دلتنگیهای از جنس همه...گفتن از دردهای مشترک..

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 27 شهریور ماه سال 1386
انرژی هسته ای حق مسلم ماست!

 

زنی بیمار است.سرطان در وجودش ریشه دوانده.پزشک معالج برایش نسخه ای تجویز

 

کرده تا هر چه در توان دارد بگذارد و او را تا حدی از شر بیماری دور نماید.زن بیمار بهمراه

 

تک تک اعضای خانواده در شهر به دنبال دارو،از جنوب شهر تا شمال،از شرق تا غرب،از قانونی

 

تا غیر قانونی،به هر قیمت دنبال دارویش میگردد.به بستگان در تمام نقاط کشور سفارش

 

میدهد.به هر قیمتی حاضر است بخرد فقط برایش پیدا کنید!یک ماه از زمانی که باید

 

 شیمی درمانیش را شروع کند گذشته و او هنوز در پی دارویش هست.داروسازی از

 

بستگان نهایت آب پاکی میریزد:«این دارو دیگر وارد نمیشود.اگر میتوانی به مسافری

 

بگو برایت بیاورد اگر بتواند!»

 

 

انرژی هسته ای حق مسلم ماست!

 

 

زوجی سالهاست برای بچه دار شدن به هر دری میزنند.آخرین راه پرورش و لقاح مصنوعیست.

 

همه به آنها امید میدهند.دیگر نازایی معنا ندارد با این همه پیشرفت علمی.خوشحالند به

 

دکتر مراجعه میکنند او نیز به آنها امیدواری میدهد فقط باید چند آزمایش انجام دهند.بعد از

 

نوشتن نسخه توسط پزشک به اولین آزمایشگاه مراجعه میکنند اما آزمایش انجام نمیشود.

 

هفته ها از پی هم میگذرند.به تمامی آزمایگاههای مجهز مراجعه میکنند اما جواب رد میشنوند.

 

مواد اولیه این آزمایش از خارج تامین میشود و دیگر وارد نمیشود.بسیاری از آزمایشگاهها

 

برای این مسئله حتی ضرر داده اند.زوج حوان نا امید میشوند.در حالی که دیگر علم بحدی

 

پیشرفت کرده که ناباروریشان را از بین ببرد اما انگار دستهایی در کار است که آنها به

 

آرزویشان نرسند.

 

انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

 

 

مهاجرت به دیگر کشورها همه گیر شده.دانشجویان،متخصصین،بیکارها،شاغلها،همه و همه

 

برای رسیدن به کعبه آمال تمام عزم خود را جزم کرده تا از کشور خارج شوند.برای این منظور

 

نیاز به مدرک زبان دارند.آزمونی معتبر به نام IELTS .حتی بسیاری از شرکتها و دانشگاههای

 

داخلی هم داشتن این مدرک را الزامی کرده اند.متقاضی برای برگزاری این آزمون در سراسر

 

کشور زیاد میشود و هر سال هم بیشتر از قبل.اویل این آزمون مشکلاتی همانند آزمون

 

مشابهش یعنی TOEFL نداشت.زیرا سفارتهای برگزار کننده یعنی انگلیس و استرالیا هر

 

دو در ایران فعالیت داشتند.به مرور و بر اساس نیاز زمان برگزاری امتحانها زیادتر شد و به

 

ماهی یکبار رسید.آذر ماه سال گذشته درست در آخرین ماه میلادی یکی از امتحانها لغو شد.

 

کم کم شنیده میشد که امتحان دیگر سه ماه یک بار برگزار میشود.چندی یش شنیدم که

 

میگفتند دیگر در ایران برگزار نشده و نمیشود.به پرس و جو پرداختم نهایت هفته پیش پس

 

از کلی پرس و جو فهمیدم دوباره برگزار میشود اما آنقدر تعدادش کم و متقاضی زیاد است

 

که از امروز هم اگر نوبت بگیریم ممکن است سال بعد امتحان دهیم.به هر کلاس زبانی

 

میروی  اول میپرسند: کدام کشور میخواهی امتحان دهی؟ و حالا طوری شده که باید به

 

کشورهای همسایه رفت تا در یک امتحان بین المللی شرکت جست!

 

 

انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

 

 

مسافرین در سالن انتظار نشسته اند.پرواز ساعت ۵:۱۵ بعد از ظهر بوده اما تا ساعت ۹

 

شب خبری از پرواز نیست.طبق معمول هیچ کس پاسخگوی این همه انتظار نیست.ملت

 

شریف ما باید همیشه بداند که حتما مشکلی هست و حق اعتراض ندارد.کوچکترین امکاناتی

 

برای این مسافرین خسته و منتظر فراهم نشده.کسی از آنهاپورزش نمیطلبد.زمزمه هایی

 

است که هواپیما خراب است.بسیاری مسافرین از رفتن به سفر هراس دارند! اگر هواپیما

 

خراب باشد،اگر نقص فنی داشته باشد،گز مشکلی پیش بیاید، اگر سقوط کند،چه کسی

 

پاسخگوست؟مگر موارد مشابه پاسخی شنیدیم؟یکیازا مسافرین زمزمه میکند که

 

هواپیماهایی را که به تازگی اجاره کرده بودند ازشان پس گرفتند.دوباره خطوط هوایی با

 

همان هواپیماهای قدیمی و از رده خارج کار میکند.ساعت از ۹:۳۰ هم گذشت و خبری از

 

هواپیما حتی توپولف روسی هم نیست!

 

 

انرژی هسته ای حق مسلم ماست

 

دانشجویی به مطب پزشک معتمد دانشگاه میرود.اشک تمام چشمانش را گرفته.میگوید:

 

«آقای دکتر پدرم کارمند باز نشسته است.به سختی هزینه تحصیل مرا میدهد،تمام ترمها

 

سعی کردم درس بخوانم تا درسی را نیفتم و حذف نکنم.امتحان واحد تابستانیم بوده.بر

 

اساس زمان بندی همیشگی سر خیابان آمدم تا تاکسی بگیرم و به دانشگاه برسم اما

 

تاکسی نبوده.به تاکسی تلفنیهای محدوده منزل زنگ زدم ماشین نداشتند.و من از جلسه

 

امتحان باز ماندم گواهی بدهید تا بتوانم حذف کنم»..پزشک میپرسد:« چطور ماشین

 

نداشتند؟» میگوید:«بنزین ندارند»

 

در شهر کوچک ما حمل و نقل دچار اشکال شده.روزی که سهمیه بندی بنزین اعلام کردند

 

با افتخار گفتند که سهمیه تاکسی تلفنیها و تاکسی های شهری بیشتر است.مردم از

 

وسایل نقلیه عمومی استفاده کنند و ماشین شخصی را برای مصارف ضروری بگذارند.مردم

 

هم که همیشه حرف گوش کن هستند به سمت استفاده از وسایل عمومی رو اوردند.اما

 

با این همه تقاضا عرضه کم بوده.صفهای طولانی تاکسی که حتی ممکن است بیش از یک

 

ساعت در صف بمانی تا نوبتت شود هر روز بیشتر از پیش رخ نمایی میکند.مردم کلافه و

 

عصبی در انتظار یک تاکسی میمانند.از آن سو بسیاری از تاکسی تلفنی ها سهمیه اضافه

 

خود را دریافت نکردند.آژانسی که در روز بیش از ۳۰ ماشین برای سرویس دهی داشت به ۶

 

ماشین در روز سرویسهایش را کاهش داده.زیرا تقاضا زیاد است و بنزینشان به اندازه کافی

 

نیست.در شهر کوچک ما که برای رفتن به جایی کافی بود یک تلفن زده شود و ۵ دقیقه بعد

 

ماشین درب منزل باشد باید از ۴۰ دقیقه قبل تماس بگیری تا در نوبت باشی. بعضی ساعتها

 

هم که نیاز به ماشین زیاد و تعداد سرویس کم است حتی نرخ آزانس که ۵۰۰ تومن است به

 

 ۱۰۰۰ تومن هم میرسد !برای یک مسیر کوتاه در شهری کوچک!

 

اکثر مردم بیشتر سهمیه شان را با تمام رعایت کردنها تمام کرده اند.بازار فروش آزاد داغ

 

است.اوایل سهمیه بندی از لیتری ۲۵۰ تا ۳۰۰ تومن در ساعتهای مختلف فروخته میشد اما

 

اکنون کمتر از لیتری ۶۰۰ تومن فروش ندارد.کافیست ۱۲ شب به جلوی پمپ بنزینهای سطح

 

 هر شهر بروید.ماشینهایی میبیند- مثال قحطی زده ها که به دنبال تکه نانی خشک در

 

 زباله های شهر میپلکند-منتظر کسی هستند که بیاید و بگوید بنزینم را میفروشم.اما این

 

روزها دیگر حتی فروشنده ها هم کم شده اندوبنزین آنها هم ته کشیده!

 

 

یکی از بزرگترین صادر کننده های نفت، ایران است.جدیدا هم که قیمت نفت به سرعت

 

افزایش یافته و در آمدش به جیب دولت عدالت محور و محبوب نهم رفته و بسیار عادلانه و

 

زیبا بر سفره های مردم و ملت گذاشته شده.!!! اما بنزین که یک فراورده نفتی است از خارج

 

وارد میشود.میگویند:برای  اینکه درآمد نفت ما خرج واردات نشود و برای اینکه حق ملت

 

شریف ایران به جیب اجنبی نرود،و وقتی این همه برادر مسلمان داریم که در جنگهای دینی

 

و سرزمینی شرکت دارند و حق ماست که از شکم خود زده به داد آنها برسیم باید بنزین

 

سهمیه بندی شود.اما حقیقت چیز دیگری است .میدانند اگر تحریم شویم بنزین هم

 

نخواهیم داشت پس بهتر است این ملت همیشه در صحنه،این ملت شهید پرور،این مردم

 

همیشه راضی را به نبود سوخت عادت دهیم.

 

 

انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

 

و این قصه سر دراز دارد...پایانش را میدانید؟

 

 

فقر،قحطی،گرسنگی،بیکاری،بی پولی و نهایت..............................................

 

باز هم انرژی هسته ای حق مسلم ماست!

جمعه 23 شهریور ماه سال 1386
وای خدا!!!

 

تا حالا شده به تمام چیزهایی که علاقه دارید بی تفاوت بشید؟من الان این شکلیم!!!نه

حوصله نوشتن دارم نه وبلاگ،نه اینترنت، نه کتاب!!!درسته که مثلا میام یه پست طولانی

مینویسم از اتفاقات روزمره ولی این اون چیزی نیست که من دوست داشته باشم..من

دلم میخواست مثل شروع کارم بنویسم نه الان که نمیدونم و برای خالی نبودن عریضه

میام و اینجا از اتفاقات روزانه مینویسم..نمیدونم خلاصه مرض بدیه!!!

 

امروز میخوام از ۱۸ شهریور بنویسم..یه روز به یاد موندنی!! ما بعد از مدتها نقشه

کشیدن  بلاخره تونستیم با رفقا بریم جواهر ده!!!جاتون خالی.متاسفانه انقدر

من در طول راه حرف زدم که نشد از جاده عکس بگیرم.عکسهایی هم که دارم به درد

اینجا نمیخوره!!!رفتن و نقشه کشیدنمون هم باحال بودا!!«صبا» که خانم دکتر هستن

کشیکاشونو یه جوری برداشتن که بتونن همراه ما بیان حالا چقدر غر زده بماند!!! اصولا

این دوست گل من اندکی متمایل به خیلی زیاد از همه چی غر میزنه(یعنی دست من و

از پشت بسته) و تقریبا از هیچ چیزش در زندگی راضی نیست!!حالا چرا این و گفتم

نمیدونم.!!(چقدر من بدم نه؟) خلاصه من تمام غر های دوستم و به جون خریدم

که بتونیم یکشنبه بریم جواهر ده.خب طبق معمول تمام کارها به دوش «م» و «س»

بود و ما فقط خودمون و رو میبردیم.از اونجایی که صبا همیشه هر تایمی بهش میدم

نیمساعت باید دم در معطلش بشم این دفعه تهدیدات جدی کردم که اگه دیر کنی خودم

تنها میرم و از این برنامه ها و یه ۱۰ دقیقه هم تایم زودتر دادم که کاملا وقتی میرم دنبالش

آماده باشه.خلاصه طبق قراری که گذاشته بودم راس ساعت ۷:۳۰ از لاهیجان به سمت

رامسر راه افتادیم.به رامسر رسیدیم یه سلامی به دریا عرض کردیم که با اینکه زیبا بود

اما نمیدونم چرا ترسناک شده بود!(دریا رو میگم) خلاصه یه دو دقیقه منتظر «م» موندیم

تا بیاد دنبالمون..رفتیم ماشین رو در خونه «س» پارک کردیم و ما سه تا با ماشین «م» و

«س» هم همراه مامانشینا با ماشین خود ش رفتیم جواهر ده...

وای سلام جواهر ده!!!!آخ دلم انقدر تنگولیده بود واسششششششششش.

خلاصه جونم براتون بگه که از اینجا به بعد سانسوریه خلاصه فقط بدونید که خیلییییی

زیاد خوش گذشت. به قول «س» :دوسش داشتم! ساعت حدودای ۸ بود که اومدیم به

سمت لاهیجان.من یکی که اصلا احساس خستگی نداشتم.حیف که نمیشد وگرنه حتما

شب ییلاق میموندم!انگده که خوش گذشت.اخه مگه میشه آدم با دوستای خوب و

باحالش باشه و بهش بد بگذره؟

توی راه بودم که موبایلم زنگ خورد برداشتم دیدم محدثه دوست دوستم پشت خطه.

سلام و احوالپرسی کردیم و گفت مرمر کجایی؟گفتم رامسر به سمت لاهیجان.گفت:من

خونه مامان بزرگ نگارم.رسیدی بیا اینجا نگار برات یه بسته فرستاده.منم گفتم:ok

رسیدم لاهیجان یادم رفت رفتم خونه بابام گفت محدثه کیه؟چند بار زنگ زده..یهو مثل

جن زده ها پریدم تو ماشین و گاز دادم سمت خونه مامان بزرگ نگار.محدثه در و برام باز

کرد و رفتم بالا تو راه هم مامان بزرگ نگار اومد پیشوازم .خلاصه همینجور رفتیم تو خونه و

مامانی(نگار به مامان بزرگش میگه مامانی)داشت غر میزد که نگار نیست یعنی شماها

نباید بیاین ؟که منم داشتم توضیح میدادم یهو دیدم یه عدد نگار جلوم وایساده من به

جرات میتونم بگم که پنج دقیقه جیغ میکشیدم و بعد یادم افتاد صدام میگیره آروم شدم و

نگار وبغل کرده بودم و ولش نمیکردم.البته ما دوتا همیشه به جای قربون صدقه از لغات بد

و زشت!!! مثل بیشرف ! عوضی و دیوونه برای ابراز علاقه و هیجان و احساساتمون استفاده

میکنیم و همینطور که بغلش کرده بودم واشک میریختم یه ریز میگفتم دیوونه!!!از گریه من

مامانی و محدثه هم گریه کردن!خلاصه تا نیمساعت تپش قلبم از این شوک و هیجان بالا

بود.و ۵و۶ تا لیوان اب خوردم تا مسلط بشم..حالا چرا انقدر هیجان؟آخه دو سال بود نگار و

ندیده بودم..انقدر دلم براش تنگ شده بود که جای وصف نداره..خلاصه یه ساعت پیشش

بودم و از اونجایی که خسته بودیم قرار شد فرداش همدیگر و ببینینم.شب تمام خاطرات

خوبمون و یادآوری کردم آخه روز نامزدیش تصمیم گرفته بودم که تمام خاطرات بد و دلخوریهام

و دور بریزم هرچند سخته اما خب تقریبا موفق شدم.این از روز ۱۸ شهریور

روز بعد نگار رو در خونه دوست دیگرمون دیدم و اون بدبخت رو هم شوکه کردیم.سه شنبه

قرار شد همه بچه ها رو دعوت کنم خونه خودمون که نگار و ببینن.خب قرار بود همه سورپرایز

بشن.هر کس اومد یه عکس العمل نشون داد خلاصه همه شاد شده بودن اما هیچ کس به

اندازه من نبود!(این یعنی من از همه بیشتر دوستش دارم:)خلاصه فقط مونده بود که

صبا بیاد از شب قبل بهش گفته بودم زود بیاد البته چون شبش کشیک بود احتمال میدادم

تا ۵ بخوابه و تا آماده شه میشه۷، اما من بهش گفتم سعی کن سریع آماده شی و زود

بیای.چون همه یچه ها جمعن!اما اصل قضیه این بود که میخواستیم اون هم نگارو ببینه و

بعد به دوستای دیگمون که در شهرهای دیگه هستن زنگ بزنیم.خلاصه صبا با ۵۰ بار زنگ

زدن من ساعت ۸ با غر و داد و بیداد اومد.قبل اینکه بیاد تو نگار گفت:« الان هیچ احساسی

به خرج نمیده.»و من گفتم:« نگااااار نگو این حرف و صبا خیلی هم خوشحال میشه تو رو

ببینه»!وقتی صبا اومد تو نه تنها عکس العمل شادی نشون نداد که با من بحث کرد که:«چرا

از من دو روز پنهان کردی»..هر چی میگم:« صبا جونم قرار بود همه سورپرایز شن خود من

با این همه صمیمیت نمیدونستم نگار داره میاد»(حتی نگار یه روز قبل از اومدنش جواب

ایمیلم و داده بود اما نگفته بود داره میاد!) حرف خودشو میزد.در نتیجه من از دستش شدیدا

دلخور شدم!(اه چه خاله زنکی شد این قسمت) خلاصه ما بچه ها دور هم نشستیم و صبا

هم رفت با خواهرزاده ام که ۷ ماهشه بازی کرد و بعد از چند تا عکس گرفتن همه رفتن و

من موندم ونگار خودم...وایییی فکر کنید؟دوسال از کسی که هر روز باهاش بودی دور بودی

و کلی حرف داری واسه گفتن و شنیدن اما نمیدونی چی بگی؟خلاصه در کوتاهترین حالت

از اتفاقات این دوسال براش تعریف کردم..نصف از یه چیز نصف از یه چیز دیگه..فقط نگاره که

میفهمه من چه مدلی حرف میزنم مثلا داشتم از مارمولک براش تعریف میکردم که چه

اتفاقاتی بینمون افتاد وسط کار  اسم رضا رو آوردم رفتم سر عروسی کردن اون.بعد وسطش

خواهرم اومد تو اتاق که عکسهای جواهر ده رو ببینه نگار ازم پرسید:«اینا کین» هنوز

داستانهای مارمولک تموم نشده شروع کردم از «م» و «س» و چگونگی آشنا شدنمون حرف

زدم بعد دوباره رفتم رو مارمولک.بعد اندکی پشت سر دوستان مشترک گپیدیم!!(چه کار

زشتی) بعد در مورد مشکلات اقتصادی جامعه و این که اوضاع چقدر خرابه..و تعریفهایی که

اون از آمریکا میکرد و خلاصههههههه تا ۴ صبح حرف زدیم.من بیشتر البته چون موضوعات

گسترده تری داشتم.نگار فقط از زندگی اونجا و سختیها و راحتیهاش گفت و یه کم از

چگونگی آشنا شدن با همسرش و چطور دوست شدن چطور ازدواج کردن!!

چهارشنبه آخرین باری بود که قرار بود در این تابستون :«م» و«س» رو با هم ببینیم آخه

«س» برای ادامه تحصیل میخواد بره یه شهر دیگه که تا سه ماه دیگه نمیتونه برگرده..خلاصه

بچه ها این بار اومدن لاهیجان و من و نگار همراهشون رفتیم تله کابین و بعد هم جاده ای

که در داستان«عشقبازی» نوشته شده بود رفتیم که کلی بچه ها خوششون اومد و فقط 

«م» بود که داستان رو خونده بود تقریبا انتظاراتش از جاده برآورده شده بود!!!خلاصه از «س»

خداحافظی کردیم تا سه ماه آتی! و اومدیم خونه.نگار هم دیگه باید میرفت پیش مامان بزرگش

و من موندم و خودمو یه نموره دلتنگی!

امروز جمعه قرار بود که «س» بره.دیروز با «م» قرار گذاشته بودم که قطارش حرکت کرد به

«س» زنگ بزنم.خلاصه طبق قرارمون «م» بهم خبر داد که ۵ زنگ بزن و من هم این کار و کردم.

مثل اینکه انتظار نداشت..و خوشحالم که کارم خارج از انتظار بود..خلاصه خداحافظی کردیم

و گفت یه کم دلش گرفته!منم دلم گرفت چون احساسشو درک میکردم.خلاصه نمیدونم الان 

«م» چقدر دلتنگه.به اونم زنگیدم جواب نداد!!! 

خب خسته نباشید با این پست طولانی!ببخشیییییییییییییییییییییییید.   

قول میدم زودی زود از این رخوت در بیام هم بیشتر بهتون یر بزنم هم چیزای بهتر بنویسم.

جمعه 16 شهریور ماه سال 1386
نمیدونم چی بنویسم

شاید خیلی مواقع شده غیبتم طولانی تر شده و نتونستم بنویسم یه به

دوستام سر بزنم اما این دفعه بد جوری بد شده!!!یعنی هستم...میام چک

میکنم اما نه کامنت میذارم نه حال و حوصله نوشتن دارم..چرا؟یکی به من

کمک کنه...دیگه نمیتونم بنویسم...

 

خب حداقل از سفرم بنویسم...اتفاق خاصی نیافتاد یه سفر سه روزه به

تهران با خانواده..طبق معمول رانندگی در جاده لذت بخش بود..شب قبل

از رفتن تا دیر وقت بیدار بودم برای همین رسیدیم به اتوبان نزدیک کرج چشام

بسته شد..هر کاری کردم اون نیمساعت باقی مونده رو هم بتون رانندگی

کنم دیدم خواب نمیذاره..جالب اینجاست قبل حرکت مامان و بابا اولتیماتم

داده بودن که اگه بخوام آهنگهای جیغ!!!و چرت گوش بدم با من نمیان و

من تمام شب بیدار بودم و داشتم cd مخصوص واسه مامان و بابا میزدم..

بابا چون گوگوش دوست داره گوگوش زدم و تمام راه داشتیم گوش میدادیم

خب قاعدتا چون ریتم آهنگهای گوگوش آروم و غمگین و خاطره انگیز بوده

فکر میکردم با اونا خوابم ببیره اما نبرد بعد که تو اتوبان بودیم آهنگهای

مزخرف رپ وطنی رو گذاشتم اما خوابم برد!!!!

بگذریم.ورودمون به خونه دختر دختر خاله مامانم بود!!!!!!که از خاله بهم

نزدیکتره!!(به خاله ها برنخوره) شام یکی دیگه از دخترخاله های مامان هم

که تهران بود به جمع ما اضافه شدند و خلاصه با برو بچ فامیل کلی ادای

بزرگای فامیل و در آوردیم(مرده و زنده) و خندیدیم و البته گریه هم کردیم

آخه دلمون واسه خیلی هاشون تنگ شده که دیگه بین ما نیستن..

روز بعد در تدارک رفتن به عروسی بودم..آرایشگاه و آماده شدن و خلاصه

دنگ و فنگ خانمها هم که کم نیست منم یکی از اونا!!!!(البته به اعتراف

دوستان من خیلی زیاد سریع آماده میشم و اصلا دنگ و فنگ ندارم..)

خلاصه من بیچاره از صبح رفتم آرایشگاه تازه ۳ آماده شدم دیگه گریه ام

گرفته بود...ساعت ۶ هم شروع کردم به آرایش کردن و لباس پویشدن و ۷

راه افتادیم بریم عروسی..کجا؟جاده دماوند!!حالا من با تمام تهران شناسیم

اصلا شرق رو بلد نیستم ولی با همه اینها با کمال پررویی رفتم و در

کمال تعجب به راحتی رسییدیم..مسافرای من ،بابام و دختر خاله مامانم

به همراه دخترش بود(مامانم کماکان عزادار باباشه و هیچ جا نمیاد) وارد

عروسی شدیم هنوز خیلی ها نیومده بودن،هر کیم اومد گم شده بود!!

خلاصه کلی دخترخاله مامانم پز داد که : ما رانندمون(یعنی بنده)خیلی

وارد بود و راحت رسیدیم و .....عروسی از ۷ شروع میشد و ما ۸ رسیده

بودیم.تمام وسایل ارکستر اونجا بود اما کسی نه میزد نه میخوند..همه

همدیگرو نگاه میکردن..این اولین باری نبود که در تهران عروسی به این

شکل بود.خلاصه تا ساعت ۹ خواننده نخوند..بعد اومد گفت:خانمها آقایون

چون هنوز عروس داماد نیومده ما نمیتونیم بخونیم!!!!(میخواستم بگم

بیاین از ارکسترهای ما یاد بگیرین از خود اول عروسی میزنن و میخونن تا

آخرش یه نفس)خلاصه پدر داماد اعتراض کرد و خواننده شروع کرد به

خوندن به مدت ۵ دقیقه و فقط ۱۰ نفر رقصیدن بعد گفت خوب چون کم

میرقصین مانمیخونیم..و رفت نشست تازه آهنگ هم که پخش میشد آدم

یاد عزا میافتاد!!خلاصه عروس و داماد ساعت ۹:۳۰ آمدن و جناب خواننده

افتخار دادند به ما و برامون خوندن که بریم برقصیم..اما خداییش بعدش

همه ریختن وسط و ترکوندند!!!سر جمع از ۹:۳۰ تا ۱۱:۳۰ رقصیدیم..بعد

داشتم فکر میکردم این خواننده های تهرانی هم خوب زرنگند ها..پول ۵

ساعت رو میگیرن ۱ ساعت میخونن یه ساعتش هم که dj ...!!!!البته

تقصیر عروس داماد و فیلمبردارو آرایشگر هم هست..به نظر من آدم

باید به مهموناش احترام بذاره،آرایشگر رو باید مجبور کنه که به موقع آماده

اش کنه و فیلمبردار و حالی کنه که فیلمهای جانبی رو کمتر کنه و برسن

به مراسم..خب مهمونها برای عروس داماد میان اما جدیدا عروس دامادا

انقدر دیر میان که عروسی از مزه میافته!خب بد عروسی رو گفتم از

قسمتهای خوبشم بگم که من موندم در مملکت اسلامی چطور ممکنه

در هر عروسی آدمهای مختلف ببینی و همه هم انقدر تحت تاثیر

شیاطین بزرگ!!!من نمیفهمم در طول دو هفته اخیر سه تا عروسی در

سه تیپ مختلف رفتم در هیچ عروسی آدمهای یکسان ندیدمم.اما در

همه اونها لباسها دکلته،خانمها و آقایون با هم میرقصیدن،مشروب سرو

میشد و خلاصه اروپا!!!

نه که قبلا ندیدم ها!!!همیشه اینجوری دیدم اما نمیدونم چرا این دفعه

انقدر مشغول فکر به این مسئله شدم که ما آیا واقعا در اقلیت هستیم؟

هر جا میری همینه اما نمیدونم کدوم مردمن که طرفدار طرح حجاب به

طرز وحشیانه امسال بودن؟و هزار و یک چیز دیگه!!!ما جزو چه قشری

هستیم؟مردم ایران یا آدمهای گول خورده و نا مسلمان؟بگذریم!!!

روز بعد از عروسی ظهرش با شکوفه و مهدی و یکی دیگه از دوستاشون

بودم که کمی تا قسمتی خوش گذشت..زمانمون کم بود اما به نسبت

استفاده بردیم ..شبش به منزل دوستای بابام رفتیم که واقعا شب به یاد

ماندنی بود.اما یکشنبه روز فامیل بازی بود ناهار خونه دختر دایی مامانم

بودیم..مهمونا همون مهمونای شب اول به همراه یه دختر دایی دیگه..

من هم با پسر دختر دایی مامانم و دختر دختر خاله مامانم رفتیم اندکی

شمال شهر گردی!!!پسر دختر دایی مامانم هم ما رو به یک قلیون باشیر

نارگیل دعوت کرد بسی حظ بردیم..خلاصه مجبور شدیم با فنچا بپریم دیگه

 کاریش نمیشه کرد دختر بزرگ و باحال فامیل بودن این دردسر ها رو هم

داره!!!!..همه بچه های فامیل دلشون میخواد با من برن بیرون(این دو تا که

با من بودن ۱۸ ساله بودن!!!)خلاصه با کلی بدبختی راس ساعت ۷:۳۰

خودمون رو به خونه دختر دایی مامانم رسوندیم که از اونجا یه راست

بریم خونه یه دختر خاله دیگه مامانم!!!(سرتون که گیج نرفت از این همه

نسبتهای فامیلی؟)خلاصه رفتیم اونجا و بعد از یه ساعت بلاخره بنزین

بدن من تموم شد!!(گفتم بنزین یادم اومد که ما مجبور شدیم ۱۴۰۰۰ تومن

بنزین آزاد بخریم..درود بر احمدی نژاد که ارزانی را برای ما به ارمغان آورد!!)

خلاصه بعد از ۳،۴ روز فعالیتهای مستمر و کم خوابی یهو تحلیل رفتم و

دیگه نا نداشتم..خلاصه دوشنبه روز برگشت بود.در جاده سلانه سلانه با

آرامش واسه خودمون میومدیم که یهو دیدم یه ماشین داره میاد سمتم(در

اتوبان) تصور کنید من در لاین وسط با سرعت ۱۱۰،در ۱۰۰ متری من از عقب

یه ماشین.سمت راستم خالی سمت چپم هم خالی..جلو هم تا ۳۰۰ متری

هیچ ماشینی نبوده..یه پراید با سرعت از لاین سرعت میاد و میگیره سمت

من..خوب شد به موقع دیدم وگرنه نصف ماشین میرفت با تمام کنترل بر

اوضاع دم ماشینش گرفت به سپرماشینمون و یه مارپیچی خوردیم و گاز

شو گرفت رفت،انقدر سرعت داشت و ما انقدر شوک بودیم که نتونستیم

شمارشو برداریم!!!اما من به طرز بدی نفرینش کردم!!گفتم ایشالله ۱۰

تا ملق بزنه...اصلا هیچ دلیلی برای این حرکتش نداشت..انگار فقط میخواست

بزنه بره..به نظر که نرمال نمیومد!!خلاصه به خیر گذشت ممکن بود بدتر

بشه!شکر!

این از سفر تهران... آخرهفته های اخیر خیلی خوش گذشته..دو هفته که

مهمانی بودیم و کلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی (دقیقا به همین

اندازه) خوش گذششششششششششششششششششششششت.

مرسی رفقا!!!کف،دست،سوت...براووووووووو!یه هفته هم که عروسی و

مسافرت..این هفته هم همون دختر دختر خاله مامانم که ما مهمونش

بودیم اومد پیشمون،و خب بد نگذشته البته همش خونه بودیم..من اصلا

حال بیرون رفتن نداشتم..اما هفته دیگه هفته کولاکه!!!آخرین هفته ایه که

قراره با رفقا باشیم..منظورم برو بچ با حال و مهربون و با مرام  رامسره!

بعدشم باز یه مهمونی دعوتم تهران که اونم از اون مهمونی اند حال هاست!

(وای خدا چقدر مهمونی رفتم من امسال!!!!)

خوب این از این....مثل اینکه بدم نشد با تمام بی حوصلگی به چیزی از آب

در اومد!!قول میدم به زودی به همتون سر بزنم..به خدا مخم آچمز شده!

 

اوه راستی امروز روز بدی بود...۱۵ شهریور ۷۹ مامان سوری عزیزم برای

همیشه از بین ما رفت..درست در سالگرد عروسیش...و امسال بعد از ۶

سال جدایی دوباره با بابا رفیع من یکی شدن..امسال سر خاکش که رفتیم

دیگه قبر بغلی خالی نبود..مهمون داشت همسر و هم بالینش دوباره

همراهش شده بود..مامکان سوری عزیزم بابارفیع مهربونم جاتون خالیه

پیش ما..روحتون شاد..

   1      2    >>