام بازی میکردی...
و میگفتی از همه کارهایی که کردی.از همه جاهایی که رفتی ..از کار ..کار و کار هی
میگفتی و من با دل و جون گوش میدادم. برام مهم بود که تو پیشم نشستی نه اینکه
از کار داری میگی بدون اینکه به من نگاه کنی!و فقط یه لحظه، وقتی نگات کردم سرمو
گذاشتم رو قلبت و صدای تاپ تاپشو شنیدم و بی اختیار اشک از چشم دونه دونه چکید
و آروم گفتم: دوست دارم..تو هم آروم گفتی: دلم برات تنگ شده بود..
همین و بس! و همین برای من بسی بود...این دل بزرگ برای من تنگ شده...
و حالا من نشستم تو اتاقم..تک و تنها...زل زدم به تمام کاغذهای دورو برم که نامه های
من بود برای تو...برای عشق همیشگی زندگیم...بعضیهاش و از حفظم ازبس خوندم..
و بعضیهاشو دوست ندارم بخونم..چقدر عشق..چقدر ااحساس؟
من خراب کردمش؟تو خرابشون کردی؟مادرم؟اجتماع؟تقدیر؟....کدومشون؟شاید اگه
خراب نمیشد الان نمینوشتم..شاید اگه الان بودی برای من،برای خودم با تمام وجود
هرگز به یاد روزهای خوش گذشته نمی افتادم..شاید این تقدیر من بود که همیشه به یاد
تو باشم...نه با تو!
نمیدونم در این روز پاییزی چرا یاد تو افتادم...یادته هر وقت اینجوری میشدم به تو زنگ
میزدم اما الان نمیشه دیگه حتی به تو زنگ زد...یادش بخیر باهات قهر میکردم..میگفتم
برو تو دیگه برای من مردی و بعد از مدتی دلم میگرفت..دلتنگت میشدم بهت زنگ میزدم و
تا میگفتم الو..با هیجان خاصی میگفتی :سلااااام.و انگار نه انگار که من رفته بودم که دیگه
بر نگردم اما بر میگشتم..و تو میدونستی که من برمیگردم...یادته تو هیچوقت نمیگفتی
دوستت دارم.اما دوستم داشتی زیاد تر از همه...یادته یه بار حتی بهت گفتم :برو من
عاشق یکی دیگه شدم مثل تو نیست اما دوستش دارم نمیخوام تو دیگه باشی.
رفتی و من به هفته نکشیده اون رو از دست دادم...اما روم نمیشد به تو زنگ بزنم..و
۴ ماه بعدش مثل همیشه اسفند ماه بهت زنگ زدم و تو گفتی بیا ببینمت ..با شرمندگی
به دیدنت اومدم نشستم کنارت سرمو گذاشتم رو شونه هات و تو با موهام بازی کردی و
گفتی از همه کارهایی که کردی از همه جاهایی که رفتی..گفتی از کار و کار و همش کار و
من با دل و جون گوش میدادم.برام مهم بود که تو پیشم نشستی نه اینکه از کارداری
میگی بدون اینکه به من نگاه کنی.و فقط یه لحظه وقتی نگات کردم و سرمو گذاشتم رو قلبت
و صدای تاپ تاپشو شنیدم.اشک از چشمم دونه دونه چکید و آروم گفتم: دوستت دارم..
تو هم آروم گفتی: دلم برات تنگ شده بود...
همین دلتنگی برای من بسی بود چون دل بزرگ تو برای من کوچک تنگ شده بود..
شرمنده بودم یادته؟اشکای دونه دونه ام به سیل و هق هق تبدیل شد..و تو فقط نگاه کردی..
و به سیگار پناه بردی..از اینهمه بخشندگیت شرمنده بودم اما تو گفتی:میدونستم برمیگردی.
.چون تو مال منی..نه کس دیگه..حتی گفتی: میدونستی من بهت زنگ میزنم مثل سابق
اما فقط صداتو میشنوم چون این عادت رو از قبل داشتم که هر بار قهر بودیم یا نمیتونستیم
حرف بزنیم من زنگ میزدم و فقط به صدای الو گفتنت و نفسات گوش میدادم و قطع میکردم..
گفتی: میدونستی که کدوم یکی از این تلفنها منم...حتی اعتراف کردی که خودت هم این کار
رو کردی اما من نفهمیده بودم و این یعنی تو عاشقتر بودی...
حالا من میگم...همیشه فکر میکردم بر میگردی...آره برمیگشتی..چون جایی نمیرفتی..قلبت
هیچوقت برای کس دیگه ای نبود..اما الان دیگه برگشتی نداری...اما میدونم قلبت مال منه...
و چقدر دلم برای اون شونه هات که همیشه تکیه گاه سر من بود و مامن اشکهای من...
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
انقدر بی تو موندم برای با تو بودن اما حتی با تو بودنی ندارم...
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تو
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم.
دیگه خود خواهی در کار نیست..من گذاشتم تو بری بشی مال دیگری...اما من .............



