میخواهم بنویسم برای تو ..تویی که نوشتن را با عشق تو آغاز کردم. تویی که
دوست داشتن را با تو شناختم و با تو معنای وفاداری را درک کردم.با تو بزرگ
شدم،با تو در خیالم زندگی کردم،با تو عاشق شدم و عاشق ماندم.با تو به
بی نیازی رسیدم.
دوباره مینویسم برای تو!. تویی که زبانت نمیگفت دوستت دارم اما نگاهت
هرگز توان پنهان کردن عشقت را نداشت.تویی که خطاهایم را بارها و بارها
بخشیدی،تویی که جفاهایم را نادیده گرفتی
دوباره مینویسم از تو! از تویی که برایم مقدس بودی.از تو که پاکی چشمانت
بی مثال است.از تو که قداست عشق را با هوس آلوده نکردی.از تو که من را
برای خودم دوست میداشتی.
دوباره مینویسم از تو! از تو و خاطراتت،از تو و رویاهایم،از تو و عشق یادگارت!
امسال دهمین سال دوستیمان را جشن گرفته بودیم به یاد داری؟با یک تلفن،
یک یاد آوری و یک دوستت دارم! و امروز برای همیشه همیشه،آخرین صحبت،
آخرین خداحافظی...تو دیگر توی من نیستی،شدی توی دیگری..برای همیشه.
با همان پیمان مقدس! حال شدی همسر دیگری..شاید به معنای ظاهری همسر
من نبودی اما،وقتی که معشوقت بودم تو و من نیازی به همسری نداشتیم...
تو بودی و من و یک دنیا عشق و علاقه! بارها و بارها من دور شدم،بارها به آدمهای
دیگر رو آوردم،دلبسته و وابسته دیگری شدم اما تو میبخشیدی و بیش از پیش
عشق را نثار من میکردی. و حالا،من تمام شدم.تو باید میرفتی،عشق ما به
منتهای خود رسیده بود،باید برای همیشه جدا می شدیم.
امروز زنگ زدی.چرا؟ای کاش نمیزدی!خبر ازدواجت خیلی هم سنگین نبود چون
پیشاپیش خودت گفته بودی.آماده بودم،چون دوسال اخیر دورتر از قبل شده
بودیم،پذیرفتنش راحت تر بود..وقتی به من گفتی قصد ازدواج داری یادم میاید که
در اتوبوس بودم و به سمت تهران حرکت میکردم.گفتی و خندیدم،فکر کردم یکبار
دیگر شوخی توست برای سنجش احساس من،اما جدی بود.تبریک گفتم..یادت
میاید؟ پرس و جوهایم رات شروع کردم.یاد آور شدم که من و نو عهد بستیم قبل
از تعهد به کس دیگر یکبار برای اخرین بار همدیگر را ببینیم،به پاس روزهای زیبای
عشقمان،اما تو طفره رفتی..زیر عهدت زدی و من برای اولین بار تو را برای این
بد عهدی بخشیدم و به تو حق دادم..تو همیشه وفادار بودی...ما عهدهای زیادی
داشتیم،که هر وقت ازدواج کردیم به آن یکی خبر بدهیم،که در جشن عروسیمان
آن یکی را دعوت کنیم.اما خبر نامزدیت هم دیگری به من داد.با اینحال به تو پیام
دادم و خوشحالیم را به تو نشان دادم،آرزوی همیشگی ام که خوشبختی توست
را هم گفتم..دیشب که شنیدم به میمنت خوشبختیت رقصیدم..باید شاد باشم،
مگر نه اینکه شادی تو شادی من است؟عشق مگر غیر این است؟!
ولی تو امروز به من زنگ زدی،برای آخرین بار! صدایت همان صدا...حرف زدی،از
نامزدیت،و تشکر کردی بابت پیامم! وقتی گفتم عروسیت دعوتم میکنی؟گفتی
نمیتوانم چون.... و باز به تو حق دادم که زیر عهدت بزنی! شرایط طوری نیست
که یک معشوق قدیمی به جشنت بیاید.خودمان هم درک کنیم مردم راحتمان
نمیگذارند. خداحافظی وقتش بود.اما اینبار برای همیشه،نه فعلا داشت نه بعدا..
فقط یک چیز بود ..... خداحافظ همین حالا!
صدایت عوض شد و من هم...
دوست داشتم به عادت همیشه بگویم :عزیزم دوستت دارم!... اما نمیشد...
دوست داشتم بگویم:عشق ما ماندنی است! ..اما نمیشد...دوست داشتم
ببوسمت و به یاد بیاورم اولین بوسه ای را که از تو دزدیدم که لذتش هنوز در
من هست! ..اما...نمیشد .... دوست داشتم مثل همیشه بپرسم: تو هنوز
دوستم داری؟ و مثل همیشه به جای جواب ،چند ثانیه ای سکوت بشنوم و بعد
تو که مبدونی چرا میپرسی؟ بشه جوابم و بخندم به این همه شرم که هرگز
نتونست به زبان بیاره دوستت دارم رو مگر در یک شب به یاد ماندنی،و فقط همان
یکبار!...اما ...نمیشد...اگر می پرسیدم چه میگفتی این بار؟میدانم که سکوت بود،
چون تغییر صدایت میگفت که هنوز دوستم داری اما تقدیر ما این بود:جدایی!
و ما این را سالها پیش پذیرفته بودیم.
صدایت عوض شد و من هم...
پس فقط گفتی:خب خداحافظ ! و من با بغض نهان گفتم خدا و به حافظ که رسید
گریه ام در آمده بود...
دیگر از تو نمینویسم...نقطه سر خط!


