دلتنگیهای از جنس همه...گفتن از دردهای مشترک..

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 28 مهر ماه سال 1386
دلتنگی

 

مدتهاست منتظرتم..منتظر اینکه بیای..دلم برات تنگ شده..برای شنیدن صدات...

 

چطور دلت اومد ...تو میدونی،خوب هم میدونی بهتر از همه که چقدر دوستت دارم.

 

دلم تنگ شده واسه اینکه دوباره بیای و من کنارت بشینم مثل قدیما یادته؟

 

وقتی کنارت مینشستم...سرم و رو شونه هات میذاشتم و تو با موهام بازی میکردی...

 

و میگفتی از همه کارهایی که کردی.از همه جاهایی که رفتی ..از کار ..کار و کار هی

 

میگفتی و من با دل و جون گوش میدادم. برام مهم بود که تو پیشم نشستی نه اینکه

 

از کار داری میگی بدون اینکه به من نگاه کنی!و فقط یه لحظه، وقتی نگات کردم سرمو

 

گذاشتم رو قلبت و صدای تاپ تاپشو شنیدم و بی اختیار اشک از چشم دونه دونه چکید

 

و آروم گفتم: دوست دارم..تو هم آروم گفتی: دلم برات تنگ شده بود..

 

همین و بس! و همین برای من بسی بود...این دل بزرگ برای من تنگ شده...

و حالا من نشستم تو اتاقم..تک و تنها...زل زدم به تمام کاغذهای دورو برم که نامه های 

 

من بود برای تو...برای عشق همیشگی زندگیم...بعضیهاش و از حفظم ازبس خوندم..

 

و بعضیهاشو دوست ندارم بخونم..چقدر عشق..چقدر ااحساس؟

 

من خراب کردمش؟تو خرابشون کردی؟مادرم؟اجتماع؟تقدیر؟....کدومشون؟شاید اگه

 

خراب نمیشد الان نمینوشتم..شاید اگه الان بودی برای من،برای خودم با تمام وجود

 

هرگز به یاد روزهای خوش گذشته نمی افتادم..شاید این تقدیر من بود که همیشه به یاد

 

تو باشم...نه با تو!

 

نمیدونم در این روز پاییزی چرا یاد تو افتادم...یادته هر وقت اینجوری میشدم به تو زنگ

 

میزدم اما الان نمیشه دیگه حتی به تو زنگ زد...یادش بخیر باهات قهر میکردم..میگفتم

 

برو تو دیگه برای من مردی و بعد از مدتی دلم میگرفت..دلتنگت میشدم بهت زنگ میزدم و

 

تا میگفتم الو..با هیجان خاصی میگفتی :سلااااام.و انگار نه انگار که من رفته بودم که دیگه

 

بر نگردم اما بر میگشتم..و تو میدونستی که من برمیگردم...یادته تو هیچوقت نمیگفتی

 

دوستت دارم.اما دوستم داشتی زیاد تر از همه...یادته یه بار حتی بهت گفتم :برو من

 

عاشق یکی دیگه شدم مثل تو نیست اما دوستش دارم نمیخوام تو دیگه باشی.

 

 رفتی و من به هفته نکشیده اون رو از دست دادم...اما روم نمیشد به تو زنگ بزنم..و

 

۴ ماه بعدش مثل همیشه اسفند ماه بهت زنگ زدم  و تو گفتی بیا ببینمت ..با شرمندگی

 

به دیدنت اومدم نشستم کنارت سرمو گذاشتم رو شونه هات و تو با موهام بازی کردی و

 

گفتی از همه کارهایی که کردی از همه جاهایی که رفتی..گفتی از کار و کار و همش کار و

 

من با دل و جون گوش میدادم.برام مهم بود که تو پیشم نشستی نه اینکه  از کارداری

 

میگی بدون اینکه به من نگاه کنی.و فقط یه لحظه وقتی نگات کردم و سرمو گذاشتم رو قلبت

 

و صدای تاپ تاپشو شنیدم.اشک از چشمم دونه دونه چکید و آروم گفتم: دوستت دارم..

 

تو هم آروم گفتی: دلم برات تنگ شده بود...

 

همین دلتنگی برای من بسی بود چون دل بزرگ تو برای من کوچک تنگ شده بود..

 

شرمنده بودم یادته؟اشکای دونه دونه ام به سیل و هق هق تبدیل شد..و تو فقط نگاه کردی..

 

و به سیگار پناه بردی..از اینهمه بخشندگیت شرمنده بودم اما تو گفتی:میدونستم برمیگردی.

 

.چون تو مال منی..نه کس دیگه..حتی گفتی: میدونستی من بهت زنگ میزنم مثل سابق

 

اما فقط صداتو میشنوم چون این عادت رو از قبل داشتم که هر بار قهر بودیم یا نمیتونستیم

 

حرف بزنیم من زنگ میزدم و فقط به صدای الو گفتنت و نفسات گوش میدادم و قطع میکردم..

 

گفتی: میدونستی که کدوم یکی از این تلفنها منم...حتی اعتراف کردی که خودت هم این کار

 

رو کردی اما من نفهمیده بودم و این یعنی تو عاشقتر بودی...

 

حالا من میگم...همیشه فکر میکردم بر میگردی...آره برمیگشتی..چون جایی نمیرفتی..قلبت

 

هیچوقت برای کس دیگه ای نبود..اما الان دیگه برگشتی نداری...اما میدونم قلبت مال منه...

 

و چقدر دلم برای اون شونه هات که همیشه تکیه گاه سر من بود و مامن اشکهای من...

 

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم 

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

 

انقدر بی تو موندم برای با تو بودن اما حتی با تو بودنی ندارم...

 

خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تو

من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم.

 

دیگه خود خواهی در کار نیست..من گذاشتم تو بری بشی مال دیگری...اما من .............

 

 

یکشنبه 22 مهر ماه سال 1386
آره عصبانیم!!!

 

مثل این که نوشته قبلیم خیلی تند و عصبانی بود..مثل اینکه خط قرمز ها رو

 

شکسته بودم.ترس وگذاشته بودم کنار..چی میشه؟فیلتر میشه؟خب بشه...دیگه

 

چی کار کنم..نمیخوام مثل بقیه مردم این مملکت خفه باشم..ولی خب میدونم

 

اگه بخوام زیادی هم خفه نباشم هزار و یک بلا سرم میاد..اما چرا عصبانی نباشم..

 

چی دارم؟من به عنوان یه جون ۲۶ساله چی دارم؟

 

چرا من جون ایرانی باید حسرت زندگی در خارج از ایران و بکشم؟دختر خاله ام در

 

کانادا ۱۶ سالشه..وقتی باهاش حرف میزنم و میبینم این دختر در۱۶ سالگی

 

کارهای متناسب با سنشو  انجام میده و چقدر از انرژیش استفاده میکنه میگم

 

وای چه روزهایی رو نابود کردیم..چقدر حسرت به دل موندم..وقتی ۱۶سالم بود

 

عاشق این بودم که موسیقی ،زبان،ورزش و ..رو ادامه بدم اما نه تنها در شهرم

 

امکاناتش نبود که از همون سن تومغزم برده بودن اگه میخوای موفق شی انقدر

 

باید از الان درس بخونی که بری دانشگاه خوب ،درس بخونی تحصیلات عالیه

 

داشته باشی اونوقت انقدر خوشبخت میشی به همه چیزایی که الان ازشون

 

منع میشی میرسی..اما اگه الان دنبال اینا بری از درس دور میشی بعد دانشگاه

 

نمیری کار نمیتونی بکنی و ...

 

در ساعتهای ورزش مدرسه با ما تست کار می کردند..زنگ انشا نداشتیم چون

 

عملا مهم نبوده براشون انشا به چه دردمون میخورد؟ما باید درس میخوندیم پس

 

باید تست کار میکردیم..از اول دبیرستان کلاس های متعدد خصوصی و غیرخصوصی

 

برای جا نموندن از قافله کنکوریها، برای رقابت هرتابستون کلاس میرفتیم و

 

درسهای سال بعد رو میخوندیم.یادمه  سوم دبیرستان  که بودم شیمی پیش

 

دانشگاهی رو تموم کرده بودم..چرا؟چون باید درس میخوندم تا پزشکی قبول بشم

 

اما نشد!!!خب کنکور اصلا ملاک درستی نبود..هر کس مسلط بر استرسش میشد

 

موفق تر بود..بعد از دو بار کنکور دادن بنا به درخواست خانواده رشته ای رو انتخاب

 

کردم که هیچ علاقه ای نداشتم..آره من در بهترین دانشگاه ایران یکی از رشته-

 

های خوب رو خوندم..(البته در ایران رشته خوبی نیست) اما چی شد؟بعد از چهار

 

سال فارغ التحصیل شدم و بیکارم..رفتم دنبال کار اما نیست..چرا؟چون مدیریت

 

نداریم..چون اصلا مهم نیست..فقط مدرک گرایی رو مد کردیم..فقط دولت برامون

 

مثل نقل و نبات دانشگاه میزنه و رشته میاره و ظرفیت رو بالا میبره اما امکانات

 

کار نداریم..کشوری که میتونه از خاکش،اقلیمش برای کشاورزی استفاده کنه و

 

از راه کشاورزیش پیشرفت کنه بخاطر عدم مسئولیت هیچ استفاده ای نمیکنه...

 

آره کعبه آمال ما جوونها شده بود درس و دانشگاه اما سراب بود..سراب...

 

دوستم که از ایران رفت با مدرک مهندسی از دانشگاه آزاد!! نتونست از اون مدرک

 

در خارج از ایران استفاده ببره ..پس ۴سال از عمر و پولش هدر رفت..داره در

 

خارج از ایران زندگی میکنه و راضی...وقتی عکساشو میدهُ،وقتی برام حرف

 

میزنه از سختیهاو از شدت کاری که اونجا میکنه اما آرامشی که داره..امنیتی

 

که احساس میکنه و از همه مهمتر شادی!!عکسهای آدمای خارج از ایران رو که

 

میبینی شادی در اونها موج میزنه..همه میخندند از ته دل. اما ماها وقتی میخوایم

 

عکس بگیریم به زور میخندیم آخه ته دلمون شادنیست..گرفتاری داریم.هر

 

کدوممون به نوعی..پدرها و مادرهامون که فکر هزینه های مختلف سنگین و

 

کمر شکن زندگی که هر روز بدتر هم میشه .ما جوونها هم که بیکاری و اونایی

 

هم که کار دارن با یه حقوق بخور و نمیر هنر کنند هزینه رفت و آمد و موبایلشون

 

رو بدن...

 

من دختر جوون چی دارم؟من سراپا انرژی،من که عاشق کار کردنم..من خستگی

 

ناپذیر از بس خونه نشستم افسرده شدم، انقدر افسرده که دلم نمیخواد بنویسم..

 

دل و دماغ ندارم داستان بنویسم..مغزم خالی شده..

 

من جوون چه امکاناتی دارم؟کی باید از زندگیم لذت ببرم..هنوز از پدر و مادرم پول

 

میگیرم.مگه بابای من چقدر میتونه در آمد داشته باشه در این سن و سال؟و با این

 

وضعیت خرابه مطب پزشکهای عمومی!!؟(که اینم به دلیل نالایقی امور بهداشت

 

و درمانه یه بار مفصلا بحث میکنم) ۲۶سالمه،مثلا مهندسم از دانشگاه تهران..

 

از بهترین دانشکده کشاورزی خاورمیانه!!اما....هنوز از پس خرج خودم بر نمیام..

 

زندگی راحت کردم قبول..حقم بوده...

 

حق دیگری رو نخوردم پدرم زحمت کشیده درس خونده از خانواده اصیل و بزرگ

 

بودیم، من باید راحت زندگی میکردم ..من هرگز نه باید، نه میتونم ،خودم و با یه آدم

 

فقیر مقایسه کنم و خودم و بزارم جای اون! چون من حق هیچ کس رو نخوردم..

 

پدرم مال کسی رو نخورده، نونی که سر سفره مون گذاشته حلاله..پس من باید در

 

 حد خودم باشم اما الان حتی در حد خودم هم نیستم..وقتی پول موبایلم میادیا ثبت نام 

 

کلاسهای زبانم و به پدرم میگم ،یه سر تکون میده و به فکر میره، میفهمم داره فکر

 

 میکنه که این همه هزینه رو باید با کدوم در آمد بده .جگرم میسوزه..بهش میگم :

 

«بابایی ایشالله میرم سر کار یه کم از هزینه هامون کم میشه.»اونم چشم غره میره

 

و میگه:« هنوز توان این رو دارم که زندگیم و بچرخونم» اما من میدونم سخته..

 

فکرش مشغول میشه..بعضی روزها میاد خونه و ضمن حرفاش میگه :«امروز یه

 

دونه هم مریض نداشتم» و من فکر میکنم اگه هر روز این باشه چه باید کرد؟

 

 آره اینا من جوون رو عصبانی میکنه..اونوقت دلم میخواد برم یه هوایی بخورم شاید

 

آروم شم برای همین کار هم باید پول۵ تا مریض نداشته بابامو بدم و بنزین  بزنم!!!

 

آهای مسئولین اونموقع که دارید دانشگاه زیاد میکنید رشته زیاد میکنید ظرفیت بالا

 

 میبرید فکر کار ما رو هم میکنید؟


من این همه انرژی جوونیمو کجا تخلیه کنم؟نه کار؟نه زندگی؟جالبه بعضیها میگن

 

خب تو دیگه سن شوهر کردنته باید شوهر کنی خرجتو از بابات جدا کنی!!!!!

 

(متاسفانه هنوز مردم ما فکر میکنند دختر فقط باید شوهر کنه دیگه هیچ چیز مهم

 

نیست!)اما آخه کدوم جوونی الان میتونه زن بگیره؟با کدوم پول و در آمد؟ما که دیگه

 

میبینیم!!!هم سن و سالامون از صبح دارن جون میکنن..تازه واسه پسرها کار بیشتره..

 

همش میدووند برای پول در آوردن که چی شاید بتونن ۱۰سال دیگه با جمع کردنش

 

یه خونه نقلی بخرن..اما دیگه ۱۰سال دیگه از اعصابشون چی میمونه؟اصلا کسی

 

به ازدواج فکر نمیکنه با این شرایط اقتصادی...ماشالله همه چی در اینجا عالیه...


من باید از نظر احساسی حتی تامین بشم..اما چطور؟وقتی دارم با دوستم میرم

 

بیرون چهار ستون تنم میلرزه که مبادا بگیرنمون؟و انقدر استرس دارم که به جای

 

لذت بردن از بیرون رفتن کوفتم میشه..وای مبادا ببینند مارو ،مبادا بگیرن، مبادا تذکر

 

بدن..و مبادا مبادا مبادا....و حالا هستند دخترها و پسرهایی که از همه این مبادا ها

 

به خلوت خونه ها پناه میبرن و .................

 

ما جوونها راه خلاف نباید بریم اما راه درستی سر راهمون نیست..ما جوونها دخنر و

 

پسر نباید قبل ازدواج با کسی رابطه داشته باشیم..نیازمون رو باید سرکوب کنیم..

 

اما وقتی امکان ازدواج نیست چند درصد جوونها نیازشون رو سرکوب میکنند؟خیلی

 

هامون..خیلی هامون...و این واقعا جای تاسفه!..من جوون نباید مثل جونهای نا اهل !!!

 

اروپایی به فکر دیسکو باشم اما انرژی جوونیمو که میخوام خالی کنم و شادیم و رو

 

استفاده ببرم هیچ چیز جایگزینی ندارم.(احتمالا باید بشینم قرآن بخونم)نباید

 

مشروب بخورم،نبایدسیگار بکشم، نباید شاد باشم ،نباید بیرون برم ،نباید کار کنم،

 

نباید بخندم، نباید نباید نباید نباید..به من بگید چی باید؟من حق دارم عصبانی باشم...

 

من باید عصبانی باشم...

 

من نفرین می کنم تمام کسایی که جوونی من و دارن از من میگیرند..تمام کسایی

 

که در اوج دوران شادابی، من و پیر کردند..من و افسرده کردند..من نفرین میکنم

 

انسانهای پلیدی رو که من رو نابود میکنند...که هیجانات زندگی رو از من میگیرند..

 

که آینده من رو تباه میکنند که من رو مجبور به فکر فرار از کشور نازنینم  میکنند..

 

که ایرانی رو از ایران بیرون میکنند..نفرین میکنم..نفرین میکنم هر کس که نمیذاره

 

از زندگیم استفاده ببرم و لذتهای جوانی رو بچشم...

 

مطمئنم این فقط حرف دل من نیست هر کدومش حرف بیشتر جوونهاست..حرف

 

تمام جونهای بیکار،حرف خیلی از بچه هایی که خانواده هاشون دیگه از پس خرج

 

و مخارج بر نمیان و به مراتب وضعشون ازمن و امثال من بدتره چون حداقل من

 

زندگیم میچرخه و اونها حتی شبها گرسنه به خواب میرند چون حقوق پدر تمام شده!!

 

حرف تمام دخترها و پسر های مجرد ی که نمیخوان خلاف شرع قدم بردارن..حرف

 

تمام جونهای سالم کشورم که نمخوان انرزیشونو با قرص و مواد و پارتیهای آنچنانی

 

خالی کنند..حرف همه جوونهاست..

یکشنبه 22 مهر ماه سال 1386
حکومت نظامی از نوع جدید!

 

اون زمانها که بچه بودیم..مدرسه میرفتیم هر چیزی که تو کتابها به خوردمون میدادند رو

 

میخوندیم و باور میکردیم.اونموقع مثل الان نه ماهواره بود نه آزادی..(البته منظورم این نیست

 

که الان آزادی داریم)اونموقع مردم تو خونه هاشونم جرات نداشتند حرف بزنن..من تا جایی

 

که یادمه تو خونه ها کسی از سیاست جلو بچه ها حرف نمیزد همه میترسیدند این بچه ها

 

وقتی میرن مدرسه حرفهای پدر مادرشون و بقیه رو بگن و باعث مشکل بشه برای همین ما

 

هر چی که کتابهای تاریخ سالهای ابتدایی و راهنمایی بهمون یاد میدادند باور میکردیم.تاریخ

 

گذشته که هیچی که همه شاهها بی عرضه بودند.همیشه ظالم بودند هیچ کار مفیدی نکرده

 

بودند.ما هر گز در کتاب تاریخ نخوندیم که کوروش کبیر چه کارها کرد که چقدر بزرگ بود..هرگز از

 

 داریوش  و دیگر شاه های مقتدرمون حرفی نبود..حتی شاه عباس هم که خیلی خدمت کرد

 

فقط میخوندیم که پای خارجیها رو به ایران باز کرد.و بعد میرسیدیم به تاریخ معاصر..خب معلمها

 

هم که همه از همون دسته خودشون بودند..چه چیزها به خوردمون نمیدادند..از اونطرف

 

تلویزیون یادمه مثلا در دوره دهه فجر فیلمهای از زمان شاه نشون میداد و روش حرف میزدند.

 

یادمه یکی از معلمهای تاریخمون میگفت آره شاه ال بودو بل بود دستش رو میاورد جلو مردم

 

ببوسند مردم رو برده خودش میدونست..یه چیزی توهمین مایه ها هم از تلویزیون شنیده بودم

 

و اون موقع با عقل خودم میگفتم راست میگن دیگه شاه بد بود چرا باید دستشو مردم

 

میبوسیدند چرا باید خم میشدند؟چرا باید بله قربان میگفتند؟بعد از یه مدت دیدم ا همون

 

رفتارها رو میبینیم..رهبر جمهوری اسلامی دستشون رو میذارن جلو که مردم ببوسند.اما

 

هیچ وقت جرات نکردم از کسی بپرسم چرا شاه این کار و میکرد بد بود اما الان درسته؟ هنوز

 

هم برام جای سواله ..الان مردم دست ببوسن نشان این نیست که مردم برده ان؟یا اونا از ما

 

برترند؟نشان این نیست که تفاوتی هست؟باز هم میخوندیم شاه مردم رو زندانی میکرد

 

اگه روزنامه ای در مورد شخص شاه(بقیه درباریها مشکلی نداشتند) چیزی مینوشت توقیف

 

میشد.دانشجوهایی که کار سیاسی میکردند تحت تعقیب قرار میگرفتند و هزار و یک واقعیت

 

تلخ دیگه از اون دوران و بعد میدیدم و میبینم عینا شاید به مراتب بدتر(چون اگه در مورد آقای

 

 x هم بنویسی که نسبتی با بزرگان داره دستگیر میشی!) هم این اتفاق میافته اما جرات

 

نمیکردم از کسی بپرسم چرا؟

 

حالا قضیه حکومت نظامی که نوشتم چیه؟همون طور که در کتابهای تاریخمون خوندیم در

 

زمان شاه و زمان انقلاب بار ها حکومت نظامی اعلام شده بود..حکومت نظامی چی بود؟

 

تجمع بیش از ۳ نفر در خیابانها ممنوع!یادمه سر این چقدر معلم تاریخ حزب اللهی مون مانور

 

میداد که شاه چه جنایاتی میکرد..مردم رو مجبورکرده بود خونه نشین بشند!امروز اما من

 

ناخودآگاه تو خونه داد زدم :ایول!دمشون گرم حکومت نظامی این جوری ندیده بودم!!!

 

شنیدید که دیگه قراره سهمیه بنزین تاکسی ها و وانتها و بقیه ماشینهای دولتی رو روزانه

 

کنند؟ برای جلوگیری از فروش بنزین و هدر رفتن سرمایه!!!این همون حکومت نظامی که

 

میگم..خب اکثر مردم تو این مدت که از سهمیه بندی بنزین گذشته بود به ترفندهای متعدد

 

راههای خرید بنزین آزاد رو پیدا کرده بودند که عمده اش همین خرید از وانتها و تاکسی ها بوده.

 

من نمیدونم اینها چطور حساب کرده بودن که سهمیه بنزین انقدر کافیه..یادمه هر بار میگفتم: 

 

من نمیتونم بخاظر بی بنزینی برم بیرون هوا بخورم. بعضیها میومدن میگفتن :آره تو فقط فکر

 

خوش گذرونی هستی و ...اما حقیقت چیز دیگه ایه...بابا من میگم ما آدمهای این مملکت

 

که هیچ جیزی واسه دلخوشی نداشتیم ما جوونا که هیچ جایی نداشتیم انرژیمونو خالی کنیم

 

تازه به راه خلاف هم نباید کشیده بشیم و تفریحمون باید سالم باشه و اصلا از همه اینها

 

گذشته واقعا ما مردم نیاز داریم به گردش، تفریح و بیرون رفتن..اما کاری کردن که کم کم

 

مجبوریم خونه نشین بشیم..خود من سر جمع از روزی که بنزین سهمیه بندی شد سه بار

 

برای کار ضروری با ماشین رفتم تهران و دوبار رامسر بقیش تو شهر بودم تازه مراعات میکردم

 

و بیرون نمیرفتم بنزینم کم اومده..

 

میگن برای کارهای ضروری از ماشین شخصی استفاده کنید بقیه کارها رو با وسایل نقلیه

 

عمومی!!!اما تو همین شهر کوچیک ماوبرای یه تاکسی نارنجی! ساعتها باید تو صف بمونی

 

اگه گیرت بیاد..بعد تاکسی تلفنی ها الان با اینکه گفتن نباید نرخها بالا بره چون سهمیشون

 

نیومده گرون کردن حتی بعضا ۱۰۰۰ تومن هم میگیرن!!!(شهر ما ۵۰۰ تومن نرخ تاکسی تلفنی

 

بوده)یا مثلا قبلا نرخ رشت -لاهیجان ۶۰۰ بوده الان از ۸۰۰ تا ۱۵۰۰ میگیرن.خب شما فکر کنید

 

مثلا یه آدمی که کارش رشته یا دانشجوهایی که رشتین لاهیجان درس میخونن یا برعکس...

 

در روز چقدر هزینه دارن؟ مسافرت ها هم همینطور ..قبلا هم گقتم یه آدمی ماشین داشت

 

 حساب میکرد یه مقدار پول بنزین میدن میرن یه جایی چادر میزنن و ...کم هزینه..اما حالا

 

اگه بخوان با اتوبوس برن هر نفر خدا تومن باید پول بدن و هزار و یک خرج اضافه دیگه...واقعا

 

اینها به فکر مردمن؟

 

یک ماهه دارم بنزین آزاد میخرم..هر دفعه نزدیک ۱۵۰۰۰تومن پول بنزین میدم..به خدا زوره..

 

خجالت میکشم از بابام بگیرم..مگه چقدر در میاره؟کار هم که الحمدالله برای من جوون

 

نیست..دست دستی میخوان هممون رو دیوانه کنند.دلمون به بنزین آزاد خوش بود که اونم

 

دارن ازمون میگیرن!به این میگن حکومت نظامی مدل جدید!مردم بتمرگید تو خونه هاتون!تجمع

 

بیش از چند ماشین در خیابان ممنوع...آقا کی گفته مردم باید مسافرت برن؟کی گفته باید هوا

 

بخورن..حرامه..این ملت چون گناهکاره باید عذاب الهی رو همینجا ببینه!خدایا چقدر هر روز

 

نفرین کنیم به این ظالمها و نگیره...کجای خداییت عدالته؟این عدالته که هر بلایی سر ما میارن

 

و خفه خون میگیریم؟هیچکس نیست جلوی اینهمه ظلم رو بگیره؟

 

من دیگه خسته شدم...از خدا میخوام تو همین روز عید..تو همین روز عزیز خودش جواب این

 

همه ظلم و بی انصافی رو بده..خدایا صدای مردممون رو بشنو...

   1      2    >>